شيراز
بالاخره شيراز پس از سالها، اين دو روز را نمیدانم و نفهميدم چگونه گذشت، تنها گذشت و من باز يک تکهام را يک گوشهی اين خاک جا گذاشتم.
هنوز چرخهای هواپيما بر خاک گرم شيراز است و من از گرمای اين حس در حال ذوب شدنم. اين جا شيراز است؛ محور تمام خيالهای من، خيالهای هر شب و روز من، نفس نفس من، و باور نمیکنم به اين سادگی رهايش کردهام و میروم ...
آسمان شيراز بی بوی بهار نارنج هم عطر ... دارد ... بی آن دو چشم گيرا هم ...
....
حالا ديگر حتی در آسمان شيراز هم نيستيم، مانند هر لحظه، هر نفس که به آسانی از دست میرود اين دو روز هم از دست من رفت و آرامشی که سالهاست از دست دادهام باز نيافتم ...
سخت است، برای اين بی نفس سخت است که بنويسد پس از اين همه سال هنوز بندی آن افسون است، سخت است بنويسد که هنوز بی آن که کسی بگويد میداند در کدام گوشه نفس میزند و نفس زده است ...
من از بازی خستهام، از بازی ابر و ماه بسيار خستهام، خستهتر از هر آن چه تو فکر کنی. میخواهم يک روز بيدار شوم و تمام شده باشد. اين همه خيال، اين همه خواب، اين همه رويا، اين همه کابوس تمام شده باشد و بتوانم حتی يک نفس، به خدا حتی يک نفس آسوده گوشهای بنشينم و نينديشم، به اين سالها که گذشته است نينديشم، به سالهايی که خواهند آمد نينديشم.
باز از نو مینويسم، شهری که پشت سر گذاشتم شيراز بود، شيراز هزار شب بیخوابی و بیتابی من، شيراز خواهرم آيه، شيراز آن دو چشم جادو ...
