« آسايش | صفحه‌ی اصلی | و رفت »

November 13, 2006

برای تصاحب رويای ماه

اشکهای من گوله گوله می‌چکند رو ماهی‌تابه
همه دود می‌شن می‌سوزن شام من گريه کبابه

چه دردی دارد اين بيت ... چه دردی دارد ... و چه آشنا‌یم با اين درد ...

مرده شوی چشم‌های سياه تو را ببرند که هنوز گوشه‌ی حياط روی آن صندلی آبی خيره به من می‌نگرند ... هنوز از ميان باغچه می‌گذری و احساس می‌کنم که روی سبزه‌ها کشيده می‌شوم و گريه هر روز امانم را می‌برد از درد اما از تو چاره‌ام نيست ... و روزهای بعد، دوباره و دوباره با چشم خيس منتظرت می‌نشينم ...
حالا ديگر تو هم نيستی ... ديگر آن خانه‌ی قديمی حتی برای تو هم خاطره است ... اما من جايی در ميان آن خاطره ندارم ...
چقدر خيال تو شيرين است ... حتی شيرين‌تر از حسرت بوسه ...

تو که يادت نمی‌آيد ... اما درخت‌های آن خيابان مرا در ميان بوسه‌هايم به ياد می‌آورند که نگاهم را حتی شيرين‌ترين بوسه نمی‌توانست از ماه بردارد ... و تنها آن ميان به تو فکر می‌کردم ... چقدر برای هم بوسه‌هايم دردآور است اگر بدانند آن روزها هيچ بوسه‌ای جز با خيال تو نبود ...

امشب باز يک مرگ‌ام شده ... اگر اعصاب‌اش را نداريد به درک! نخوانيد.

مطالب مرتبط

نظرها

Saghar to cheghad depresi dokhtar. ya intorie ke delet ke migire miai soraghe inja.
ya ineke man ta hala on ghesmataie shadesho nadidam

salam
kheili ziba va ravan be bayane ehsasat mipardazid


man in shojaato nadaram
pirooz bashid va sarboland

بحث اعصاب نیست ولی چرا ما ایرانیا هی تو نوستالوژی گیج می زنیم ؟!

نظر بدهيد

(نظر شما پس از تأييد منتشر خواهد شد. نيازی به دوباره فرستادن نظر نيست.)