« جاروبرقی يا صور اسرافيل | صفحه‌ی اصلی | روز شکوفه‌ها »

September 21, 2007

وطن

هی صبر کردم شايد نوشتنم بيايد ... اما نيامد ... نطقم خشکيده ... بدم می‌آيد از اين بازی در بازی‌ها ... خواهر من، برادر من، بگذار مردم بازی‌شان را بکنند ... هی می‌پريد وسط ماجرا که مبادا عقب نمانيد که چه شود؟ همه‌ی دنيا مال تو ... همه‌ی بازی‌ها مال تو ... خوش باش ...
من وطنم نمی‌آيد ... اما يک جايی اين ميان سينه‌ام می‌سوزد ...
انقدر اين وسط همه از خود روشنفکری در کرده‌اند که با خودم رودربايستی پيدا کرده‌ام ... فقط چون دعوت شده بودم گفتم تا کرکره را کامل پايين نکشيده‌اند چيزی بنويسم که بی‌احترامی نشود ...

مطالب مرتبط

نظر بدهيد

(نظر شما پس از تأييد منتشر خواهد شد. نيازی به دوباره فرستادن نظر نيست.)