« September 2007 | صفحه‌ی اصلی | November 2007 »

بايگانی: October 2007

October 30, 2007

حال گل در چنگ چنگيز مغول

ديشب خواب حسين پناهی را می‌ديدم ... فکر کنم آمده بود قيصر امين پور را ببرد که برد ...

October 28, 2007

بالکن قيمتی

يک عصر يک شنبه طبقه ی پايين، خانه ی مريم و آيدين و نيما

October 27, 2007

رسم سفر

Baldenaysee

(اينها حرف من در اين لحظه نيست اما بخوانيد و بهانه نگيريد) آلمان متفاوت است. پيشرفته‌تر ... زيباتر ... لندن در برابر اسن و دوسلدورف به نظر من ده‌کوره می‌آيد ... در آلمان هيچ حسی که نداشته باشی دست کم می‌فهمی داری در اروپا راه می‌روی ... و طبيعت بسيار زيبايش که هوش از سر می‌ربايد ...و از همه مهم‌تر ارزش انسان بيشتر از ارزش ارزش‌های‌شان است (منظورم ايران نيست، اين خراب شده‌ی انگليس است)...

Baldenaysee 

همه مسافرت می‌روند و روحيه‌ی‌شان بهتر می‌شود ... من هرجای ديگر دنيا را که می‌بينم بيشتر احساس خفگی می‌کنم ... نمی‌دانم شايد اين حس از جنس همان حسی باشد که نسبت به ماکارونی و قيمه دارم! يک چيزی در لايه‌های درونی و برونی خودآگاه و ناخودآگاه!

نکات تستی کنکوری:
1. پليس آلمان ماشين‌هايش همرنگ نيروی انتظامی خودمان است ... چند بار قلبم تکان خورد از ديدنشان

نيروی انتظامی آلمان!

2. مردهای آلمانی سبيل دارند!

مردانه!
3. داريوش هم دارد عکس می‌گذارد ... اينجا ببينيد.

October 26, 2007

بادافره

خوب می‌شوم، بی‌خورشيد، بی‌کوه، بی‌کوير ... پر باران، ابری، سرد ...
تو پله‌ها را دانه دانه بالا برو ... به درک که من بی‌نفس اين پايين افتاده‌ام ... به درک که همه‌ی آرزوهايم را خاک کرده‌ام ... به درک که لال مانده‌ام ...
خدايا يک معجزه ... يک معجزه ...

October 23, 2007

از هليل‌رود تا راين

فرق نمی‌کند چه خاکی زير پايم باشد و چه آسمانی بالای سرم ... عشقه‌ی مهر تو در هر خاک و هوايی رشد می‌کند و هميشه بر گلوی من می‌پيچد ...
يک جايی بايد بخشکانم‌اش ...

October 21, 2007

Three Qawzen In The Hawzen Sheleveling ×

ما آلمانيم ... اينجا پر است از انواع و اقسام حيوانات ... گاوهای شيرافشان ... قرقاول ... خرگوش ... کبوتر اندازه‌ی مرغ ... اسب ... غاز ... مرغابی و پرندگان ديگری که نامشان را نمی‌دانم ... از بخت خوش من ابرها زودتر از من به اينجا رسيده‌اند ... البته به اميد خدا فردا آفتابی خواهد بود ...

* Drei Gaense schwimmen in einem Pool

October 18, 2007

گاو پوست‌کنده و دم مربوط

وبلاگ نوشتنم می‌آيد. به علت نزديکی ساعت امتحان همه جور انگيزه‌ای دارم برای نوشتن، پياده روی، فيلم ديدن، مهمانی دادن، مهمانی رفتن، خريد، کتاب خواندن، وبلاگ خواندن، سخنرانی رفتن، بازی با مخمل، هر چند ساعت دوش گرفتن، غذای با دنگ و فنگ پختن، خوابيدن، تلفن زدن و هر کار هيجان‌انگيز ديگری که تصورش را می‌شود کرد (اعتراف می‌کنم حتی به رقص و شنا هم فکر کرده‌ام).
از پيشنهادات سازنده‌ی شما هم‌وطن گرامی برای پر کردن ساعات روز پيش از امتحان استقبال می‌شود.

