مردهشوی من ترسو را ببرند که جرأت نمیکنم اينجا بنويسم. حالم از خودسانسوری خودم به هم میخورد. ولی میدانم که دائمی نيست. يکی از همين روزها برای صدمين بار به سيم آخر میزنم (حالا چند سيم آخر وجود دارد نمیدانم) و مینويسم. شايد اين بار از آن غروب لعنتی موزهی صنعتی نوشتم.
به درک که تو نمیخوانی، به درک که کسی میخواند که هنوز در توهم است و خودش را مخاطب فرض کرده است.
ولی من يک روز يک دل سير از تو خواهم نوشت، از تو خواهم گفت و از تو خواهم گريست. شايد آن روز تو هم خواندن بدانی ...

نظرها
این همان ترکاندن دملهای چرکی است که جرات می خواهد. من جسارت خیلی چیزها را از دست داده ام. تو خواهی دید که سالها که میگذرند این جرات و جسارت چگونه له میشوند زیر بار زمانه ای که ما برای خود میسازیم! همان بگذار بگذرد همان صبر همان خفه شدن های مکرر
پرنیان | April 15, 2007 9:21 AM
از تو خواهم گريست!آه اي دلواژهاي مشكوك زندگي!گاهي سكوت لازم است.گاهي سكوت لازم است!!
وبلاگ زيبا يي داري حسوديم شد!
موفق باشي . بhزم ميام اينجا.اگه عمري باقي باشه...
hassan | April 14, 2007 1:52 PM
همیشه همان ...
اندوه
همان:
تیری به جگر نشسته تا سوفار.
تسلای خاطر
...؟
مهسا | April 13, 2007 11:39 PM
مشکوک میزنی رفیق!
امید | April 13, 2007 10:58 PM