« December 2006 | صفحه‌ی اصلی | February 2007 »

بايگانی: January 2007

January 31, 2007

خندق زمستانی

اين خندق نمی‌دانم چرا پر نمی‌شود. از ديروز تا به حال دهانم از جنبيدن نايستاده ... هزار و يک بلا هم سر خودم آورده‌ام. از سوزاندن لثه‌های سمت راست با ماهی ۲۵۰ درجه‌ی سانتيگرادی تا زخم کردن سقف دهان با نان لواش زيادی برشته شده ... تمام چهارده کيلويی که کم کرده بودم را اين هفته جبران کردم.

-خدايا زودتر تابستان را بفرست تا زمستان مرا نترکانده!
-واقعاًٌ!(×)

(×) نکته‌اش را اينجا بخوانيد.

January 24, 2007

اولين برف واقعی

ديشب تا صبح اينجا برف آمده است، اين اولين برف واقعی و حقيقی است که از ابتدای آمدنم به لندن می‌بينم. پارک و زمين فوتبال روبرو سفيد سفيد است. حس خوبی است.

اينجا هنوز هوا تاريک است و برف می‌بارد. فکر می‌کنم ساعت هفت صبح است. 
هفت و چهل دقيقه‌ی صبح، هنوز برف قطع نشده. در پارک را نگهبان باز کرده. 
آن وسط بيلبيلک پارک دو پسر در حال برف بازی هستند. خوش به حالشان. من که می‌ترسم بيرون بروم از سرما. 

هر وقت از عکس‌های پارک روبرو خسته شديد بگوييد که لوکيشن را عوض کنم. اما خوب است که در فصل‌های مختلف عکس پارک را ببينيد. فکر کنم ديگر همه‌تان می‌توانيد نقشه‌ی پارک و خانه‌ی ما را چشم بسته بکشيد!

January 22, 2007

غروب بهمن‌ماه لندن

اين شير و نسکافه مزه‌ی زقنبوت (ذقنبوت، زغنبوت، زقنبوت، ...) می‌دهد. چشم‌هايم باز نمی‌مانند. کليد ی(D) مثل آدمی‌زاد کار نمی‌کند. وسواس تحويل کار گرفته‌ام. از بالا تا پايين اين ۱۴ صفحه را پانزده بار خوانده‌ام و هر بار هم يک بلايی سر فايل آورده‌ام، از دو هفته پيش هم چهار بار به طور کلی همه‌ی ماجرا را از اول تايپ کرده‌ام. قرار است امشب انگليس يخبندان باشد، هی ياد حنابندان می‌افتم و نهبندان و اثری هم از سرما نيست. 
مردم مثل فاتحان جنگ به ساحل ريخته‌اند و هرچه از کشتی در حال غرق شدن نجات داده می‌شود را با دست و پا و سر و گردن و دندان می‌کشند و با خود می‌برند، جعبه‌های عطر و لوازم آرايش، بشکه‌های شراب، بسته‌های پوشک بچه، موتورهای بی‌ام‌دابليو، حتی چند نفر را تلويزيون نشان داد که زير يک اتوموبيل چپه رفته بودند و قطعاتش را جدا می‌کردند و می‌بردند ... حيف فاتحان جنگ ... بيشتر شبيه لاشخورند ...
هنوز نسکافه‌ام نيمه مانده، انگار ترش است، همه چيز امروز مزه‌ی ترشيدگی می‌دهد ... ابرهای حال به هم زن لندن به شکل هولناکی از بالای سرم می‌گذرند، چراغ‌های روشن خيارچمبر لندن و کناری‌وارف را می‌بينم و دلم به حال لندنی‌های زده‌ی‌خدايی می‌سوزد که دلشان به همين دو سه ساختمان لندهور خوش است و دلم بيشتر برای خودم می‌سوزد که سه سال زندگی‌ام را اين شهر بی‌قواره بلعيده است. چراغ‌های اين هواپيما که از روبرو می‌آيد چشم‌هايم را اذيت می‌کند، انگار می‌خواهد مستقيم در بالکن خانه فرود بيايد، هواپيما‌ها اینجا از مگس‌های «کتسفسی» هم رويشان بيشتر است ...

January 20, 2007

يک روز با مخمل

فکر کنم می‌خواهد با مايع دست‌شويی دست‌هايش را بشويد، ولی من هر کاری کردم حتی نگذاشت شير آب را باز کنم 
چشم اين اردک بدبخت را درمی‌اورد، هر وقت که از دست من عصبانی می‌شود اين بيچاره را با دست‌هايش می‌گيرد و با پاهايش به آن می‌کوبد 
اين اسباب بازی که می‌بينيد برای من به عنوان مترسک کار می‌کند اگر مخمل بخواهد گازم بگيرد برای ترساندنش اين را تکان می‌دهم و او در می‌رود. نمی‌دانم با کدام عقلی چنين چيزی ساخته‌اند که گربه‌ی بيچاره با ديدنش سکته می‌کند.

January 14, 2007

...

برای خانم دانشجوی ردينگ
از روزی که در آن حال بد به کمک‌ام آمدی و خانه را با هم سر و سامان داديم هميشه برايت خير و آرامش می‌خواستم. اما حالا با اين همه دشنام نمی‌دانم چه کنم. اين همه کينه از کجای دلت می‌جوشد دختر؟
من چيزی ندارم بگويم. بد نيست اين يادداشت داريوش را بخوانی.

January 13, 2007

سؤال زيادی فلسفی

يک سؤال: به نظر شما کدام وضعيت سخت‌تر است:  تا آخر عمر شک داشته باشی که او دوستت دارد يا اينکه شک داشته باشی تو دوستش داری؟

January 3, 2007

روزِ پَرتْ کُنُون

چشم‌هايم باز نمی‌ماند، آمدم بروم روی تخت و لپ‌تاپ را هم با خودم بردم که در حال خواب اينترنت گردی کنم، درهای خانه فنر دارند و برمی‌گردند با کلی مصيبت لپ‌تاپ و گوشی تلفن و کابل لپ‌تاپ را برداشتم و در حین انجام حرکات محیرالعقول از دو در رد شدم تا به اتاق رسيدم اتاق تاريک بود، همه‌ی خرت و پرت‌ها را روی تخت گذاشتم و همان لحظه فکر کردم نکند پرت شوند روی زمين برگشتم که چراغ را روشن کنم صدای گرومب آمد و برگشتم ديدم لپ‌تاپ مثل يک کتاب چپه روی زمين افتاده. آن بامبولک وايرلس موس شکسته بود و نصفش در لپ‌تاپ مانده بود. با ناخن که در نمی‌آمد، رفتم انبردستی که با آن حلقه‌ام را در آورده بودم آوردم و تکه‌ی شکسته را بيرون کشيدم. به دنبال موس ديگری که داشتيم رفتم، يک سری خرت و پرت ديگر را هم از روی ميز پرت کردم پايين. پشيمان شدم و برگشتم. آمدم نشستم روی تخت، مخمل هم مثل هميشه پريد بالا و نشست روی پتو. اتاق سرد بود آمدم پتو را بکشم روی خودم که مخمل بدبخت با کشيدن پتو از زيرش پرت شد روی زمين ... حالا می‌ترسم از روی تخت تکان بخورم. اينجا هم برای خودم امن‌تر است و هم برای مخمل و وسايل خانه.

January 2, 2007

ريه‌های لذت

حوصله‌ی ايران رفتن ندارم، حوصله‌ی اينجا ماندن ندارم ... دلم يک جايی می‌خواهد ... «جايی ميان بی‌خودی و کشف».