« August 2007 | صفحه‌ی اصلی | October 2007 »

بايگانی: September 2007

September 29, 2007

تلخ

دارم از دست می‌روم ...

September 28, 2007

خانوم غوله

ايستگاه ويکتوريا ايستگاه ويکتوريا

در راستای نوشته‌ی ديروز مسيح: اين عزيز دل برادر که ديگر کلا دين و ايمان را بر باد می‌دهد!

September 27, 2007

Home Alone

من در خانه حبس شده‌ام! فکر کنم داريوش هر دو دسته کليد را با خود برده و اين در لعنتی هم بدون کليد بسته نمی‌شود ... اگر بيرون بروم در خانه باز می‌ماند و مخمل ترسوی من بی‌پناه ...
اين لحظه حاضر و آماده و تر و تميز و ترگل ورگل اينجا نشسته‌ام و حرص نوش جان می‌کنم!

September 26, 2007

ترحم بر پلنگ تيزدندان

می‌خواستم امشب دلبری کنم ... ذوق دلبری‌ام خشکيده بود ... می‌گذارمش برای يک شب ديگر ... يک امشب را هم آسوده و بی‌خيال بخواب ... شايد از فرداشب خيالم ديگر رهايت نکرد.

September 22, 2007

روز شکوفه‌ها

نفس‌های آخر تابستان است. نفس‌های آخر من ... مرده شوی پاييز ...

September 21, 2007

وطن

هی صبر کردم شايد نوشتنم بيايد ... اما نيامد ... نطقم خشکيده ... بدم می‌آيد از اين بازی در بازی‌ها ... خواهر من، برادر من، بگذار مردم بازی‌شان را بکنند ... هی می‌پريد وسط ماجرا که مبادا عقب نمانيد که چه شود؟ همه‌ی دنيا مال تو ... همه‌ی بازی‌ها مال تو ... خوش باش ...
من وطنم نمی‌آيد ... اما يک جايی اين ميان سينه‌ام می‌سوزد ...
انقدر اين وسط همه از خود روشنفکری در کرده‌اند که با خودم رودربايستی پيدا کرده‌ام ... فقط چون دعوت شده بودم گفتم تا کرکره را کامل پايين نکشيده‌اند چيزی بنويسم که بی‌احترامی نشود ...

جاروبرقی يا صور اسرافيل

پسرم وقتی صدای جاروبرقی را می‌شنود انگار صوراسرافيل را شنيده! زير پتو روی تخت به نظرش بهترين پناهگاه است حتی اگر در آغوشش بگيرم هم فايده‌ای ندارد بايد حتما يک چيزی رويش بکشم اين بيچاره الان قلبش در حلقش آمده که من سعی کرده‌ام راه نفس کشيدن برايش باز کنم

يک روز راکد

شما چطور نوشته‌های مرا تحمل می‌کنيد؟

September 18, 2007

زلف رها در بادت آخر داد بر بادم

گيسويم را باد برد

September 16, 2007

سروقت چنار

به درک ... به درک ... به درک!

September 14, 2007

جمع اضداد

نوشتن سخت است و لندن آفتابی ...

September 12, 2007

...

مامان فردا می‌رود، تازه به هم عادت کرده بوديم. می‌دانم طفلک دلش برای مخمل هم تنگ می‌شود.
من خيلی خوش اخلاق نيستم و اين روزهای آخری را هم به هزار دليل ديگر بدتر شده بودم و آزار زيادی دادمش، دلم می‌سوزد. خوب است اينجا را نمی‌خواند. ما در نشان دادن احساسمان به هم اصلا راحت نيستيم البته منظورم حس محبت است چون اگر از هم عصبانی و ناراحت باشيم به بهترين شکل ابرازش می‌کنيم!
به هر حال چند روزی به عادت کردن به جای خالی‌اش در اينجا خواهد گذشت.
بنده‌ی خدا تهران هم که برود اوضاع آنچنان به سامان نيست ... دلم برايش تنگ می‌شود ...

September 10, 2007

کرکسيون

من نمی‌خواهم دلبری کنم، لطفا خودت بزن به چاک!

