اشتباه نوشته بودم ... من از دست رفتهام ... نوشتههای گذشته را میخوانم ... هيچ نشانی از من باقی نيست ... چهار سال پيش موجود ديگری بودم و حالا شرم دارم از بودنم ... چه بر من رفته؟
برزخ
«حالم خوش نيست. باشد! دلم خوش است. دلم به همين ورق پارهها که رنگشان میکنم خوش است. دلم به همين چند خط درهم و برهم که آهسته آهسته نمای ساختمانی را شکل میدهند خوش است.
قرار است دو خانهی رويايی هم طراحی کنم. میخواهم يکيشان در کنار زيگوراتی باشد. فرق نمیکند که کجا ... شايد امريکای جنوبی ... شايد کنار همين چغازنبيل خودمان.
آن ديگری را آزاديم هرکجا که میخواهيم تصورش کنيم. با اين حال و روزی که من دارم جايی بهتر از برزخ میشود يافت؟ نه، نمیشود. منِ برزخی بايد خانهی برزخی بسازم.
صبحی سبد پر از مهر مادر رسيد. از آن سر ايران برايم نان و خرما و زيتون و انار فرستاده. ناگهانی هوای خانه کردم. هوای مادر... پدر هم بینصيبم نگذاشته بود. «معماری و راز جاودانگی» کريستوفر الکساندر.
دلم میگيرد. من سالها دويدهام تا ... و حالا ... بايد همه را بگذارم و بروم.»
همه را گذاشتم و آمدم ...
اعتراف
«اعتراف كردم! من به آنچه در چشمانم نمیگنجيد و فواره میزد از تمام هستیام اعتراف كردم!»
به اين اعتراف باز خواهم گشت ... بيشتر خواهم نوشت ... اما اين لحظه مغزم دارد منفجر میشود ... تهوع دارم ... بغض دارم ...

نظرها
او
بنام حق
درود بر شما
هر چی گشتم یک نوشته ای پیدا کنم که مستحق نظر باشه پیدا نکردم . از عکس هات تفریف می کنم . ضمنا یادت باشه شانه های انسان تحمل بار گذشته و آینده را ندارد . بارها را فقط برای یک روز بدوش بکشیم و از حضور خویش غایب نشویم که انگاری دست در دست شیطان به گوشه خلوتی رفته ایم و بر هر کس که این خلوت را بشکند خشم می گیریم .
یا حق
علامه | October 6, 2007 12:16 PM
چشمان مرا به چشمهايش گره زد
بر زندگيم رنگ غم و خاطره زد
او رفت ولي نه طبق قانون وداع
يكبار فقط به شيشه پنجره زد
خيلي دلم ميخواد دلداريت بدم .. اما ..... دل مرده تر از اونيم كه بتونم .... ولي ميتونم بفهممت ... كار سختي نيست .... تو بوي غم ميدي .. حتي وقتي شاد مينويسي .....
ساغر تمنا | October 3, 2007 11:17 PM