« حاجی فيروز از پشت سر | صفحه‌ی اصلی | شيراز »

March 17, 2007

پرهای زمزمه

مانده تا برف زمين آب شود.
مانده تا بسته شود اين همه نيلوفر وارونه‌ی چتر.
ناتمام است درخت.
زير برف است تمنای شنا کردن کاغذ در باد
و فروغ تر چشم حشرات
و طلوع سر غوک از افق درک حيات.

مانده تا سينی ما پر شود از صحبت سنبوسه و عيد.
در هوايی که نه افزايش يک ساقه طنينی دارد
و نه آواز پری می‌رسد از روزن منظومه‌ی برف
تشنه‌ی زمزمه‌ام.
مانده تا مرغ سر چينه‌ی هذيانی اسفند صدا بردارد.
پس چه بايد بکنم
من که در لخت‌ترين موسم بی چهچه سال
تشنه‌ی زمزمه‌ام؟

بهتر آن است که برخيزم
رنگ را بردارم
روی تنهايی خود نقشه‌ی مرغی بکشم.

سهراب

از ديشب اين شعر رهايم نمی‌کند.

مطالب مرتبط

نظرها

مدت هاست که هر چند وقت یه بار به وبلاگ شما سر می زنم. نه این که کشته مرده ی وبلاگتون باشم اما شما رو از اونایی که لینک کردین بیشتر قبول دارم. به نظرم آدم آرومی هستین و بین نوشته هاتون تا حالا که اهانتی به کسی ندیده ام. شاید به خاطر این باشه که زیاد درگیر این مسائل نمی شین. برام عجیبه که چرا کسایی مثل ... رو لینک کردین. کسی که از خود راضی و مغروره و فقط بلده توهین کنه!
به هر حال، به وبلاگ من لطف کنین سر بزنین شاید نظری داشتین.

* ناچار به حذف نام وبلاگی که نوشته بوديد شدم. شما چرا خودتان توهين می کنيد؟
ساغر

"مانده تا وبلاگت آپدیت شود..." کجایی دختر؟ به وبلاگ من هم سر بزن قدمش نو رسیدس!

قلب این مرد قناری دارد .
من نیز تو را با سهراب .سهراب را باتو و خودم را با هردوتان بهتر می شناسم .همیشه بهاری باشی و جاوید

هان!‍ به اين می‌گويند بانوی پر حس و ذوق خودم! خوشمان آمد بسيار. می‌دانی که چقدر پس ذهن‌ام، آن اعماق خاطره‌های‌ام تو را با سهراب می‌شناسم؟! خودم گاهی يادم می‌رود. وقتی از سهراب چيزی می‌نويسی، اين حس به آگاهی‌ام می‌دود. خوب است. عالی است. اين «زمزمه»‌ها را رها نکن.

نظر بدهيد

(نظر شما پس از تأييد منتشر خواهد شد. نيازی به دوباره فرستادن نظر نيست.)