چند شب است که میخواهم بنويسم اما نمیتوانم. اين سرماخوردگی سنگين که سه روز است مرا به بستر انداخته نمیگذارد. بخت که همراه نباشد همين میشود. حالا اگر بهتر شدم مینويسم. هزار کار نکرده هم مانده ...دندانم همچنان نيمه شکسته مانده ... بليط ... به ... پيدا نشده ... همهی آنها که میخواستم ببينمشان را نديدهام هنوز ... جواب پرت و پلاهای يک عده را ننوشتهام ... گلويم درد میکند ... ناله کردن هنگام بيماری شايد بدترين عادت من باشد ... حالا نالهی مکتوب میکنم ... تمام تنم را انگار کوفتهاند ... در سرم چيزی حرکت میکند ... تب دارم مانند کوره ... چشمهايم سياهی میروند ... خلاصه در محضر ملک الموت حضور دارم ...

نظرها
آخی عزیزم چرا مریض شدی ؟می بخشید من بی معرفت رو اینقدر این روزای آخر سال کارم تو هم گیر کرده که نگو .همسر گرامی هم در ماموریت به سر می برند و من دست تنها و کارهای جور وا جور هیچ شبی زودتر از 11 نرسیدم خونه .ایشالا زودتر خوب بشی .
بارسین | March 17, 2007 8:27 AM
يك ليوان جوشنده ومقاديري نقودشك...دواي درد شماست
ترخ | March 16, 2007 11:17 PM