دل تنگام، غروب جمعه است. حتی اگر هزاران کيلومتر آن سوتر از خاک وطنات باشی باز عصر جمعه برايت خفقان آور است.
تنهايی عصرهای جمعه تا آخر عمر با من خواهد ماند ...
دلم میخواهد جايی زندگی کنم که هيچ روز تعطيلی در تقويماش نداشته باشد، هيچ ساعتی در شبانه روز فروشگاههايش بسته نباشد. مردماش احتياجی به خواب نداشته باشند، همه جا نورانی باشد ...
تاريکی و تعطيلی و خواب را دوست ندارم ...

نظرها
azizam salam anja ghoroob ast inja ghoroobtar
f | May 10, 2007 6:24 AM
عزيز دلم دوباره به خونه دلت سرك كشيدم حيفم اومد چيزي ننويسم اين يه بيت شعر تقديم به تو دوست نديده ام
آنچنان مهر توام در دل و در جان گرفت
كه اگر سر برود از دل و از جان نرود
ساغر تمنا | May 8, 2007 8:33 AM
اما من دلم ميخواد تمام اين روزهاي لعنتي رو بخوابم و حتي خوابم نبينم .همه چيز رو فراموش كنم و هيچي يادم نياد.............
ساغر تمنا | May 7, 2007 8:20 AM
سلام.میدونم الان توی فصل بهاریم ولی شعر قشنگی دیدم و خوشم اومد.غروب جمعه پاييز مي ايد
هزاران برگ پاييزي
لباس زرد خود بر تن
به زير گامهاي عابري خسته
خزان و خشكي خود را، به نجوا باز ميگويند
غروب جمعه پاييز وچشماني كه تا باريدنش
تنها به قدر يك بهانه، فاصله باقيست
يكي آمد، كليد قفل لبهاي مرا ،آهسته بردارد
ولي من
اين سكوتم
را
آخرين سرمايه ام را
با كسي، قسمت نخواهم كرد
به تنهايي قسم
دلتنگ دلتنگم
ميان آسمان دل گرفته، با دل تنگم
فقط، يك پنجره، راه است
غروب وجمعه وپاييز!!!
عجب تركيب دلتنگي
ولي من خسته ام از حس تنهايي
مرا با غم حسابي نيست
مرا با غصه كاري نيست
دلم مي خواهد از فردا
رها سازم خودم را از غم و دلتنگي وتشويش
من از شنبه خودم را دوست خواهم داشت
و با اين جسم و روحم ،مهرباني ها كه خواهم كرد
و از يكشنبه با مردم، قراري تازه خواهم داشت
تبسم هديه خواهم دادو دستاني كه مي بخشند
دوشنبه با خدا، من عهد مي بندم
برايش بنده اي باشم، همان جوري كه مي خواهد
سه شنبه مهرباني هديه خواهم كرد
و مي بخشم تمام آن كساني را كه من را ،سخت آزردند
و در چارشنبه اين هفته زيبا، كه مي آيد
خدا را بر تمام دادههايش شكر خواهم گفت
و در پنجشنبه از دنيا و هر چيزي كه دارم شاد
خواهم شد
با رضايت، زنده خواهم بود
با سخاوت ،مهر خواهم داد
با سعادت، بهره خواهم برد
ولي اين لحظه را، امروز را ،آخر چه بايد كرد؟
كاش مي شد از همين امروز
من دنياي خود را تازه ميكردم
كه ميدانم رداي حزن را من بر غروب جمعه پاييز پوشاندم
وچيزي جز همين احساس ، در انديشه هامان جا نمي ماند
كه بايد رها سازم ز خود، اين باور
تاريك خود را
كنون بايد همين امروز
اين لحظه
در غروب جمعه پاييز، بر خيزم
و دنياي خودم، آنگونه اي سازم كه مي خواهم
كه در دنياي من ،جز من، كسي را قدرت تغيير كاري نيست
توانستن، چه حس ناب وزيبايي
سلام اي باور روحي ز جنس روح يكتا خالق پاك خداوندي
سلام اي خالق دنياي من ،اي من
تبسم قفل لب هاي مرا بگشود
و اينك آن بهانه، تا ببارد چشم نمناكم و مي بارد
به روي اين دل روشن
كنون يك پنجره تا آسمان باز است
تن عريان كوچه، همچنان خشك است
هزاران برگ پاييزي، به خشكي گوشه ديوار مي لغزد
هزاران شكر، انسانم
نه برگي خشك ،در دستان باد سرد پاييزي
غروب جمعه پاييز و اميدم به فردايي كه ميآيدتابيده شده در پنجشنبه 1386/02/06ساعت 10:4 توسط شب تاب http://shab-taab.blogfa.com/post-26.aspx
cheshm abi | May 6, 2007 6:36 PM