اشکهای من گوله گوله میچکند رو ماهیتابه
همه دود میشن میسوزن شام من گريه کبابه
چه دردی دارد اين بيت ... چه دردی دارد ... و چه آشنایم با اين درد ...
مرده شوی چشمهای سياه تو را ببرند که هنوز گوشهی حياط روی آن صندلی آبی خيره به من مینگرند ... هنوز از ميان باغچه میگذری و احساس میکنم که روی سبزهها کشيده میشوم و گريه هر روز امانم را میبرد از درد اما از تو چارهام نيست ... و روزهای بعد، دوباره و دوباره با چشم خيس منتظرت مینشينم ...
حالا ديگر تو هم نيستی ... ديگر آن خانهی قديمی حتی برای تو هم خاطره است ... اما من جايی در ميان آن خاطره ندارم ...
چقدر خيال تو شيرين است ... حتی شيرينتر از حسرت بوسه ...
تو که يادت نمیآيد ... اما درختهای آن خيابان مرا در ميان بوسههايم به ياد میآورند که نگاهم را حتی شيرينترين بوسه نمیتوانست از ماه بردارد ... و تنها آن ميان به تو فکر میکردم ... چقدر برای هم بوسههايم دردآور است اگر بدانند آن روزها هيچ بوسهای جز با خيال تو نبود ...
امشب باز يک مرگام شده ... اگر اعصاباش را نداريد به درک! نخوانيد.