خواهران بی پناه من
من اينجا به جز اشک ريختن برای اين دختر بيچاره چه میتوانم بکنم؟
دستهايم میلرزند، گلويم میسوزد ... انگار اين فريادها از حنجرهی من بيرون آمدهاند ...
با اينها چه میشود کرد؟ دست ما به کجا میرسد؟ من اين سوی دنيا چه کار کنم؟ آنجا هم که بودم باز نمیشد کاری کرد.
زخمهايم سر باز کردهاند ...
میخواهم سرم را به ديوار بکوبم از اين همه فکر، اين همه حرف، اين همه درد که در ذهن و روح و تنم دارم و نمیتوانم بنويسم. انگار همين حالا است که آن زنک حائری زاده (مدير فرزانگان تهران) از آن مدرسهی مزخرفش اخراجم کرد ... همين حالا است که به جرم لبهای گلگونم سيلی خوردم ... يا آن ژاله بنکدار (مدير سابق مدرسهی توحيد، همسر حسن غفوری فرد) که عفاف مرا با رنگ کفشم میسنجيد ...
دارم باورم را از دست میدهم. شک میکنم که هيچ کسی آن بالا نشسته باشد ... کسی نيست که داد روح زخمی اين دختر را بستاند ... کسی نيست ...
ما تنهاييم ... کسی هم اگر باشد باز به داد مردان میرسد ...

