هی صبر کردم شايد نوشتنم بيايد ... اما نيامد ... نطقم خشکيده ... بدم میآيد از اين بازی در بازیها ... خواهر من، برادر من، بگذار مردم بازیشان را بکنند ... هی میپريد وسط ماجرا که مبادا عقب نمانيد که چه شود؟ همهی دنيا مال تو ... همهی بازیها مال تو ... خوش باش ...
من وطنم نمیآيد ... اما يک جايی اين ميان سينهام میسوزد ...
انقدر اين وسط همه از خود روشنفکری در کردهاند که با خودم رودربايستی پيدا کردهام ... فقط چون دعوت شده بودم گفتم تا کرکره را کامل پايين نکشيدهاند چيزی بنويسم که بیاحترامی نشود ...
