« غروب جمعه | صفحه‌ی اصلی | کاريکلماتور »

May 11, 2007

کوچ ايل

می‌خواستم بنويسم اما نگران نگاه‌هايی بودم که دوست نداشتم پيرهن خيالم را بدرند. پس ننوشتم.

مطالب مرتبط

نظرها

آرشیوتون رو خواندم و لذت بردم !

وسکوت تنها ترانه ماست ....

akh ke delam cheghad sokoote koocho mikhad
sade va biriya
age delet havaye kooch dare nvaye belagam ro goosh kon tahe ghorbate donyaye

سلام دوست نادیده ام.از اینکه گاهی به من سر می زنی ولی نظری نمی دهی ممنونم.و بسیار ممنون تر که به من لینک دادی.راستی گربه خیلی ملوسی هم داری.خوشم اومد!

سلام-وبلاگت بسته شد.فقط یک بار دیدمش-خیلی حیف شد...چی کنیم با این فیلترینگ...

هجرت و كوچ همیشه انسان را نو نگه میدارد...از آیه نوشتی.در گذشته های دور یک همسایه ای داشتیم که اسمش آیه بود...زمان اینقدر گذشته که با دیدن وبلاگ تو یادش افتادم.نمیدانم این همان آیه هست یا نشانه دیگری است.به هر حال یاد گذشتن زمان افتادم.هرجا هست با لبخند باشد.آهنگ هم بسیار زیبا است.شاد باش و دیر زی

كوچ من از من نهايتم بود.......

باسلام
امروزا همه از ايهام و اعجاز در حد اعلا استفاده ميکنند اما در مورد کوچ ايل و غروب جمعه بگم :شايد از کوچ فقط يک شعر وروح بريدن و رفتن را شماها بشناسيد انهم فقط يک تصور که در خيابانهای کرمان ياتهران وجديداًدر فرنگ اما کوچ زندگی در حال رفتن به همراه تمام زندگيت تمتم وجودت اگر حتی گذاشته باشند همين اندک هم مال خودت باشد!!در کوچ نه نور ميبينی و نه فروشگاه و نه تعطيلی و نه استراحت اما باور کن غروب جمعه اش دلگير است و من تنها غروبی بود که خوردن نون ودوغ وپياز بهم حال نميده حتی يگار بيضی فيلتر دار با چای داغ.....

نظر بدهيد

(نظر شما پس از تأييد منتشر خواهد شد. نيازی به دوباره فرستادن نظر نيست.)