« November 2006 | صفحه‌ی اصلی | January 2007 »

بايگانی: December 2006

December 30, 2006

...

کودکی من با هزار بار اعدام کردن صدام هم برنمی‌گردد. تمام دلهره‌های امروز من ريشه در آن شب‌های وحشت موشک‌باران و بمباران دارد، نسل من نسل نابود شده‌ی جنگ است. تا لحظه‌ی مرگ هم می‌دانم با شنيدن صدای آژير خطر و ضد هوايی تمام بدنم خواهد لرزيد و چشمانم پر از اشک خواهد شد. بيچاره کودکان آن روز دزفول و اهواز و خرمشهر ... هراس من از بمب‌افکن‌های وقيحی بود که در ارتفاع پايين در آسمان تهران حرکت می‌کردند و موشک‌هايی که نمی‌دانستيم سقف کدام خانه را ويران خواهند کرد اما کودک آن روز خرمشهر مرگ را در حياط خانه‌اش می‌ديد. هيچ مجازات بشری برای مردک خون‌آشام زخم روح مرا مرهم نيست ... و چه درد سنگين‌تری است که حتی حرفی از جنگ هشت ساله‌ با ايران در دادگاه زده نشد ... گيرم که اين روزها عراق را برادر بخوانند اما امروز ديگر هيچ کسی مغول‌ها را برادر نمی‌خواند. بايد چند سالی صبر کرد ...

December 25, 2006

سالگرد زمين لرزه‌ی بم

سه سال از آن شب شوم گذشته ... ارگ ... بم ... کرمان ...
چرا هيچ‌کس به خاطرش ندارد؟

December 21, 2006

بازی يلدا

حالا اون آخر ماجرا اسم من رو نمی‌نوشتی چی می‌شد؟؟ هان؟ هان؟ چيزی درباره‌ی من نيست که کسی ندونه انقدر اينجا شيپور دستم گرفتم و نوشتم همه چيز رو! ولی خوب دارم فکر می‌کنم ببينم چی ننوشتم. داريوش در ضمن گفته چيزايی که اون هم نمی‌دونه رو ننويسم! به اين ميگن همسر سانسوری!

۱. پدر بزرگ و پدر پدر بزرگم باغبان‌های احمد شاه و پهلوی‌ها بوده‌اند. اما من از گل و گياه هيچ نمی‌دانم.

۲. از اين‌ها که می‌نويسم متنفرم: پياز پخته که زير دندان بيايد، پارک رفتن مثل جوادها به خصوص جمشيديه و نياوران و ملت، کم‌هوشی (خدا مرا ببخشد، مردم که دست خودشان نيست)، سير، بوی گند طالبی و هندوانه، شعرهای پروين اعتصامی، زن‌های شلخته‌ی انگليسی، رقص و حرکات ناموزن!، فيلم‌های وسترن. از اين‌ها هم خوشم می‌آيد: انار، پيتزا، آدم خوش قول، لهجه‌ی سليس فارسی تهرانی، کرمان، کوير، آلبالو، سوسيس پنیر، قيصر امين‌پور و عزيز دلم: آيه.

 ۳. در دبيرستان معمولا نمره‌ی درس‌های رياضی من بيست بود و نمره‌ی بعدی کلاس ۱۴! ولی شيمی کنکورم را به سلامتی همه‌ی معلم‌های شيمی به خصوص خانم‌ها آذرنوش و هاشمی و فيروزان ۵ درصد زدم.

۴. يک بار يکی از بچه‌های مرمت دانشگاه کرمان  را تنبيهی کردم که فکر نمی‌کنم هيچ وقت فراموش کند. کارهای اردشير رستمی را کپی می‌کرد و به اسم کار خودش به خلق خدا قالب می‌کرد. يک شب با همکاری يکی از هم اتاقی‌ها شماره‌ی اتاقش را پيدا کرديم و من به خواب‌گاه پسرها زنگ زدم و به عنوان دوست اردشير رستمی بدبخت بيچاره را سکته دادم. هنوز خبر ندارد که من بودم. بدبخت تا مدت‌ها از نشان دادن کارهايش به ديگران می‌ترسيد.

