« نوشتن دست خودم نيست | صفحه‌ی اصلی | کاج‌های زيادی بلند »

March 13, 2007

لبو

دلم کامنت می‌خواهد ... کامنتی که تو گذاشته باشی.

مطالب مرتبط

نظرها

میبینم که نوبت عاشقی است! آنهم در تهران 1386


* چه عجب يک نفر فهميد!
ساغر

باباي مخمل....زود بيا ببين نه نه ي مخمل چه كار دره...

زن و شوهر جفت‌شان در سرکارگذاشتن ملت حرف ندارند.

بچه حال‌اش خوب است. کلی غرغر کرده از صبح. الآن هم دارم من را گاز می‌گيرد يعنی پاشو برو اداره! خوب است اين‌جوری؟!

لبو؟
چی ه حالا ؟
منتظر کی هستی حالا ؟

منظورت این است که گربه بیاید کامنت بگذارد؟

نظر بدهيد

(نظر شما پس از تأييد منتشر خواهد شد. نيازی به دوباره فرستادن نظر نيست.)