« June 2007 | صفحه‌ی اصلی | August 2007 »

بايگانی: July 2007

July 31, 2007

عشق مامان

پايم را در آغوش گرفته ام و نگاهم خيره مانده به افق دور دست، پس کی قرار است برايم همسر بيابند؟ تو از رو نمی ری، نه؟ همين پايی که بغل گرفته ام را چنان بکوبم به ...

ديدار آشنا در شهر غريب

مسيح هنوز روح روستايی و صدای خوبش را حفظ کرده. آدم يکهو می فهمد دلش برای يکی سال هاست که تنگ بوده و نمی دانسته.

July 27, 2007

Aso, Regem Le Megre

خوب، بالاخره پيدايش کردم. پارسال درباره ی اين آقای آب پرتقالی نوشته بودم که نان می برد و آب پرتقال می گيرد و هوار می کشد. پرنيان جان به داد برس برای ترجمه.

کارهای سخت

ابرو برداشتن بعد از وضو گرفتن سخت‌ترين کار دنياست. هر دوشان يک همت مافوق طبيعی می‌خواهد.

هری پاتر، کيهان و معلم فيزيک من

اين ماجرای کيهان و هری پاتر مرا ياد معلم فيزيک سوم و چهارم دبيرستانمان انداخت که يک صبح زيبای بهاری بعد از برنامه ی صبحگاهی سخنرانی مفصلی انجام دادند. خلاصه‌ی کلام‌شان اين بود که کارتون تام و جری را اين صهيونيست‌های فلان فلان شده ساخته‌اند که ماجرای فلسطين را برای بچه‌های کوچک دنيا طبيعی کنند! حالا اين‌که اين را از کجايشان در آورده بودند نمی‌دانم. هرچه باشد مملکتی که معلم فيزيک‌اش يک موش و گربه‌ی شيطان را اين‌گونه ببيند نويسنده‌ی خُل مشنگ کيهان‌اش هم بايد يک داستان تخيلی را پروژه‌ی خانقاه صهيون بداند.

July 25, 2007

جنگ خونين انار و دندان

حالا خيال کن انار بودی و خواستم آبلمبوت کنم و بعد گازت بگيرم.

July 23, 2007

خوشم که رويای توأم، دليل بی خوابی تو

خوشم با صدای راستين

خوشم که همسايه شدم با شب آفتابی تو
خوشم که رويای توأم، دليل بی خوابی تو

نجاتم بده

يک نفر اين گوگوش فلک زده را نجات دهد.

July 21, 2007

پيتويی*

اين کسی که نان پز برقی را اختراع کرده حتماً در کودکی‌اش کارتون پينوکيو زياد می‌ديده ... يادتان می‌آيد پينوکيو به شهر تنبل‌ها رفته بود؟ مردم شهر آنقدر تنبل بودند که آرد خالی می‌خوردند و بعد رويش آب و جلوی تنور می‌ايستاند تا در شکم‌شان نان درست شود!

* بچه که بودم به پينوکيو می‌گفتم پيتويی.

Freedom Writers

Freedom Writers 
دلم برای خانم سيف اللهی تنگ شد. معلم جبر اول دبيرستان و رفيق خوب تمام سال های دبيرستان. کمی باورش سخت است که يازده سال گذشته ...

July 20, 2007

ای باران لعنتی

رطوبت دارد خفه ام می کند. انگار همه ی زمين و زمان را آب گرفته است. باران می بارد آن هم چه بارانی. ياد دکتر ارنست می افتم و باران های استوايی سريال اش. آسمان سياه است ... مخمل دستم را چنگ زده و حالا با خيال راحت زير پايم خوابيده ... بچه شير ما ابراز عشق اش کمی دردناک است. در حال خفه شدن ام ... نفسم بالا نمی آيد ... دلم می خواهد يک دست بزرگ اين ابرها را کنار بزند ... حالا رعد و برق هم به ماجرا اضافه شده ...

July 19, 2007

گيلاس بی وطن

چشم‌هايم را بسته‌ام و گيلاس‌های بی دم و مزه‌ی اسپانيايی را دانه دانه در دهان می‌گذارم. فايده‌ای ندارد. نه طعم گيلاس حياط همسايه‌ی مادربزرگ را دارد که شاخه‌هايش فضای خانه‌ی مادر بزرگ را دزديده بود نه عطر دهان تو را در ظهر تب‌دار تابستانی ...

July 17, 2007

اصفهانی

اصفهانی شيرين‌ترين لهجه‌ی فارسی است. من هيچ مقاومتی در مقابل اين گويش ندارم. الان دارد نفسم بند می‌آيد وقتی اين آقای هپلی در يک برنامه‌ی تلويزيونی چگونه پختن بريانی را آموزش می‌دهد!

July 3, 2007

رنگين کمان