« February 2007 | صفحه‌ی اصلی | April 2007 »

بايگانی: March 2007

March 28, 2007

شيراز

بالاخره شيراز پس از سال‌ها، اين دو روز را نمی‌دانم و نفهميدم چگونه گذشت، تنها گذشت و من باز يک تکه‌ام را يک گوشه‌ی اين خاک جا گذاشتم.

هنوز چرخ‌های هواپيما بر خاک گرم شيراز است و من از گرمای اين حس در حال ذوب شدنم. اين جا شيراز است؛ محور تمام خيال‌های من، خيال‌های هر شب و روز من، نفس نفس من، و باور نمی‌کنم به اين سادگی رهايش کرده‌ام و می‌روم ...

آسمان شيراز بی بوی بهار نارنج هم عطر ... دارد ... بی آن دو چشم گيرا هم ...

....

حالا ديگر حتی در آسمان شيراز هم نيستيم، مانند هر لحظه، هر نفس که به آسانی از دست می‌رود اين دو روز هم از دست من رفت و آرامشی که سال‌هاست از دست داده‌ام باز نيافتم ...

سخت است، برای اين بی نفس سخت است که بنويسد پس از اين همه سال هنوز بندی آن افسون است، سخت است بنويسد که هنوز بی آن که کسی بگويد می‌داند در کدام گوشه نفس می‌زند و نفس زده است ...

من از بازی خسته‌ام، از بازی ابر و ماه بسيار خسته‌ام، خسته‌تر از هر آن چه تو فکر کنی. می‌خواهم يک روز بيدار شوم و تمام شده باشد. اين همه خيال، اين همه خواب، اين همه رويا، اين همه کابوس تمام شده باشد و بتوانم حتی يک نفس، به خدا حتی يک نفس آسوده گوشه‌ای بنشينم و نينديشم، به اين سال‌ها که گذشته است نينديشم، به سال‌هايی که خواهند آمد نينديشم.

باز از نو می‌نويسم، شهری که پشت سر گذاشتم شيراز بود، شيراز هزار شب بی‌خوابی و بی‌تابی من، شيراز خواهرم آيه، شيراز آن دو چشم جادو ...

March 17, 2007

پرهای زمزمه

مانده تا برف زمين آب شود.
مانده تا بسته شود اين همه نيلوفر وارونه‌ی چتر.
ناتمام است درخت.
زير برف است تمنای شنا کردن کاغذ در باد
و فروغ تر چشم حشرات
و طلوع سر غوک از افق درک حيات.

مانده تا سينی ما پر شود از صحبت سنبوسه و عيد.
در هوايی که نه افزايش يک ساقه طنينی دارد
و نه آواز پری می‌رسد از روزن منظومه‌ی برف
تشنه‌ی زمزمه‌ام.
مانده تا مرغ سر چينه‌ی هذيانی اسفند صدا بردارد.
پس چه بايد بکنم
من که در لخت‌ترين موسم بی چهچه سال
تشنه‌ی زمزمه‌ام؟

بهتر آن است که برخيزم
رنگ را بردارم
روی تنهايی خود نقشه‌ی مرغی بکشم.

سهراب

از ديشب اين شعر رهايم نمی‌کند.

حاجی فيروز از پشت سر

يک هفته مانده به نوروز هشتاد و شش. روبروی ونک پارک

March 16, 2007

کاج‌های زيادی بلند

چند شب است که می‌خواهم بنويسم اما نمی‌توانم. اين سرماخوردگی سنگين که سه روز است مرا به بستر انداخته نمی‌گذارد. بخت که همراه نباشد همين می‌شود. حالا اگر بهتر شدم می‌نويسم. هزار کار نکرده هم مانده ...دندانم همچنان نيمه شکسته مانده ... بليط ... به ... پيدا نشده ... همه‌ی آن‌ها که می‌خواستم ببينمشان را نديده‌ام هنوز ... جواب پرت و پلاهای يک عده را ننوشته‌ام ... گلويم درد می‌کند ... ناله کردن هنگام بيماری شايد بدترين عادت من باشد ... حالا ناله‌ی مکتوب می‌کنم ... تمام تنم را انگار کوفته‌اند ... در سرم چيزی حرکت می‌کند ... تب دارم مانند کوره ... چشم‌هايم سياهی می‌روند ... خلاصه در محضر ملک الموت حضور دارم ...

March 13, 2007

لبو

دلم کامنت می‌خواهد ... کامنتی که تو گذاشته باشی.

