« October 2006 | صفحه‌ی اصلی | December 2006 »

بايگانی: November 2006

November 28, 2006

يک کامنت شاعرانه

«حتا گربه ها دوست دارن خونه داشته باشن. و حتا موش ها.
تو گربه هارا خونه دارمی کنی و ما همه تلاش امان را می کنیم این موش هارا بی خونه کنیم.

دیشب یک شعری گفتم:

امشب من بیدارم و این موش بیمار
که شوهر مهربانش را
شوهر مهربان من
کشته است.»

از سمرقند

Makhmal Obsession

من شرمنده‌ام! اما اين بچه فيگورهای جديدش خيلی باحاله. گفتم شما هم يک کم ببينيد.

ياد بگير چه‌جوری بايد چپ چپ نگاه کرد من مثلا خوابم خواب خرگوشی

November 24, 2006

مخمل و خانه‌ی تازه

مگه خودت خونه نداری که هی از خونه‌ی من عکس می‌گيری؟ دالی! فلاش نزن نامرد! دارم خواب کفشدوزک می‌بينم. ديگه دست مامان بهم نمی‌رسه، هورا! فکر می‌کنيد از پنجره بتونم بيام بيرون؟ مگه نگفتم عکس نگير! ميام پنجولت می‌کشم ها. کلاغ خانواده! چه خوشگل می‌تونم باشم‌ها!

November 20, 2006

هی اقبالـُم

هی آيه! کجايی که ببينی اينجا هر روز و هر لحظه تولده!

November 17, 2006

و رفت

تجربه‌ی عجيب و سختی است ... مرگ اولين کسی که حتی پيش از به دنيا آمدنش را به ياد می‌آورم ... سعيد پسرک همسايه‌ی ديوار به ديوارمان ... صدايش هنوز در گوشم می‌پيچد وقتی که در می‌زد و چند لحظه بعد صدايش مانند يک نوار ضبط شده می‌آمد: منم سعيد در رو وا کن!

حتی هجده ساله هم نشد ... روزی که مادرش برای وضع حمل رفته بود ... روزهای شيرخوارگی‌اش ... و خواهرش که هميشه در آغوشش داشت را به روشنی به ياد می‌آورم ...

بيچاره مادرش ...

November 13, 2006

برای تصاحب رويای ماه

اشکهای من گوله گوله می‌چکند رو ماهی‌تابه
همه دود می‌شن می‌سوزن شام من گريه کبابه

چه دردی دارد اين بيت ... چه دردی دارد ... و چه آشنا‌یم با اين درد ...

مرده شوی چشم‌های سياه تو را ببرند که هنوز گوشه‌ی حياط روی آن صندلی آبی خيره به من می‌نگرند ... هنوز از ميان باغچه می‌گذری و احساس می‌کنم که روی سبزه‌ها کشيده می‌شوم و گريه هر روز امانم را می‌برد از درد اما از تو چاره‌ام نيست ... و روزهای بعد، دوباره و دوباره با چشم خيس منتظرت می‌نشينم ...
حالا ديگر تو هم نيستی ... ديگر آن خانه‌ی قديمی حتی برای تو هم خاطره است ... اما من جايی در ميان آن خاطره ندارم ...
چقدر خيال تو شيرين است ... حتی شيرين‌تر از حسرت بوسه ...

تو که يادت نمی‌آيد ... اما درخت‌های آن خيابان مرا در ميان بوسه‌هايم به ياد می‌آورند که نگاهم را حتی شيرين‌ترين بوسه نمی‌توانست از ماه بردارد ... و تنها آن ميان به تو فکر می‌کردم ... چقدر برای هم بوسه‌هايم دردآور است اگر بدانند آن روزها هيچ بوسه‌ای جز با خيال تو نبود ...

امشب باز يک مرگ‌ام شده ... اگر اعصاب‌اش را نداريد به درک! نخوانيد.