پی‌نوشت 1: حالا دارم سر فرصت و با حوصله به يک تيتر فکر می‌کنم ... وقت دارم ... تا فردا صبح وقت دارم که فکر کنم، نه؟
پی‌نوشت 2: اگر داريوش بود با توجه به کاربرد دقيق (!!) ضرب المثل‌هايش حتما تيتر می‌زد: گاو نه من شيرده!

October 16, 2007

دست منه بر دهنم

از کنسرت شهرام ناظری برمی‌گرديم ... به علت گنگی عجيبی که گرفته‌ام چيزی نمی‌توانم بنويسم ... شما خود از غزل پايين بخوانيد که چه بر من رفت ... تصنيف کردی کابوکی را هم به ماجرا اضافه کنيد ... و «دم زنم» را ... و اصلا حضور خود ناظری را ...

زین دو هزاران من و ما ای عجبا من چه منم
گوش بنه عربده را دست منه بر دهنم
چونک من از دست شدم در ره من شیشه منه
ور بنهی پا بنهم هر چه بیابم شکنم
زانک دلم هر نفسی دنگ خیال تو بود
گر طربی در طربم گر حزنی در حزنم
تلخ کنی تلخ شوم لطف کنی لطف شوم
با تو خوش است ای صنم لب شکر خوش ذقنم
اصل تویی من چه کسم آینه‌ای در کف تو
هر چه نمایی بشوم آینه ممتحنم
تو به صفت سرو چمن من به صفت سایه تو
چونک شدم سایه گل پهلوی گل خیمه زنم
بی‌تو اگر گل شکنم خار شود در کف من
ور همه خارم ز تو من جمله گل و یاسمنم
دم به دم از خون جگر ساغر خونابه کشم
هر نفسی کوزه خود بر در ساقی شکنم
دست برم هر نفسی سوی گریبان بتی
تا بخراشد رخ من تا بدرد پیرهنم
لطف صلاح دل و دین تافت میان دل من
شمع دل است او به جهان من کیم او را لگنم

October 15, 2007

تقارن

خوابم می‌آيد

October 14, 2007

شواليه‌ی فروتن

دوباره از آن شب‌ها بود ...
شهرام ناظری فروتن است ... به افتادگی و تواضع اين مرد در ميان هنرمندان نديده‌ام ... حتی شايد در ميان مردم عادی هم نديده باشم ... از همان ابتدا ناظری برايم چيز ديگری بود ... حالا آن حس هزار برابر شده ... تمام شب را جاخالی می‌دادم تا با او روبرو نشوم و به جز سر ميز شام که پشتم ايستاده بود چشم در چشم نشديم ... که البته آن هم بيشتر پشت و رو بود نه رو به رو! عادت بد من است ... از آن ها که دوستشان دارم می‌گريزم ... مشکلم با خسرو هم همين بود ... طاقت نزديکی‌اش را نداشتم ... می‌ترسيدم آنچه در ذهنم داشتم به هم بريزد ... که گاهی می‌ريخت ... مثل کيميايی ... مثل مهرجويی ... همان هنرمند تنها بودنشان را بيشتر دوست داشتم ... اين فاصله‌ی نزديک با ناظری هم امشب ناپرهيزی بود اما به ريسک‌اش ارزيد ...
الان خوابم می‌آيد ... ساعت سه و نيم صبح است ... تازه رسيده‌ايم خانه ... نمی‌توانم بيشتر بنويسم ...
دست ميزبان مهربان‌مان درد نکند ...

October 9, 2007

اوشين

من خوابم می‌آيد ... درس نمی‌خوانم ... هفته‌ی آينده امتحان دارم ... داريوش چای می‌خواهد ... همت‌اش نيست ... دوباره دستم را سوزانده‌ام ...شست چپم را که دو روز پيش با چاقو بريده بودم، شست راستم را امروز با قابلمه ای که آبش تمام شده بود سوزاندم ... هيچ کاری به جز تايپ کردن نمی‌توانم بکنم ... دست و پا چلفتی شده‌ام ... 5 کيلو اضافه کرده‌ام ... عرضه‌ی دلبری ندارم ... مخمل از دستم فرار می‌کند ... عاشق دم‌اش شده‌ام ... قالب جديد به دلم نمی‌نشيند ... مثل موهايم که هنوز دوستشان ندارم ... اين دانشکده‌ی هنری که هر روز از کنارش رد می‌شوم وحشتناک روی اعصاب است ... اسپيس مثل آدم کار نمی‌کند شايد هم تقصير ناخن‌های بلندم باشد که از وقتی ظرف نمی‌شويم در امان مانده‌اند ... شلوار قرمزی که امروز خريده‌ام اندازه‌ام نيست ... از صدای تايپ کردن بدم می‌آيد ... چراغ‌های زمين فوتبال روبرو همين لحظه خاموش شد ... من هم لپ تاپ را همين حالا خاموش می‌کنم ... دروغ می‌گويم ... بايد اول اين‌ها را پابليش کنم که فيض ببريد ...
آه مردم از اين همه اثر منحصر به فرد هنری که خلق کردم!