March 10, 2007

نوشتن دست خودم نيست

اين که هميشه لکه‌ی ننگی بر دامان عده‌ای باشی حس خوبی دارد. حس خوبی دارد وقتی چند نفری هستند که هميشه از رفتار و گفتارت خجالت می‌کشند و می‌خواهند وانمود کنند که هيچ ارتباطی با تو ندارند.
دست خودم نيست. گاهی آنقدر به خودم و اين احساس گندی که مردم به من دارند افتخار می‌کنم که تمام دردهايم فراموش می‌شوند.
برايشان نوشته‌هايم همه چيزهای ناجور بوده‌اند و حرف‌هايم مايه‌ی خجالت و سرافکندگی ... کارهايم از بی فکری و حرف‌هايم از بی عقلی ... اما اگر تنها دو سه هزار کيلومتر آن طرف‌تر يا حتی ده پانزده سال زودتر يا ديرتر به دنيا آمده بودم هيچ کدام اين‌ها نبود.
ولی من راضی‌ام و خشنود ... زندگی‌ام نه شبيه زندگی خطی مسخره‌ی دختر همسايه است و نه دختر خاله و نه همکلاسی مدرسه و نه هم‌دانشگاهی‌هايم.
برايم همين کافی است.

پی نوشت: کامنت های خوبی گرفته‌ام اين چند روز. با عرض شرمندگی خدمت دوستان محترم که نمی‌توانم پيشنهادشان را بپذيرم.

عطر غريب بهار گريبان تو

حوصله‌ام سر رفته. دارم غر می‌زنم می‌دانم. اما روز اربعين آخر چه کاری می‌شود کرد؟ دوست‌هايم هم که شکر خدا در تمام کشور پخش‌اند. شيراز و مشهد و خرم آباد و اصفهان و سمنان و کرمان ... تهرانی‌ها هم که سرشان به کار خودشان و کارهای آخر سال گرم است.
آسمان هم که امان بيرون رفتن نمی‌دهد. صبح برف می‌باريد و ظهر باران و حالا تگرگ ... تگرگ درشت و سفيد ...
هی هی ... بی وطنی ...
تجربه‌ی خوبی است. خيلی چيزها دستم آمده ... خيلی آدم‌ها را شناخته‌ام ... بوی همه چيز تغيير کرده ... حتی عطر گريبان تو ... دلم برای آن روزهايت تنگ است ... دلتنگم پسر جان ... دلتنگ ...

March 9, 2007

نامه بر باد

دارم دوباره عادت می‌کنم به تهران. هنوز جرأت خيابان گردی ندارم. اما خانه طبيعی شده است. فقط دوری مخمل سخت است. تا حيوان خانگی نداشته باشيد نمی‌دانيد من چه می‌گويم ... اين جا هم تا دلتان بخواهد گربه از در و ديوار خانه بالا می‌رود اما ملوس و نکره و مشکی و گربه نره و دم روباهی و بچه‌ی دم روباهی و زشت و بچه‌ی آرش و بدل نکره و صدا خوشگله هيچ کدام برای من مخمل نمی‌شوند. طفلک بچه‌ام از مردها و آدم‌های قدبلند می‌ترسد. حالا هم از مهمان خانه‌ی‌مان ترسيده و می‌دانم که زير پتو روی تخت خودش را پنهان کرده.
تا يادم نرفته از دخترهای تهرانی بنويسم که نمی‌دانم چرا اين همه شلخته به نظر می‌رسند. فکر کنم همه در حال خانه تکانی‌اند و حوصله‌ی رسيدن به خودشان را ندارند. خدا کند تا عيد بيايد اين چهره‌ها و لباس‌ها تغيير کنند.
ترافيک هم وحشتناک است. تلويزيون ديدن هم که صبر ايوب می‌خواهد.
اما هر چه باشد اينجا شهر من است. خانه‌ی‌مان بر دامنه‌ی البرز هنوز مرا به ياد شبهای عاشقی‌ام می‌اندازد و تابستانی که شيرين شيرين گذشت ...
راستی پيوندتان هم مبارک ... (حالا شصتاد نفر آدم اين يک خط را به خودشان می گيرند ... نه عزيز جان منظورم شما نيستيد).
فقط کاش يک خيری پيدا شود و مرا به دندان‌پزشکی ببرد ... نمی دانم چرا نمی‌توانم يک روز تصميم بگيرم و راه بيافتم بروم!

نسيمه و آزاده را هم ديدم ... هيچ فرقی نکرده‌اند ... همان دخترکان دبيرستانی هستند که ده سال پيش می‌شناختمشان ...
دلم آيه را می‌خواهد ... يا لااقل يک نفر که اين چند روز را پا به پای من به گز کردن شهر بگذراند ...

* داريوش لطفا نيم‌فاصله‌هايم را درست کن. امان از اين ويستا!
** کردم!!!!

March 5, 2007

مستی دوش

يک حس عجيب ... هوا يک جوری بوی عاشقی می‌دهد که آدم تاب نمی‌آورد ... بايد دلم را بسپارم به باد که دوباره شايد ...

March 3, 2007

تهران شهر دودزده

من تهرانم ... همه چيز شکل ديگری دارد. يا من تغيير کرده‌ام يا اين شهر. يا شايد غم دوری داريوش و مخمل ماجرا را سخت کرده. نمی‌دانم. به هر حال من تهرانم. و دوست دارم ببينمتان.