Makhmal The Goat
شما باشيد با يک بُز که خودش را گربه جا زده و هر روز ساعت 4 صبح بيدارتان می کند و اگر بيدار نشويد مسير اتاق خواب به نشيمن را با سرعت مافوق صوت و همراه با صدايی شبيه گريه ی نوزاد صد بار می دود چه کار می کنيد؟
« May 2007 | صفحهی اصلی | July 2007 »
شما باشيد با يک بُز که خودش را گربه جا زده و هر روز ساعت 4 صبح بيدارتان می کند و اگر بيدار نشويد مسير اتاق خواب به نشيمن را با سرعت مافوق صوت و همراه با صدايی شبيه گريه ی نوزاد صد بار می دود چه کار می کنيد؟
آخه چی بنويسم عزيز دلم.
به سلامتی مسابقات ويمبلدون شروع شد. آسمون هم حسابی جو گرفته شده و يک نفس داره می باره.
من هم اعصاب ندارم. يک مرگ ام شده ...
پی نوشت: لطفا دو کلمه چيز هيجان انگيز در وبلاگ هايتان بنويسيد. حوصله ام سر رفته. هيچ کس هيچ چيزی نمی نويسد.
من عاشق چشمت شدم، نه عقل بود و نه دلی ... چيزی نمی دانم از اين ديوانگی و عاقلی
حالی می دهد بی حوصله نشسته باشی و داريوش لينک يک موسيقی و شعر بفرستد و شعر حسابی زير و رويت کند ...
وقتی گریبان عدم
با دست خلقت می درید
وقتی ابد چشم تو را
پیش از ازل می آفرید
وقتی زمین ناز تو را
در آسمانها می کشید
وقتی عطش طعم تو را
با اشکهایم می چشید
من عاشق چشمت شدم
نه عقل بود ونه دلی
چیزی نمی دانم از این
دیوانگی و عاقلی
یک آن شد این عاشق شدن
دنیا همان یک لحظه بود
آن دم که چشمانت مرا
از عمق چشمانم ربود
وقتی که من عاشق شدم
شیطان به نامم سجده کرد
آدم زمینی تر شد و
عالم به آدم سجده کرد
من بودم و چشمان تو
نه آتشی و نه گلی
چیزی نمی دانم از این
دیوانگی و عاقلی
خسته است شبرو ماه ای ابر همرهی کن ...
من دلم خالی است. اين لحظه با اطمينان می نويسم که خالی است از هرچه خيال و حسرت و آرزو. نه وطنی، نه عشق فروخورده ای، نه خيال رخی، نه توهم عطر گريبانی ...
فکر می کنم ماهی نيمه ی ديگرم مرده است. کاش اين داغ اسفندزادگی از پيشانی ام برای هميشه محو می شد، نه تنها برای اين لحظه که بی کران سراج را گوش می کنم و دلم هوای هيچ کسی و هيچ جايی را نمی کند.
عالمی دارم با خودم!