انگار از پاهايم مرا آويختهاند ... مدام سرم گيج میرود. کاش يکی بیبوسه در آغوشم میگرفت و دنيا يک لحظه از اين همه چرخيدن به دور سرم دست برمیداشت.
پ.ن: شرمندهی اخلاق ورزشکاری همه، انشاءالله اينها هورمونهای به هم ريختهام باشند که سخن میگويند.
يک اعتراف بد هم بکنم ... ... نه پشيمان شدم ... نمیکنم.
راستی امشب مخمل را به پرگلک لايو نشان دادم.
ولی اين سرگيجه جدی است، حيف که پزشکان دهات لندن همه چيز را شوخی میگيرند. (منظورم از دهات مکانی است بیتمدن و تکنولوژی و علم، نه روستاهای خوب و باصفای خودمان)
بروم بخوابم بهتر است؟ نه؟ اصولا وقتی انقدر خوش اخلاق میشوم خواب همه را نجات میدهد.
دعا کنيد مخمل امشب دوباره هوس نکند پشت تختم را کند و کاو کند، الان که مثل فرشتههای پشمالو به پهلو خوابيده و دست و پايش هم در خواب میپرد ... من که به طرف اتاق بروم دوباره بيدار میشود.
تايتلهايم ديگر دارند جواد میشوند ...
...
آن خط سوم منم.
