« مخمل به درخواست نيلوفر و ساغر | صفحه‌ی اصلی | ميهمان تازه »

May 23, 2007

روز بی پايه

اين روز آفتابی تنها يک پايه کم دارد. دلم می خواهد تا غروب راه بروم، حرف بزنم ...

مطالب مرتبط

نظرها

نميدونم چرا دوست دارم زود به زود به خونه دلت سر بزنم.
باور ميكني هنوزم دلم گرفته ؟ آدم توي كشور خودش باشه اينهمه آشنا دور و برش اما باز احساس خفگي و غريبي كنه. اينجا هيچ چيز خوب نيست . حتي روزهاي آفتابي . اينجا روزهاي آفتابي را خيلي زود تيره ميكنند . جرات قدم زدن توي كوچه و خيابونهاي شهرت رو نداري . خيلي راحت بهت توهين ميكنند به خاطر پوشش ظاهرت كتكت ميزنند و به زور سوار ماي ماشينهاي آژير دارت ميكنند و جايي ميبرنت كه روزي صد بار آرزوي مرگ كني . اينجا آدم از روزهاي آفتابي حالش بهم ميخوره . دلم براي غربت تنگه ...

آی این بی پایگی حال آدم رو میگیره! خصوصا اگر فریاد زیاد باشه و حاجی کم!!!!

سلام عزيزم

هميشه روزهاي آفتابي يه يار همقدم و همزبون رو كم داره خصوصا توي سرزمين مه الود غرب كه كمتر يه روز آفتابي رو ميشه ديد. درست مثل يار همقدم و همزبون ....
دلم گرفته. امشب خيلي خستم .....

* طفلکِ من ...

ساغر

نظر بدهيد

(نظر شما پس از تأييد منتشر خواهد شد. نيازی به دوباره فرستادن نظر نيست.)