۵. به مدت هفت سال تمام عاشق خسرو شکيبايی بودم. (من يک چيزی می‌گويم شما يک چيزی می‌شنويد، از بارسين بپرسيد برايتان می‌گويد).

حالا نوبت اين پنج نفر است: بارسين، اميرحسين، سارا، فروغ، پرگلک.

يلدا، جشن ميلاد خورشيد در قطب شمال

شب يلدا در اين بالاهای نيم‌کره‌ی شمالی يک شادمانی عميق با خود می‌آورد: از فردا ديگر ساعات  روشنايی روز به روز بيشتر خواهد بود (نمی‌نويسم ساعات حضور خوشيد در آسمان، چون خورشيدی در کار نيست برای اين جزيره‌ی مه‌گرفته‌ی يخ بسته!). آن‌ها که خورشيدشان در زمستان هشت صبح طلوع می‌کند و سه  بعدازظهر غروب حرف مرا می‌فهمند! نمی‌دانم اين نياکان گرامی که به حد وفور خورشيد و نور و گرما داشته‌اند چرا اين شب را جشن می‌گرفتند؟
برای اينکه از مه اين چند روز لندن هم  لذت بيشتری ببريد باز هم برايتان عکس گذاشته‌ام، اگر حوصله‌ی‌تان سر می‌رود لعن و نفرينم نکنيد.

سه درخت در مه!يک درخت در مه! نصف درخت در مه! يک درخت اون دورا در مه

December 19, 2006

مه

بالاخره لندن شکل و شمايل اليور تويستی پيدا کرد. اين مه هر لحظه غليظ تر می‌شود و الان که در حال نوشتن‌ هستم همين‌ها که اين پايين می‌بينيد هم ديده نمی‌شوند. ياد فاگين و ننسی می‌افتم ...

مه، باکينگهام رود، لندن مه مه

اگر کاشف معدن صبح آمد صدا کن مرا

طلوع، لندن،Coronation Gardens ، دسامبر ۲۰۰۶

صبح‌ها افق روبرو فريبم می‌دهد، ابرهايی که در شرق آسمان آن‌ دورها ديده می‌شوند شبيه کوه می‌شوند و من با خيال کوه‌های وطنم به ابرهای سياه و خاکستری لميده در ميانه‌ی آسمان و زمين نگاه می‌کنم.

December 18, 2006

من چه خوش‌بخت‌ام امروز

می‌خواستم بنويسم اما نمی‌نويسم. به درک هر کاری که می‌کنی ... به درک که من نمی‌دانم ... به درک که به من نمی‌گويی! به درک که هميشه سعی کرده‌ای از کار بی‌کارم کنی و خودت به جايم بنشينی! خوش باش ... خوش بگذرد ... نوش جان‌ات!
يک روزی من هم رها می‌شوم ... ببين چقدر می‌گويم!

December 11, 2006

هراس شبانه

دل‌نگران روسپيان ايپسويچ‌ ام که اين شب‌ها خيابان‌ها برايشان از هميشه ناامن‌ترند ...

December 8, 2006

آينه‌ی جمال تو ساغر اهل راز شد

تلويزيون امروز روشن نيست و من در حال گوش دادن به طربستان داريوش هستم ... هر موسيقی حالی و هوايی برايم می‌آفريند ... از چنگ دل کويتی پور شروع کردم و حالا حال من بی‌توی عصار را گوش می‌کنم ... بی‌کران سراج مرا برد به راه مشهد ... قطار و زينب و سميه و عاصمه و ايمان و پروين و مرضيه و سحر و مرال ... آخر اسفند ماه ... يک هفته مانده به عيد ... من عاشق احمق!
حال من بی‌تو ... کنسرت عصار در کرمان ... آيه و ندا و سارا و نازنين و حسين و پويا و عزير و هادی و محمد ... صبح‌های خوابگاه که پخش صوت را روشن می‌کرديم و من با عصار اين ترانه را فرياد می‌کشيدم ...
جرات ندارم ديگر گوش کنم ... امروز دوباره به هر چيزی فکر می‌کنم جز حال، اين لحظه ...

