« گيلاس بی وطن | صفحه‌ی اصلی | Freedom Writers »

July 20, 2007

ای باران لعنتی

رطوبت دارد خفه ام می کند. انگار همه ی زمين و زمان را آب گرفته است. باران می بارد آن هم چه بارانی. ياد دکتر ارنست می افتم و باران های استوايی سريال اش. آسمان سياه است ... مخمل دستم را چنگ زده و حالا با خيال راحت زير پايم خوابيده ... بچه شير ما ابراز عشق اش کمی دردناک است. در حال خفه شدن ام ... نفسم بالا نمی آيد ... دلم می خواهد يک دست بزرگ اين ابرها را کنار بزند ... حالا رعد و برق هم به ماجرا اضافه شده ...

مطالب مرتبط

نظرها

salam man baraye avalin bar matalebe shomaro didam jalebe vali oon akhari khyli jaleb nabood

اينقدر زيبا توصيف ميكني كه يه لحظه همه چيز رو با چشم ديدم ..حتي چنگ گرفتن و به خواب ناز رفتن مخمل رو ...اميدوارم زياد درد نگرفته باشه...

نظر بدهيد

(نظر شما پس از تأييد منتشر خواهد شد. نيازی به دوباره فرستادن نظر نيست.)