عشق مامان
« June 2007 | صفحهی اصلی | August 2007 »
مسيح هنوز روح روستايی و صدای خوبش را حفظ کرده. آدم يکهو می فهمد دلش برای يکی سال هاست که تنگ بوده و نمی دانسته.
خوب، بالاخره پيدايش کردم. پارسال درباره ی اين آقای آب پرتقالی نوشته بودم که نان می برد و آب پرتقال می گيرد و هوار می کشد. پرنيان جان به داد برس برای ترجمه.
ابرو برداشتن بعد از وضو گرفتن سختترين کار دنياست. هر دوشان يک همت مافوق طبيعی میخواهد.
اين ماجرای کيهان و هری پاتر مرا ياد معلم فيزيک سوم و چهارم دبيرستانمان انداخت که يک صبح زيبای بهاری بعد از برنامه ی صبحگاهی سخنرانی مفصلی انجام دادند. خلاصهی کلامشان اين بود که کارتون تام و جری را اين صهيونيستهای فلان فلان شده ساختهاند که ماجرای فلسطين را برای بچههای کوچک دنيا طبيعی کنند! حالا اينکه اين را از کجايشان در آورده بودند نمیدانم. هرچه باشد مملکتی که معلم فيزيکاش يک موش و گربهی شيطان را اينگونه ببيند نويسندهی خُل مشنگ کيهاناش هم بايد يک داستان تخيلی را پروژهی خانقاه صهيون بداند.
حالا خيال کن انار بودی و خواستم آبلمبوت کنم و بعد گازت بگيرم.
خوشم با صدای راستين
خوشم که همسايه شدم با شب آفتابی تو
خوشم که رويای توأم، دليل بی خوابی تو
يک نفر اين گوگوش فلک زده را نجات دهد.
اين کسی که نان پز برقی را اختراع کرده حتماً در کودکیاش کارتون پينوکيو زياد میديده ... يادتان میآيد پينوکيو به شهر تنبلها رفته بود؟ مردم شهر آنقدر تنبل بودند که آرد خالی میخوردند و بعد رويش آب و جلوی تنور میايستاند تا در شکمشان نان درست شود!
* بچه که بودم به پينوکيو میگفتم پيتويی.
رطوبت دارد خفه ام می کند. انگار همه ی زمين و زمان را آب گرفته است. باران می بارد آن هم چه بارانی. ياد دکتر ارنست می افتم و باران های استوايی سريال اش. آسمان سياه است ... مخمل دستم را چنگ زده و حالا با خيال راحت زير پايم خوابيده ... بچه شير ما ابراز عشق اش کمی دردناک است. در حال خفه شدن ام ... نفسم بالا نمی آيد ... دلم می خواهد يک دست بزرگ اين ابرها را کنار بزند ... حالا رعد و برق هم به ماجرا اضافه شده ...
چشمهايم را بستهام و گيلاسهای بی دم و مزهی اسپانيايی را دانه دانه در دهان میگذارم. فايدهای ندارد. نه طعم گيلاس حياط همسايهی مادربزرگ را دارد که شاخههايش فضای خانهی مادر بزرگ را دزديده بود نه عطر دهان تو را در ظهر تبدار تابستانی ...
اصفهانی شيرينترين لهجهی فارسی است. من هيچ مقاومتی در مقابل اين گويش ندارم. الان دارد نفسم بند میآيد وقتی اين آقای هپلی در يک برنامهی تلويزيونی چگونه پختن بريانی را آموزش میدهد!



