« July 2007 | صفحه‌ی اصلی | September 2007 »

بايگانی: August 2007

August 28, 2007

شعبان

چقدر منتظرم من، خدا کند که بيايی

ارشد

برای آيه و نازنين و ندا خوشحالم.

August 24, 2007

گبه

بخواهم بنويسم بايد باز هم تلخ بنويسم. گزک نمی‌خواهم به دست کسی بدهم در نتيجه بايد لال باشم و اميدوار.
خوابم می‌آيد ...

August 20, 2007

گنگ خواب ديده

گنگی من شايد پايان داشته باشد. جای تو بودم می ترسيدم از پايانش ...

August 16, 2007

بايد که تو هم باشی

حوصله ندارم بنويسم. فقط خواستم بگويم يادم نرفته است. گذرت اگر اين طرفها افتاد بدان که يادم بود ... می دانم، حنجره ات را ندر ... هيچ زهرماری با هم نبوديم ... هيچ زهرماری با هم نيستيم ... ادعايی ندارم ... ادعايی نداشتم ...

* من حالم خوب نيست ... همه چيز خونم پايين آمده ... کسی به دل نگيرد ...

August 14, 2007

خيابان های خاکی تو

عکس خيابان هايت را که می بينم پايم می لرزد ... پايم نشسته می لرزد ... شايد هم صدای مهستی است که شلوغ کرده و مرا جو زده کرده ... ولی به هر حال می لرزم ...
اينجا باران بی امان می بارد ... مرداد است و باران پاييزی می بارد اما خيابان های تو خشک و خاکی اند ...

August 12, 2007

مخمل گل دوست

برای گرفتن اين عکس صحنه سازی شده!

August 10, 2007

خاک بر سر من اگر رييس جمهورم تو بمانی

يعنی همه ی مردم رودبار و بم و بويين زهرا و هزاران جای ديگر که زمين زير پايشان لرزيد و خانه هايشان بر سرشان خراب شد به حساب توی کوته فکر مؤمن نبودند، نه؟
حتما خدا داشته دق دل اش را خالی می کرده بر سر پدری که تن بی جان زير آوار مانده ی دو پسر نوجوانش را بر دوش گرفته بود و من جرات نگاه کردن به عکس هايش را نداشتم.
هر روز که می گذرد من بيشتر و بيشتر کافر می شوم به اسلام شما ...
ولی يک نفر بايد جلوی اين نفهم را بگيرد.

August 7, 2007

ای درد بی درمان من

مرده شوی زن بودن را ببرند ... مرده شوی زن بودن من را ببرند که نصف ماه را بايد با اين اعصاب خط خطی و له شده ی حال به هم زن سر کنم.
حالم از همه چيز و همه کس به هم می خورد.
فکر می کنم خدا پيش از آفرينش حوا عاشق زنی بوده و بعد از سرخودگی عشقی، حوا و دخترانش را آفريده و برای انتقام از تمام زنان اين عادت ماهيانه ی دردناک و مصيبت بار را برايشان باقی گذاشته.
سر به تن همه ی مردها نباشد که هيچ وقت تجربه ی پريود شدن پيدا نمی کنند تا بفهمند ما چه می کشيم.

* تکميليه: دو انگشت بخار سوخته ام تا اطلاع ثانوی از سرويس خارج است. ديشب خودم را بخارپز کردم. پير مرد پزشک به داريوش می گفت مگر ناچار بودی اين بيچاره را بپزی، غذا از بيرون می گرفتيد!

August 6, 2007

خواب نوش

بروم کپه ی مرگ ام را بگذارم.

August 3, 2007

گوش ماهی

بگذار باز مرگ نوشتن ام بگيرد. من جزيره نشين را چه به فلات بلند خالی خيالت ... خيالت تخت ... دستم به تو نمی رسد وگرنه که مرده شوی هرچه مرداد ...

August 2, 2007

لب دريا بيا، تک و تنها بيا


ديشب با نسيم محو جمال اين جوان افغان بوديم و حکممان را به داريوش باختيم.
ياد مهمانی زليخا افتاديم البته بدون خون و خون ريزی و نارنج و دست بريدن.
فقط لهجه ی شيرين افغانی اش به فارسی سيخ سيخ تهرانی نزديک می شود گاهی ...
آن مردک که انگليسی بلغور می کند را هم ناديده بگيريد.