شعبان
چقدر منتظرم من، خدا کند که بيايی
« July 2007 | صفحهی اصلی | September 2007 »
چقدر منتظرم من، خدا کند که بيايی
برای آيه و نازنين و ندا خوشحالم.
بخواهم بنويسم بايد باز هم تلخ بنويسم. گزک نمیخواهم به دست کسی بدهم در نتيجه بايد لال باشم و اميدوار.
خوابم میآيد ...
گنگی من شايد پايان داشته باشد. جای تو بودم می ترسيدم از پايانش ...
حوصله ندارم بنويسم. فقط خواستم بگويم يادم نرفته است. گذرت اگر اين طرفها افتاد بدان که يادم بود ... می دانم، حنجره ات را ندر ... هيچ زهرماری با هم نبوديم ... هيچ زهرماری با هم نيستيم ... ادعايی ندارم ... ادعايی نداشتم ...
* من حالم خوب نيست ... همه چيز خونم پايين آمده ... کسی به دل نگيرد ...
عکس خيابان هايت را که می بينم پايم می لرزد ... پايم نشسته می لرزد ... شايد هم صدای مهستی است که شلوغ کرده و مرا جو زده کرده ... ولی به هر حال می لرزم ...
اينجا باران بی امان می بارد ... مرداد است و باران پاييزی می بارد اما خيابان های تو خشک و خاکی اند ...
يعنی همه ی مردم رودبار و بم و بويين زهرا و هزاران جای ديگر که زمين زير پايشان لرزيد و خانه هايشان بر سرشان خراب شد به حساب توی کوته فکر مؤمن نبودند، نه؟
حتما خدا داشته دق دل اش را خالی می کرده بر سر پدری که تن بی جان زير آوار مانده ی دو پسر نوجوانش را بر دوش گرفته بود و من جرات نگاه کردن به عکس هايش را نداشتم.
هر روز که می گذرد من بيشتر و بيشتر کافر می شوم به اسلام شما ...
ولی يک نفر بايد جلوی اين نفهم را بگيرد.
مرده شوی زن بودن را ببرند ... مرده شوی زن بودن من را ببرند که نصف ماه را بايد با اين اعصاب خط خطی و له شده ی حال به هم زن سر کنم.
حالم از همه چيز و همه کس به هم می خورد.
فکر می کنم خدا پيش از آفرينش حوا عاشق زنی بوده و بعد از سرخودگی عشقی، حوا و دخترانش را آفريده و برای انتقام از تمام زنان اين عادت ماهيانه ی دردناک و مصيبت بار را برايشان باقی گذاشته.
سر به تن همه ی مردها نباشد که هيچ وقت تجربه ی پريود شدن پيدا نمی کنند تا بفهمند ما چه می کشيم.
* تکميليه: دو انگشت بخار سوخته ام تا اطلاع ثانوی از سرويس خارج است. ديشب خودم را بخارپز کردم. پير مرد پزشک به داريوش می گفت مگر ناچار بودی اين بيچاره را بپزی، غذا از بيرون می گرفتيد!
بروم کپه ی مرگ ام را بگذارم.
بگذار باز مرگ نوشتن ام بگيرد. من جزيره نشين را چه به فلات بلند خالی خيالت ... خيالت تخت ... دستم به تو نمی رسد وگرنه که مرده شوی هرچه مرداد ...
ديشب با نسيم محو جمال اين جوان افغان بوديم و حکممان را به داريوش باختيم.
ياد مهمانی زليخا افتاديم البته بدون خون و خون ريزی و نارنج و دست بريدن.
فقط لهجه ی شيرين افغانی اش به فارسی سيخ سيخ تهرانی نزديک می شود گاهی ...
آن مردک که انگليسی بلغور می کند را هم ناديده بگيريد.