بعد از هزار سال که من تصميم گرفتم از خانه بيرون بزنم کارکنان تيوب لندن اعتصاب کردند و هيچ جهنم درهای نمیشود رفت. اين شهر بدون تيوب (آندرگراند، يا همان متروی خودمان) فلج میشود. به قول مادرم میشود مثل روز قيامت، همهی مردم روی زمين میريزند ...
داريوش دوباره نيست اما لااقل مادرم اينجاست ... مخمل هم که طبق معمول با قايم باشک شبانه نمیگذارد بخوابيم. شبها به جان در اتاق مامان میافتد و در میکوبد. ناچار میشويم بلند شويم و حضرت آقا را در آغوش بگيريم و چراغی روشن کنيم تا آرام بگيرد. البته در اين ميان پاهای مرا هم تکه تکه میکند تا بيدار شوم. البته پا که چه عرض کنم، ساعد و بازوهايم را هم گازگاز میکند ... کولی کوچک گاهی که میبيند میخواهيم از خانه بيرون برويم به مامان بيچاره هم حمله میکند خيال میکند تقصير اوست ... ولی مامان خوب با مخمل کنار آمده ... خدا را شکر!

نظرها
سلام ساغر عزيز
از مخمل گفتي ... دلم براش تنگ شده ... كاش ميشد چندتا عكس ديگه ازش بذاري .. اگه همينطور پيش بره اين كوچولوي با مزه يه جاي سالم روي بدنتان نميذاره كه .....
مامان گلت رو ببوس ....
ساغر تمنا | September 8, 2007 7:27 AM
چشمت روشن مامانت اومده پیشت عزیزم
بارسین | September 5, 2007 12:25 PM