« در دسترس | صفحه‌ی اصلی | آقای صدا: ابی؟ شجريان؟ کی؟ »

November 3, 2006

حتی نفس آخر

بوسه‌ها را می‌شمارم ... دانه دانه ... يک بوسه بر گونه، يک بوسه بر شانه ...
جاده با شوق مرا با خود می‌برد ... يک غروب مثل همين غروب اما ... داغ‌تر ... سرخ‌تر ... و کوير گسترده در دو سو ... رشته‌ کوهی کوتاه در سمت راست ... ابرکی پراکنده در آسمان ... روزهای آخر تابستان ...

همين لحظه، درست در همين لحظه توانايی پايان دادن به اين نفس‌های سنگين را دارم ... لااقل در غروبی مثل غروب شهرم ......... ... و آسمان هيچ شباهتی به آسمان عبوس و نفرينی لندن نخواهد داشت.

بوسه‌ها را می‌شمارم ... خانه حالا تاريک‌تر است ... و امنيت شانه‌ی تو دورتر ...

مرده‌شوی تنهايی را ببرند.

مطالب مرتبط

نظرها

سلام ساغر عزيزم نمي داني ون چقدر اسم ساغر را دوست دارم خوشحالم از آشنايي با تو قلمت هم خوب است. مي توانم خواهش كنم به وبلاگ من سر بزني؟ آدرسش را برايت نوشته ام

نظر بدهيد

(نظر شما پس از تأييد منتشر خواهد شد. نيازی به دوباره فرستادن نظر نيست.)