« روز بی پايه | صفحه‌ی اصلی | IQ »

May 26, 2007

ميهمان تازه

بالاخره اعتراف کردی. بعد از اين همه سال. می دانستم که همراه منی، اما نزديک تر از رگ گردن؟ ...
حالا بايد هرچه راه باقی مانده است را با هم برويم ... می دانم آزارم خواهی داد، می دانم گاهی سد راه ام خواهی شد. می دانم بال هايم را پر به پر به باد خواهی داد اما ... از تو راه فراری نيست ...
تو با منی ... با من تا آخرين نفس ...

مطالب مرتبط

نظرها

hamelehii mobarake

* پناه بر خدا!!

ساغر

سلام وبلاگ بسیار زیبایی دارید...و نوشته های زیبایی...موفق باشید.

نظر بدهيد

(نظر شما پس از تأييد منتشر خواهد شد. نيازی به دوباره فرستادن نظر نيست.)