« April 2007 | صفحه‌ی اصلی | June 2007 »

بايگانی: May 2007

May 31, 2007

نيايش

خدايا چگونه قمپز روشنفکری در کردن را به من بياموز چگونه وبلاگ نوشتن و دلبری کردن را خود خواهم آموخت.

May 27, 2007

IQ

خوب وقتی هر بسته سيب زمينی يک پوند باشد معلوم است که دو بسته اش دو پوند می شود. فکر می کنم تازه با ماشين حساب محاسبه کرده باشند! 
ASDA امروز ظهر

پی نوشت:

با توجه به کامنت های دريافتی فکر کنم واقعا لازم بوده که کارکنان فروشگاه اون بالا قيمت دو بسته سيب زمينی را در کنار قيمت يک بسته بنويسند.
عزيزان دل من! اين کار مشکل منطقی ندارد. ولی خنده دار و زايد است برای کالايی که تخفيف ويژه ای ندارد قيمت تعداد بسته ها را نوشت.
در اين خراب شده ی لندن زياد می بينيد که برای تشويق خريداران هرچه تعداد بيشتری از يک کالا بخريد قيمت هر عدد پايين تر می آيد. مثلا هر بسته پرتقال به قيمت 1.15 پوند باشد اما اگر دو بسته بخريد دو بسته را به شما 2 پوند بفروشند. که در نتيجه شما برای هر بسته يک پوند پرداخته ايد. اما وقتی هر بسته سيب زمينی 1 پوند است و دو بسته اش را هم دو پوند می فروشند پس ديگر جای هوار هوار کردن که دو بسته دو پوند است ندارد!

از نوابغ مملکت بيش از اين ها انتظار می رفت ها!!! دلم برای جفتتون يک ريزه شده!

May 26, 2007

ميهمان تازه

بالاخره اعتراف کردی. بعد از اين همه سال. می دانستم که همراه منی، اما نزديک تر از رگ گردن؟ ...
حالا بايد هرچه راه باقی مانده است را با هم برويم ... می دانم آزارم خواهی داد، می دانم گاهی سد راه ام خواهی شد. می دانم بال هايم را پر به پر به باد خواهی داد اما ... از تو راه فراری نيست ...
تو با منی ... با من تا آخرين نفس ...

May 23, 2007

روز بی پايه

اين روز آفتابی تنها يک پايه کم دارد. دلم می خواهد تا غروب راه بروم، حرف بزنم ...

May 21, 2007

مخمل به درخواست نيلوفر و ساغر

ابهتت من رو کشته!
مخمل اصولا ميانه ی خوبی با لپ تاپ و کتابهای من ندارد. تا متوجه شود که بيش از حد معمول از او غافل شده ام می آيد و روی کتاب ها و لپ تاپ می نشيند.
ها؟ امرتون؟
دارم خواب پروانه می بينم.
سعی می کنم يک چشمی بخوابم از دست تو مامان فضول!

May 15, 2007

کاريکلماتور

بی بی سی: رايس و پوتين لحن خود را ملايم می کنند.
اين ترکيب رايس و پوتين آدم را به ياد «راسپوتين» می اندازد، نه؟

May 11, 2007

کوچ ايل

می‌خواستم بنويسم اما نگران نگاه‌هايی بودم که دوست نداشتم پيرهن خيالم را بدرند. پس ننوشتم.

May 4, 2007

غروب جمعه

دل تنگ‌ام، غروب جمعه است. حتی اگر هزاران کيلومتر آن سوتر از خاک وطن‌ات باشی باز عصر جمعه برايت خفقان آور است.
تنهايی عصرهای جمعه تا آخر عمر با من خواهد ماند ...
دلم می‌خواهد جايی زندگی کنم که هيچ روز تعطيلی در تقويم‌اش نداشته باشد، هيچ ساعتی در شبانه روز فروشگاه‌هايش بسته نباشد. مردم‌اش احتياجی به خواب نداشته باشند، همه جا نورانی باشد ...
تاريکی و تعطيلی و خواب را دوست ندارم ...

May 1, 2007

ماه و ستاره

اين ترانه‌ی هلن را به ياد آيه گوش می‌کنم. عطر آن زمين خاکی کنار نگهبانی خوابگاه (کنار لاو استريت) را می‌دهد.
دلم برای آغوش آيه تنگ است، برای گرمای بدن‌اش در شب‌های سرد کرمان و برای دست‌های سردش در غروب‌های خيابان جمهوری ...