November 12, 2006

آسايش

شمال، فروردين ۸۵

اين واقعه را سخـت نگيری شايد
کز کوشش عـاجـزانه کـاری نايد
از رحمــت ايـــزدی کليــدی بايد
تـا قفـل چنيــن حـادثـه را بگشايد

November 8, 2006

قيصر بگو بارون بزنه

بعد از کلی گلاب به رويتان حالت تهوع بالاخره دو عدد گريپ فروت را با مشقت پوست کنده و ميل کردم. شايد بهتر شدم ... اين پارک‌بان محترم هم الان که ساعت پنج دقيقه به چهار بعدازظهر است در حال دميدن در سوت محترم‌ترشان هستند.

پی‌ام‌سی هم يک بلایی سرش آمده ... يا جفنگيات زير جهنمی پخش می‌کند يا این دخترک شهرزاد شلنگ‌تخته و سوزان روشن پرنده ... مابقی شبکه‌ها هم که معرف حضور شما هستند. اين خوبشان بود که عاقبت به خير شد!

هيچ راهی هم برای خفه کردن خروس بيولوژيک بدنم پيدا نمی‌کنم که آفتاب نزده ساعت پنج و نيم کله‌ی سحر از خواب بيدارم نکند. البته زياد هم ناراضی نيستم ... صبح لندن بهتر از بقيه روز است ...

هنوز بهبودی حاصل نشده ... تهوع ول‌کن ماجرا نيست ...

November 7, 2006

آقای صدا: ابی؟ شجريان؟ کی؟

چقدر سخت است نوشتن اينکه سخنرانی خاتمی را نرفتم و به جايش کاونت گاردن و لستر اسکوئر را گز کردم! هی می‌نويسم و دوباره پاک می‌کنم ... اگر پدر محترم اينجا را نمی‌خواند چيزهای ديگری هم می‌نوشتم ...
اينکه لااقل يک محله در لندن وجود دارد که مردمش مثل مرغ دم غروب به خانه‌هايشان نمی‌روند کلی جای اميدواری است ... پارک روبروی خانه‌ی ما که ساعت چهار بعد از ظهر درهايش بسته می‌شود ... پس صد رحمت به مرغ!

کنسرت منصور و ابی هم خوب بود ... البته قسمت منصورش فاجعه بود ... ولی ابی ... فوق العاده بود ... چقدر صدای اين مرد باز است ... و صد البته آن دخترکی که مانند مار می‌رقصيد بهترين بخش ماجرا بود ...

عين نديدپديدها نوشتم که بدانيد برای اولين بار در عمرم کنسرت موسيقی غير سنتی ايرانی رفتم! اگر عزيزان دل‌انگيز سرم را نکنند می‌نويسم که اجرای ابی از اجرای سال پيش استاااااد شجريان در لندن بهتر بود!

از پريشب که برگشته‌ايم هنوز حالم خوش نشده ... سردرد و تهوع دارم ... آنقدر دود و صدا بود که انگار دو ماه به طور مداوم روی مجسمه‌ی وسط ميدان انقلاب زندگی کرده‌ام!

November 3, 2006

حتی نفس آخر

بوسه‌ها را می‌شمارم ... دانه دانه ... يک بوسه بر گونه، يک بوسه بر شانه ...
جاده با شوق مرا با خود می‌برد ... يک غروب مثل همين غروب اما ... داغ‌تر ... سرخ‌تر ... و کوير گسترده در دو سو ... رشته‌ کوهی کوتاه در سمت راست ... ابرکی پراکنده در آسمان ... روزهای آخر تابستان ...

همين لحظه، درست در همين لحظه توانايی پايان دادن به اين نفس‌های سنگين را دارم ... لااقل در غروبی مثل غروب شهرم ......... ... و آسمان هيچ شباهتی به آسمان عبوس و نفرينی لندن نخواهد داشت.

بوسه‌ها را می‌شمارم ... خانه حالا تاريک‌تر است ... و امنيت شانه‌ی تو دورتر ...

مرده‌شوی تنهايی را ببرند.