مجبور که نيستم برای ناله‌هايم عنوان بگذارم

من از تمام پاييزها و زمستان‌ها به جز پاييز و زمستان سال 81 متنفرم. خدايا تا پاييز ديگر يا مرا از روی زمين بردار يا امکانی فراهم کن که بتوانم مثل پرنده‌ها کوچ کنم يا مثل عشاير ييلاق و قشلاق ...
من حوصله‌ی يک پاييز ديگر را ندارم ... خدايا بميرانم ... من حوصله‌ی حتی يک روز ديگر را هم ندارم ...

September 9, 2007

دلم آغوش بی‌زلزله می‌خواد!

انگار از پاهايم مرا آويخته‌اند ... مدام سرم گيج می‌رود. کاش يکی بی‌بوسه در آغوشم می‌گرفت و دنيا يک لحظه از اين همه چرخيدن به دور سرم دست بر‌می‌داشت.

پ.ن: شرمنده‌ی اخلاق ورزشکاری همه، ان‌شاءالله اين‌ها هورمون‌های به هم ريخته‌ام باشند که سخن می‌گويند.
يک اعتراف بد هم بکنم ... ... نه پشيمان شدم ... نمی‌کنم.
راستی امشب مخمل را به پرگلک لايو نشان دادم.
ولی اين سرگيجه جدی است، حيف که پزشکان دهات لندن همه چيز را شوخی می‌گيرند. (منظورم از دهات مکانی است بی‌تمدن و تکنولوژی و علم، نه روستاهای خوب و باصفای خودمان)
بروم بخوابم بهتر است؟ نه؟ اصولا وقتی انقدر خوش اخلاق می‌شوم خواب همه را نجات می‌دهد.
دعا کنيد مخمل امشب دوباره هوس نکند پشت تختم را کند و کاو کند، الان که مثل فرشته‌های پشمالو به پهلو خوابيده و دست و پايش هم در خواب می‌پرد ... من که به طرف اتاق بروم دوباره بيدار می‌شود.
تايتل‌هايم ديگر دارند جواد می‌شوند ...
...
آن خط سوم منم.

September 8, 2007

من بودم و چشمان تو نه آتشی و نه گلی

عهد الست به کشک، روز قيامت از خدا هيچ بهانه‌ای برای بودن و اين همه درد و رنج نخواهم پذيرفت به جز منت مهر تو ...
حوصله‌ی شرمندگی خدا را ندارم يکی لينک وبلاگم را برايش بفرستد دست خالی و بی‌بهانه نماند.

September 7, 2007

ادامه‌ی تو تا چند لحظه‌ی ديگر

هی نوشتن و پاک کردن چاره‌ی اين شرحه شرحه بودن نيست ... ديشب خوابت را ديده‌ام ... انگار تمام امروزم ادامه‌ی آن خواب بوده است ...
تو برايم ادامه نداشته‌ای ... اصلا نبوده‌ای که ادامه داشته باشی ... من ادامه‌ات می‌دهم ... برای ادامه دادن خودم ... مگر نه که اين يک نفس هم به درک ...

September 5, 2007

حالا وقت اعتصاب بود؟

بعد از هزار سال که من تصميم گرفتم از خانه بيرون بزنم کارکنان تيوب لندن اعتصاب کردند و هيچ جهنم دره‌ای نمی‌شود رفت. اين شهر بدون تيوب (آندرگراند، يا همان متروی خودمان) فلج می‌شود. به قول مادرم می‌شود مثل روز قيامت، همه‌ی مردم روی زمين می‌ريزند ...
داريوش دوباره نيست اما لااقل مادرم اينجاست ... مخمل هم که طبق معمول با قايم باشک شبانه نمی‌گذارد بخوابيم. شب‌ها به جان در اتاق مامان می‌افتد و در می‌کوبد. ناچار می‌شويم بلند شويم و حضرت آقا را در آغوش بگيريم و چراغی روشن کنيم تا آرام بگيرد. البته در اين ميان پاهای مرا هم تکه تکه می‌کند تا بيدار شوم. البته پا که چه عرض کنم، ساعد و بازوهايم را هم گازگاز می‌کند ... کولی کوچک گاهی که می‌بيند می‌خواهيم از خانه بيرون برويم به مامان بيچاره هم حمله می‌کند خيال می‌کند تقصير اوست ... ولی مامان خوب با مخمل کنار آمده ... خدا را شکر!