« January 2007 | صفحه‌ی اصلی | March 2007 »

بايگانی: February 2007

February 28, 2007

افسردگی روز تولد

سه سال است که لندن زندگی می‌کنم و بيست و نه سال تمام است که کلاً زندگی می‌کنم! دارم ديگر پير می‌شوم نه؟ همين لحظه فهميدم که وارد سی سال شده ام! واقعا دست‌ام درد نکند با اين حساب و کتاب عمر نگاه داشتن‌ام! لطفاً شما هم حساب کنيد و اگر اشتباه کرده‌ام (که ان شاء الله اشتباه کرده باشم) خبرم کنيد. بچه که بودم فکر می‌کردم آدم سی ساله پير است. حالا مطمئن‌ام که درست فکر می‌کردم!

February 20, 2007

اسفند

اسفند، ماه من، بالاخره آمد.

February 15, 2007

جوان‌مردانه ناجوان‌مردی

ببين عزيز دلم پايش بيافتد تو هم مرا می‌دری، همان طور که من تو را. به سن و سال هم ربطی ندارد. دبستان که می‌رفتيم هم يادت می‌آيد چند بار گزارش دادی که مشق‌هايم را در خانه ننوشته‌ام و سر کلاس در حال نوشتن هستم. بزرگتر هم که شديم من اگر می‌توانستم مطمئنا اعلام می‌کردم که تمام برگه ی امتحانت را از روی من نوشته‌ای ... دانشگاه که ديگر جای خود داشت. دوست‌پسرها و دوست دختر‌هايی که از هم می‌دزديديم و بزرگتر که شويم هم می‌توانيم همديگر را بی‌خانه و بی‌کار و بی‌همسر کنيم ...

فقط هرچه بزرگتر و مسن‌تر می‌شويم خطرمان برای همديگر بيشتر می‌شود ... بايد قاطی بازی شد. حتی اگر بازی نکنی هم بازنده‌ای ... من هم هزار بار باخته‌ام، بدون حتی يک‌بار تاس ريختن ...

لطفا انقدر خودت را به مظلوميت نزن، تقصير من نيست که حوصله‌ی بازی نداری، يا شايد فعلا انرژی و توانايی‌اش را. يادت بياور چند بار يک تيم کامل هفت نفره را روبروی دروازه‌بان تنهايی چيده‌ای و گل پشت گل به روی خودت هم نياورده‌ای؟ *

مهم اين است که اگر دندان دريدن داشته باشی يک ثانيه هم به من مهلت نمی‌دهی. گلادياتورها اجداد من و تو بودند، يک قطره از خونشان هم که در رگ‌هايمان باشد کاملا پتانسيل‌اش را داريم.

به نفع خودت می‌شود اگر قاعده‌ی بازی را ياد بگيری، تو هم که ميدان را خالی کنی يکی ديگر پيدا می‌شود که لشکرش روبروی من صف بکشد. فقط بخت بازی عادلانه با من را از دست می‌دهی. من هرچه که باشم با سوت داور بی‌خيال توپ و دروازه می‌شوم اما ضمانت نمی‌کنم آن ديگری با تو چنين کند.

با به موش مردگی زدن خودت به هيچ‌جا نمی‌رسی، از من که بر تمام تن‌ام رد پنجه‌های زيادی باقی است بشنو!

* در هندبال اتفاقی می‌افتد که در هيچ بازی تيمی ديگری نمی‌افتد. داور می‌تواند بازيکنان را به مدت ۲ دقيقه اخراج کند. و ممکن است تا اين ۲ دقيقه تمام شود، يک بازيکن ديگر هم اخراج شود. و تيم پنج نفره شود. و همين‌طور اين اخراج‌ها ادامه پيدا کند تا تنها دروازه بان در دروازه بماند. چندين بار اين اتفاق برای تيم ما افتاد (از بس که داورها تيم ما، تهران، را دوست داشتند!!). تيم مقابل معمولاً از اين اخراج‌ها بهترين استفاده را می‌کرد و دروازه‌بان بيچاره را به توپ می‌بست.

February 10, 2007

خواب

من ديشب خواب ديدم خسرو گلسرخی زنده است و در يک بازی رسمی دروازه‌بان تيم استقلال است. و من از ذوق اين که چه روحيه‌ای از پرسپوليس گرفته می‌شود سر از پا نمی‌شناسم!
شاعر انقلابی را به دروازه‌بانی چه کار؟

February 8, 2007

تهران، فال حافظ، دختر تهرونی

فال حافظ، ايمان ملکی

از يک ليوان چای داغ به اينجا رسيدم.
دلم تهران خواست ... 
ياد آن خانه هم مرا به ياد مشتاقيه انداخت ...

February 6, 2007

چشم، چشم دو ابرو

daei-dariush-o-elahe.jpg

اين نقاشی اثر هنری نسيم خواهرزاده‌ی داريوش است. فکر می‌کنيد کدام يک از اين دو نفر من هستم؟ اين «اکوان ديو» شاخ‌دار حلقه به گوش سياه‌جامه؟ يا آن يکی پيراهن سرخ‌پوش رژ لب زده؟ هر دو شخصيت نقاشی شکر خدا دو جنسيتی هستند. اين بچه خيلی استعداد دارد! فراجنسيتی به من و داريوش نگاه می‌کند.