« می‌ترسم | صفحه‌ی اصلی | بلاتکليفی »

April 14, 2007

ستاره‌زا

ستاره می‌زايم و سپيده می‌پوشم، من هنوز هم ستاره می‌زايم و سپيده می‌پوشم ...

۹ مرداد ماه ۱۳۸۲: خسته‌ام؟ نه! فقط کمی مانده تا روح از بدنم جدا شود. کتابها محاصره‌ام کرده‌اند. بوسه ماه‌هاست که از من دور است و آغوشی گرم ديگر ميزبانم نيست. ‌ترانه‌های گذشته را که می‌شنوم بغضی غريب گلويم را می‌فشارد، بی‌سپيده‌ترين روزها را پشت سر می‌گذارم و بی‌مهتاب‌ترين شب‌ها را به صبح می‌رسانم.

ديگر نمی‌خواهم قرص کامل ماه را در آغوش کشم و از ناتوانی فريادم ديگر به آسمان نمی‌رود. آسمان پر ستاره‌ی کوير هفته‌هاست که نگاهم را کم دارد و باز هم صبوری می‌کند. آخر صبوری می‌کند تا نگاه کدام دختر سرزمين مادری‌ام به ميهمانی‌اش رود؟ کدام دخترک می‌تواند از شوق دست‌هايش را برای در آغوش کشيدن ماه به آسمان پيوند زند؟

ولی ... ولی روزی که دور نيست، روزی که آسمان بر من ستاره می‌بارد و باد دورترين شکوفه‌ها را برای گيسوانم هديه می‌آورد با ماه هم آغوش می‌شوم. مهتاب همرنگ دانه‌های اشک من می‌شود و ماه از بوسه‌باران من گلگون می‌گردد. ستاره می‌زايم و سپيده می‌پوشم.

 روزی که دور نيست مرد من ماه است و من بانوی ماه بی‌نياز از بوسه و باده.

مطالب مرتبط

نظرها

کاش یکی به کمک شما بیاید.
دو نفر، یک-دو نفس بهر خدا بنشینید. چه می‌دانم همین جوری!

نظر بدهيد

(نظر شما پس از تأييد منتشر خواهد شد. نيازی به دوباره فرستادن نظر نيست.)