جهنم سوزان

مرده شوی باران ... مرده شوی باران ...

October 8, 2007

شب‌های روشن و خسرو شکيبايی

خدايا هيچی از خسرو شکيبايی باقی نمونده ... مردی که سی و سه سال و يازده ماه و دو روز از من بزرگتر بود ... الان حسين پاکدل دارد با خسرو صحبت می‌کند ... من دلم تنگ شده برای حميد هامون روی پرده‌ی نقره‌ای ...

عشق نور

October 7, 2007

امرود خوران

October 4, 2007

اندر حکايت سميه‌ی مستجاب الدعوه و آن بلاگ رولينگ که قاط زده بود

با دعای سميه بلاگ رولينگ شفا پيدا کرد ... حالا بايد پرسيد قبل از انفجار تن ماهی در چشمش دعا کرده يا بعد از آن که دعايش چنين مستجاب بوده ... و اگر بعد از انفجار بوده نام و شرکت سازنده‌ی کنسرو و تاريخ ساختش چه بوده ...
خلاصه سميه جان التماس دعا ... فقط تجويز تزويج نکن ديگر که مثل تن ماهی ات تاريخ مصرفش گذشته ...

* پی نوشت: خواهر جان! اين هم شد دعا؟ باز که مريضه‌ی منظوره به کما رفت! ما اگر کارتن کارتن تن ماهی هم در چشممان بريزيم اين بيمار شفا يافتنی نيست ...

October 3, 2007

زرد نويسی (عکاسی زرد)

سنجاب شکمو پارک ريچموند ارديبهشت 86

October 2, 2007

باده‌ی پنهان

اشتباه نوشته بودم ... من از دست رفته‌ام ... نوشته‌های گذشته را می‌خوانم ... هيچ نشانی از من باقی نيست ... چهار سال پيش موجود ديگری بودم و حالا شرم دارم از بودنم ... چه بر من رفته؟

برزخ
«حالم خوش نيست. باشد! دلم خوش است. دلم به همين ورق پاره‌ها که رنگشان می‌کنم خوش است. دلم به همين چند خط درهم و برهم که آهسته آهسته نمای ساختمانی را شکل می‌دهند خوش است.
قرار است دو خانه‌ی رويايی هم طراحی کنم. می‌خواهم يکيشان در کنار زيگوراتی باشد. فرق نمی‌کند که کجا ... شايد امريکای جنوبی ... شايد کنار همين چغازنبيل خودمان.
آن ديگری را آزاديم هرکجا که می‌خواهيم تصورش کنيم. با اين حال و روزی که من دارم جايی بهتر از برزخ می‌شود يافت؟ نه، نمی‌شود. منِ برزخی بايد خانه‌ی برزخی بسازم.
صبحی سبد پر از مهر مادر رسيد. از آن سر ايران برايم نان و خرما و زيتون و انار فرستاده. ناگهانی هوای خانه کردم. هوای مادر... پدر هم بی‌نصيبم نگذاشته بود. «معماری و راز جاودانگی» کريستوفر الکساندر.
دلم می‌گيرد. من سالها دويده‌ام تا ... و حالا ... بايد همه را بگذارم و بروم.»

همه را گذاشتم و آمدم ...

اعتراف
«اعتراف كردم! من به آنچه در چشمانم نمی‌گنجيد و فواره می‌زد از تمام هستی‌ام اعتراف كردم!»

به اين اعتراف باز خواهم گشت ... بيشتر خواهم نوشت ... اما اين لحظه مغزم دارد منفجر می‌شود ... تهوع دارم ... بغض دارم ...