« March 2007 | صفحه‌ی اصلی | May 2007 »

بايگانی: April 2007

April 26, 2007

خواهران بی پناه من

من اينجا به جز اشک ريختن برای اين دختر بيچاره چه می‌توانم بکنم؟
دست‌هايم می‌لرزند، گلويم می‌سوزد ... انگار اين فريادها از حنجره‌ی من بيرون آمده‌اند ...
با اين‌ها چه می‌شود کرد؟ دست ما به کجا می‌رسد؟ من اين سوی دنيا چه کار کنم؟ آنجا هم که بودم باز نمی‌شد کاری کرد.
زخم‌هايم سر باز کرده‌اند ...
می‌خواهم سرم را به ديوار بکوبم از اين همه فکر، اين همه حرف، اين همه درد که در ذهن و روح و تنم دارم و نمی‌توانم بنويسم. انگار همين حالا است که آن زنک حائری زاده (مدير فرزانگان تهران) از آن مدرسه‌ی مزخرفش اخراجم کرد ... همين حالا است که به جرم لب‌های گلگونم سيلی خوردم ... يا آن ژاله بنکدار (مدير سابق مدرسه‌ی توحيد، همسر حسن غفوری فرد) که عفاف مرا با رنگ کفشم می‌سنجيد ...
دارم باورم را از دست می‌دهم. شک می‌کنم که هيچ کسی آن بالا نشسته باشد ... کسی نيست که داد روح زخمی اين دختر را بستاند ... کسی نيست ...
ما تنهاييم ... کسی هم اگر باشد باز به داد مردان ‌می‌رسد ...

April 19, 2007

بله ...

داريوش در حال گوش دادن به آهنگ پلنگ صورتی: پلنگ صورتی گربه بود؟ نه؟

April 17, 2007

بلاتکليفی

تخت جمشيد، شش فروردين ماه 1386

چه کلاهی، چه کيفی!! 

برای گرفتن اين عکس‌ها مسافت زيادی را دويدم. وقتی از تخت جمشيد خارج می‌شديم عينک آفتابی، کلاه و چتری‌های خانم توجهم را جلب کرد. بعد متوجه شدم که چادر هم به سر دارند. عکس‌برداری به شيوه‌ی نامحسوس هم کار سختی است. خدا را شکر آفتاب زياد بود و دوربين هم خل بازی در نياورد که فلاش بزند و رسوايم کند.

April 14, 2007

ستاره‌زا

ستاره می‌زايم و سپيده می‌پوشم، من هنوز هم ستاره می‌زايم و سپيده می‌پوشم ...

۹ مرداد ماه ۱۳۸۲: خسته‌ام؟ نه! فقط کمی مانده تا روح از بدنم جدا شود. کتابها محاصره‌ام کرده‌اند. بوسه ماه‌هاست که از من دور است و آغوشی گرم ديگر ميزبانم نيست. ‌ترانه‌های گذشته را که می‌شنوم بغضی غريب گلويم را می‌فشارد، بی‌سپيده‌ترين روزها را پشت سر می‌گذارم و بی‌مهتاب‌ترين شب‌ها را به صبح می‌رسانم.

ديگر نمی‌خواهم قرص کامل ماه را در آغوش کشم و از ناتوانی فريادم ديگر به آسمان نمی‌رود. آسمان پر ستاره‌ی کوير هفته‌هاست که نگاهم را کم دارد و باز هم صبوری می‌کند. آخر صبوری می‌کند تا نگاه کدام دختر سرزمين مادری‌ام به ميهمانی‌اش رود؟ کدام دخترک می‌تواند از شوق دست‌هايش را برای در آغوش کشيدن ماه به آسمان پيوند زند؟

ولی ... ولی روزی که دور نيست، روزی که آسمان بر من ستاره می‌بارد و باد دورترين شکوفه‌ها را برای گيسوانم هديه می‌آورد با ماه هم آغوش می‌شوم. مهتاب همرنگ دانه‌های اشک من می‌شود و ماه از بوسه‌باران من گلگون می‌گردد. ستاره می‌زايم و سپيده می‌پوشم.

 روزی که دور نيست مرد من ماه است و من بانوی ماه بی‌نياز از بوسه و باده.

April 13, 2007

می‌ترسم

مرده‌شوی من ترسو را ببرند که جرأت نمی‌کنم اينجا بنويسم. حالم از خودسانسوری خودم به هم می‌خورد. ولی می‌دانم که دائمی نيست. يکی از همين روزها برای صدمين بار به سيم آخر می‌زنم (حالا چند سيم آخر وجود دارد نمی‌دانم) و می‌نويسم. شايد اين بار از آن غروب لعنتی موزه‌ی صنعتی نوشتم.
به درک که تو نمی‌خوانی، به درک که کسی می‌خواند که هنوز در توهم است و خودش را مخاطب فرض کرده است.
ولی من يک روز يک دل سير از تو خواهم نوشت، از تو خواهم گفت و از تو خواهم گريست. شايد آن روز تو هم خواندن بدانی ...

April 11, 2007

من و مستی و فتنه ی چشم يار

هزار خاطره از اين صندلی دارم.

April 10, 2007

به اندازه

بايد راهی برای نوشتن بيابم، برای از تو نانوشتن و نوشتن.
شايد جرعه‌ای ديگر جرأتم داد.

April 1, 2007

ما سه نفر - زلزله در تخت جمشيد

ندا، من و آيه