نيايش
خدايا چگونه قمپز روشنفکری در کردن را به من بياموز چگونه وبلاگ نوشتن و دلبری کردن را خود خواهم آموخت.
« April 2007 | صفحهی اصلی | June 2007 »
خدايا چگونه قمپز روشنفکری در کردن را به من بياموز چگونه وبلاگ نوشتن و دلبری کردن را خود خواهم آموخت.
ASDA امروز ظهر
پی نوشت:
با توجه به کامنت های دريافتی فکر کنم واقعا لازم بوده که کارکنان فروشگاه اون بالا قيمت دو بسته سيب زمينی را در کنار قيمت يک بسته بنويسند.
عزيزان دل من! اين کار مشکل منطقی ندارد. ولی خنده دار و زايد است برای کالايی که تخفيف ويژه ای ندارد قيمت تعداد بسته ها را نوشت.
در اين خراب شده ی لندن زياد می بينيد که برای تشويق خريداران هرچه تعداد بيشتری از يک کالا بخريد قيمت هر عدد پايين تر می آيد. مثلا هر بسته پرتقال به قيمت 1.15 پوند باشد اما اگر دو بسته بخريد دو بسته را به شما 2 پوند بفروشند. که در نتيجه شما برای هر بسته يک پوند پرداخته ايد. اما وقتی هر بسته سيب زمينی 1 پوند است و دو بسته اش را هم دو پوند می فروشند پس ديگر جای هوار هوار کردن که دو بسته دو پوند است ندارد!
از نوابغ مملکت بيش از اين ها انتظار می رفت ها!!! دلم برای جفتتون يک ريزه شده!
بالاخره اعتراف کردی. بعد از اين همه سال. می دانستم که همراه منی، اما نزديک تر از رگ گردن؟ ...
حالا بايد هرچه راه باقی مانده است را با هم برويم ... می دانم آزارم خواهی داد، می دانم گاهی سد راه ام خواهی شد. می دانم بال هايم را پر به پر به باد خواهی داد اما ... از تو راه فراری نيست ...
تو با منی ... با من تا آخرين نفس ...
اين روز آفتابی تنها يک پايه کم دارد. دلم می خواهد تا غروب راه بروم، حرف بزنم ...
بی بی سی: رايس و پوتين لحن خود را ملايم می کنند.
اين ترکيب رايس و پوتين آدم را به ياد «راسپوتين» می اندازد، نه؟
میخواستم بنويسم اما نگران نگاههايی بودم که دوست نداشتم پيرهن خيالم را بدرند. پس ننوشتم.
دل تنگام، غروب جمعه است. حتی اگر هزاران کيلومتر آن سوتر از خاک وطنات باشی باز عصر جمعه برايت خفقان آور است.
تنهايی عصرهای جمعه تا آخر عمر با من خواهد ماند ...
دلم میخواهد جايی زندگی کنم که هيچ روز تعطيلی در تقويماش نداشته باشد، هيچ ساعتی در شبانه روز فروشگاههايش بسته نباشد. مردماش احتياجی به خواب نداشته باشند، همه جا نورانی باشد ...
تاريکی و تعطيلی و خواب را دوست ندارم ...
اين ترانهی هلن را به ياد آيه گوش میکنم. عطر آن زمين خاکی کنار نگهبانی خوابگاه (کنار لاو استريت) را میدهد.
دلم برای آغوش آيه تنگ است، برای گرمای بدناش در شبهای سرد کرمان و برای دستهای سردش در غروبهای خيابان جمهوری ...