« يک روز با مخمل | صفحه‌ی اصلی | اولين برف واقعی »

January 22, 2007

غروب بهمن‌ماه لندن

اين شير و نسکافه مزه‌ی زقنبوت (ذقنبوت، زغنبوت، زقنبوت، ...) می‌دهد. چشم‌هايم باز نمی‌مانند. کليد ی(D) مثل آدمی‌زاد کار نمی‌کند. وسواس تحويل کار گرفته‌ام. از بالا تا پايين اين ۱۴ صفحه را پانزده بار خوانده‌ام و هر بار هم يک بلايی سر فايل آورده‌ام، از دو هفته پيش هم چهار بار به طور کلی همه‌ی ماجرا را از اول تايپ کرده‌ام. قرار است امشب انگليس يخبندان باشد، هی ياد حنابندان می‌افتم و نهبندان و اثری هم از سرما نيست. 
مردم مثل فاتحان جنگ به ساحل ريخته‌اند و هرچه از کشتی در حال غرق شدن نجات داده می‌شود را با دست و پا و سر و گردن و دندان می‌کشند و با خود می‌برند، جعبه‌های عطر و لوازم آرايش، بشکه‌های شراب، بسته‌های پوشک بچه، موتورهای بی‌ام‌دابليو، حتی چند نفر را تلويزيون نشان داد که زير يک اتوموبيل چپه رفته بودند و قطعاتش را جدا می‌کردند و می‌بردند ... حيف فاتحان جنگ ... بيشتر شبيه لاشخورند ...
هنوز نسکافه‌ام نيمه مانده، انگار ترش است، همه چيز امروز مزه‌ی ترشيدگی می‌دهد ... ابرهای حال به هم زن لندن به شکل هولناکی از بالای سرم می‌گذرند، چراغ‌های روشن خيارچمبر لندن و کناری‌وارف را می‌بينم و دلم به حال لندنی‌های زده‌ی‌خدايی می‌سوزد که دلشان به همين دو سه ساختمان لندهور خوش است و دلم بيشتر برای خودم می‌سوزد که سه سال زندگی‌ام را اين شهر بی‌قواره بلعيده است. چراغ‌های اين هواپيما که از روبرو می‌آيد چشم‌هايم را اذيت می‌کند، انگار می‌خواهد مستقيم در بالکن خانه فرود بيايد، هواپيما‌ها اینجا از مگس‌های «کتسفسی» هم رويشان بيشتر است ...

مطالب مرتبط

نظرها

ای بابا، لندن به اين خوبی... همه‌ی سال هوای بهاری داره فقط فوريه نزديک می‌شه يه کم سرده و يه کم هم توی جولای گرم می‌شه! بادهاش بوی اقيانوس می‌دن، انواع ساختمون‌های قشنگ، با معماری گوتيک و گريک و ويکتورين و مدرن، انواع گل و گياه در باغچه‌ها و باغ‌ها و پارک‌های سبز و شاداب‌اش پيدا می‌شه. هر دفعه آسمون‌اش رو نگاه کنی حداقل سه تا رد هواپيما می‌بينی! و حداکثرش معلوم نيست، من تا هفت تا هم ديدم.
لندن چه گناهی داره غير از ابری بودن؟ خب البته به ملل آفتاب‌زده‌ای مثل ما شايد نسازه.

آسمان همه جا همین رنگ است و چیزهایی برای حرص دادن همیشه موجود! ما گاهی چنان پر میشویم که دلمان سر ریز میکند و به رنگ آسمان هم گیر میدهیم. نگاه کن به همه سالهای عمرت می بینی ؟ روزهای بی دردی را بشمار. زیادند؟ من مثل تو، تو مثل من و هر دومان مثل همه آدم های دور و بر گاهی می ترکیم!و آن گاهی ها زمانی است که سرگرم کار نباشیم آنوقت است که همه فکری به سرمان می زند

نظر بدهيد

(نظر شما پس از تأييد منتشر خواهد شد. نيازی به دوباره فرستادن نظر نيست.)