« نامه بر باد | صفحه‌ی اصلی | نوشتن دست خودم نيست »

March 10, 2007

عطر غريب بهار گريبان تو

حوصله‌ام سر رفته. دارم غر می‌زنم می‌دانم. اما روز اربعين آخر چه کاری می‌شود کرد؟ دوست‌هايم هم که شکر خدا در تمام کشور پخش‌اند. شيراز و مشهد و خرم آباد و اصفهان و سمنان و کرمان ... تهرانی‌ها هم که سرشان به کار خودشان و کارهای آخر سال گرم است.
آسمان هم که امان بيرون رفتن نمی‌دهد. صبح برف می‌باريد و ظهر باران و حالا تگرگ ... تگرگ درشت و سفيد ...
هی هی ... بی وطنی ...
تجربه‌ی خوبی است. خيلی چيزها دستم آمده ... خيلی آدم‌ها را شناخته‌ام ... بوی همه چيز تغيير کرده ... حتی عطر گريبان تو ... دلم برای آن روزهايت تنگ است ... دلتنگم پسر جان ... دلتنگ ...

مطالب مرتبط

نظرها

وطن چيست؟ صرف چشم گشودن در محدوده يك خاك؟ صرف انس گرفتن با قوانيني و هنجارهايي كه بشري مثل ما براي ما خلق كرده؟ همه جاي زمين وطن من است. همه انسانها برادران و خواهران من هستند. پس بهتر است بگوئيم زادگاهنه وطن. اما چه سود كه در زادگاهمان هم باز آرامش و شادي نمي بينيم.يا شايد نمي بيني؟

نظر بدهيد

(نظر شما پس از تأييد منتشر خواهد شد. نيازی به دوباره فرستادن نظر نيست.)