حالا اون آخر ماجرا اسم من رو نمینوشتی چی میشد؟؟ هان؟ هان؟ چيزی دربارهی من نيست که کسی ندونه انقدر اينجا شيپور دستم گرفتم و نوشتم همه چيز رو! ولی خوب دارم فکر میکنم ببينم چی ننوشتم. داريوش در ضمن گفته چيزايی که اون هم نمیدونه رو ننويسم! به اين ميگن همسر سانسوری!
۱. پدر بزرگ و پدر پدر بزرگم باغبانهای احمد شاه و پهلویها بودهاند. اما من از گل و گياه هيچ نمیدانم.
۲. از اينها که مینويسم متنفرم: پياز پخته که زير دندان بيايد، پارک رفتن مثل جوادها به خصوص جمشيديه و نياوران و ملت، کمهوشی (خدا مرا ببخشد، مردم که دست خودشان نيست)، سير، بوی گند طالبی و هندوانه، شعرهای پروين اعتصامی، زنهای شلختهی انگليسی، رقص و حرکات ناموزن!، فيلمهای وسترن. از اينها هم خوشم میآيد: انار، پيتزا، آدم خوش قول، لهجهی سليس فارسی تهرانی، کرمان، کوير، آلبالو، سوسيس پنیر، قيصر امينپور و عزيز دلم: آيه.
۳. در دبيرستان معمولا نمرهی درسهای رياضی من بيست بود و نمرهی بعدی کلاس ۱۴! ولی شيمی کنکورم را به سلامتی همهی معلمهای شيمی به خصوص خانمها آذرنوش و هاشمی و فيروزان ۵ درصد زدم.
۴. يک بار يکی از بچههای مرمت دانشگاه کرمان را تنبيهی کردم که فکر نمیکنم هيچ وقت فراموش کند. کارهای اردشير رستمی را کپی میکرد و به اسم کار خودش به خلق خدا قالب میکرد. يک شب با همکاری يکی از هم اتاقیها شمارهی اتاقش را پيدا کرديم و من به خوابگاه پسرها زنگ زدم و به عنوان دوست اردشير رستمی بدبخت بيچاره را سکته دادم. هنوز خبر ندارد که من بودم. بدبخت تا مدتها از نشان دادن کارهايش به ديگران میترسيد.
۵. به مدت هفت سال تمام عاشق خسرو شکيبايی بودم. (من يک چيزی میگويم شما يک چيزی میشنويد، از بارسين بپرسيد برايتان میگويد).
حالا نوبت اين پنج نفر است: بارسين، اميرحسين، سارا، فروغ، پرگلک.