نتوانستم مقاومت کنم ... رضا رويگری را هم شروع کردم ... فکر می‌کنم آن روزها سر و کارم با اصفهان بود و آخر بهار به شيراز زدم ... شيراز و بهارنارنج ... همين وبلاگ کار دستم داد و آن پسرک کرد نمکين علی کلانتری که آیه‌اش را من ربوده بودم و او هم راه شيراز را بر من بست ...

چقدر آرامم ... و البته اين‌ها از اثرات روزهای آخر است که در چند پست قبلی توضيح دادم ... شما زياد به دل نگيريد.

غم‌های من، از لاک غلط گير تا شيرکاکائو

خيلی چيزها هستند که دلم نمی‌آيد بخرم يا استفاده کنم ... يا اگر استفاده هم می‌کنم هر بار که حواسم جمع باشد دلم تکه تکه می‌شود. يکی از آن‌ها لاک غلط گير است، آن هم از نوع مدادی ... از آن باری که با علی‌رضا دعوا کردم که چرا لاکم را خراب کرده و بيچاره چيزی نگفت ديگر نمی‌توانم سراغش بروم ...

يکی ديگر سيريل صبحانه يا کورن فلکس است که يک صبح که از خواب بيدار شدم ديدم داريوش آخرين کاسه‌اش را شير کرده و برايم در يخچال گذاشته ... البته اول برای خودش درست کرده بود اما بعد که ديده ديگر تمام شده همه‌اش را برای من گذاشته بود و سر کار رفته بود ... حالا هر بار که يادم می‌آيد بغض می‌کنم ...

يا روزنامه و مجله ... آن روز که الهام را هل دادم که چرا نمی‌رود و از روزنامه فروشی سر خيابان برايم دنيای ورزش نمی‌گيرد ...

حالا هم عين ديوانه‌ها دارم گريه می‌کنم ... شايد هيچ کدام برای شما معنی نداشته باشند اما اين‌ها هميشه بر روی قلبم سنگينی می‌کنند ... خيلی چيزهای ديگر هم هست ... نوار کاست ... انار ... قرمه سبزی ... کبريت ... شيرکاکائو ...

December 6, 2006

پنج سال

پنج سال تمام شد. از فردا ششمين سال وبلاگ‌نويسی‌ام شروع می‌شود. نمی‌دانم اصلا بايد مهم باشد يا نباشد. اما به هر حال فکر می‌کنم هنوز شجاعت آن روزها را دارم. و به جای اينکه محافظه‌کارتر شده باشم بی‌کله‌ترم! آن روزها که شروع به نوشتن کردم هزار اميد داشتم و دنيا هنوز هم بزرگ بود ... حالا .... هنوز اميدوارم اما دنيا ديگر بزرگ نيست ...

پس نوشت: بيماری هنوز گرفته‌ام انگار!!

December 4, 2006

الگوريتم دختران نگون‌بخت حوّا

۰۱ هفته‌ی اول: اعصاب خط خطی! پاچه گيری در حد اعلا!
۰۲ دو روز آخر هفته‌ی اول: پيک اعصاب خوردی.
۰۳ سه روز اول هفته‌ی دوم: درد شديد ... چنگ زدن زمين به طور مداوم
۰۴ چهار روز بعدی هفته‌ی دوم: درد ... اعصاب در مايه‌های سگ آقای پتی‌ول
۰۵ هفته‌ی سوم: اگر شانس و ژن خوب داشته باشی خلاصی و گرنه همان برنامه‌ی چهار روز قبلی
۰۶ هفته‌ی چهارم: ترس از رسيدن به هفته‌ی اول
۰۷ If you are not dead yet then go to 01 else go to 08
۰۸ پايان