« من و مستی و فتنه ی چشم يار | صفحه‌ی اصلی | ستاره‌زا »

April 13, 2007

می‌ترسم

مرده‌شوی من ترسو را ببرند که جرأت نمی‌کنم اينجا بنويسم. حالم از خودسانسوری خودم به هم می‌خورد. ولی می‌دانم که دائمی نيست. يکی از همين روزها برای صدمين بار به سيم آخر می‌زنم (حالا چند سيم آخر وجود دارد نمی‌دانم) و می‌نويسم. شايد اين بار از آن غروب لعنتی موزه‌ی صنعتی نوشتم.
به درک که تو نمی‌خوانی، به درک که کسی می‌خواند که هنوز در توهم است و خودش را مخاطب فرض کرده است.
ولی من يک روز يک دل سير از تو خواهم نوشت، از تو خواهم گفت و از تو خواهم گريست. شايد آن روز تو هم خواندن بدانی ...

مطالب مرتبط

نظرها

این همان ترکاندن دملهای چرکی است که جرات می خواهد. من جسارت خیلی چیزها را از دست داده ام. تو خواهی دید که سالها که میگذرند این جرات و جسارت چگونه له میشوند زیر بار زمانه ای که ما برای خود میسازیم! همان بگذار بگذرد همان صبر همان خفه شدن های مکرر

از تو خواهم گريست!آه اي دلواژهاي مشكوك زندگي!گاهي سكوت لازم است.گاهي سكوت لازم است!!
وبلاگ زيبا يي داري حسوديم شد!
موفق باشي . بhزم ميام اينجا.اگه عمري باقي باشه...

همیشه همان ...
اندوه
همان:
تیری به جگر نشسته تا سوفار.

تسلای خاطر

...؟

مشکوک میزنی رفیق!

نظر بدهيد

(نظر شما پس از تأييد منتشر خواهد شد. نيازی به دوباره فرستادن نظر نيست.)