رطوبت دارد خفه ام می کند. انگار همه ی زمين و زمان را آب گرفته است. باران می بارد آن هم چه بارانی. ياد دکتر ارنست می افتم و باران های استوايی سريال اش. آسمان سياه است ... مخمل دستم را چنگ زده و حالا با خيال راحت زير پايم خوابيده ... بچه شير ما ابراز عشق اش کمی دردناک است. در حال خفه شدن ام ... نفسم بالا نمی آيد ... دلم می خواهد يک دست بزرگ اين ابرها را کنار بزند ... حالا رعد و برق هم به ماجرا اضافه شده ...

نظرها
salam man baraye avalin bar matalebe shomaro didam jalebe vali oon akhari khyli jaleb nabood
amir | July 21, 2007 10:39 AM
اينقدر زيبا توصيف ميكني كه يه لحظه همه چيز رو با چشم ديدم ..حتي چنگ گرفتن و به خواب ناز رفتن مخمل رو ...اميدوارم زياد درد نگرفته باشه...
ساغر تمنا | July 20, 2007 10:27 PM