چشمهايم باز نمیماند، آمدم بروم روی تخت و لپتاپ را هم با خودم بردم که در حال خواب اينترنت گردی کنم، درهای خانه فنر دارند و برمیگردند با کلی مصيبت لپتاپ و گوشی تلفن و کابل لپتاپ را برداشتم و در حین انجام حرکات محیرالعقول از دو در رد شدم تا به اتاق رسيدم اتاق تاريک بود، همهی خرت و پرتها را روی تخت گذاشتم و همان لحظه فکر کردم نکند پرت شوند روی زمين برگشتم که چراغ را روشن کنم صدای گرومب آمد و برگشتم ديدم لپتاپ مثل يک کتاب چپه روی زمين افتاده. آن بامبولک وايرلس موس شکسته بود و نصفش در لپتاپ مانده بود. با ناخن که در نمیآمد، رفتم انبردستی که با آن حلقهام را در آورده بودم آوردم و تکهی شکسته را بيرون کشيدم. به دنبال موس ديگری که داشتيم رفتم، يک سری خرت و پرت ديگر را هم از روی ميز پرت کردم پايين. پشيمان شدم و برگشتم. آمدم نشستم روی تخت، مخمل هم مثل هميشه پريد بالا و نشست روی پتو. اتاق سرد بود آمدم پتو را بکشم روی خودم که مخمل بدبخت با کشيدن پتو از زيرش پرت شد روی زمين ... حالا میترسم از روی تخت تکان بخورم. اينجا هم برای خودم امنتر است و هم برای مخمل و وسايل خانه.

نظرها
بابا چه دلی داری تو! من می ترسم لپ تاپ رو از رو میزم تکون بدم! اونم چی؟ ببرم رو تخت که پر پرز و گرد و خاکه !!!! عمرا !
امید | January 16, 2007 11:32 AM
سلام الي جان. خوش باشي. مواظب خودت باش. راستي من بعد از مدتها شروع كردم به وبلاگ نوشتن خوشحال مي شم نظرت رو بگي
سميه توحيدلو | January 13, 2007 11:49 AM
نوشته هاتونو دوست دارم
ساغر | January 12, 2007 7:46 PM
دفعه ی بعد فکر کنم زبانم لال برای سقف خانه تان اتفاقی بی افتد. داریوش را لطفا بپائید با او کارها داریم.
سوشیانت | January 4, 2007 5:05 PM
تکون نخور یهو خودت نیفتی حالا !!خوش میگذره اونجا بهت؟
× بد نيست، خدا رو شکر.
ساغر
نسیمه | January 4, 2007 8:04 AM