پس از آن اتفاق میگفت: «نمیگذاشتی ببينمت ... حالا میبينمت» ... اما ديگر دير بود. نه ديگر من آن من بودم و نه ديگر او جذابيتی برايم داشت. حالا میخواست هرچقدر عکسهای بيست و پنج سالگیام زيبا باشد و صدای او پشت تلفن برخلاف هميشه آرام باشد.
يعنی من به چند نفر ديگر فرصت ديدنام را ندادهام؟ اشتباه از من بود يا آنها چشمشان را بسته بودند؟ بعضی وقتها برای ديدن چيزی يا کسی بايد از آن فاصله گرفت ... فاصله گرفتن را آنها بلد نبودند يا من زيادی در دسترس بودم؟
اينکه ديده نشدم خوب بود يا بد؟
چقدر سؤال دارم و روزها هم به سرعت نور میگذرند و حتی حوصلهی فکر کردن به آنها را ندارم ... حالا گيرم فکر هم کردم ... تضمينی وجود دارد که جوابی پيدا کنم؟ اگر جوابی داشتند بايد چه کنم؟ اگر جوابی نداشتند چه؟
حتی خوابم نمیآيد که اينجا بنويسم خوابم میآيد و بروم.
دخترکم را دوست دارم ... حتی از همين روزها تمرين عاشقی میکند ... از همين روزها که فرشتهها گيسوان سياهش را شانه میکنند ... چقدر دوستش دارم ... چقدر میخواهم زودتر ببوسماش ...

نظرها
من زیاد گول تو رو خوردم و استعاره هاتو باور کردم . ایندفعه تا شکم برآمده و حالت تهوعت رو نبینم (البته گلاب به روم! ) باورم نمی شه که خبریه ! شیرفهم شد؟؟؟ ؛)
زینب | November 4, 2006 7:32 AM
بی خیال دلفین شدی ؟
مبارک- مبارک تولدش هم مبارک
انوش شاپوری | November 3, 2006 8:07 PM
داستان چیه؟
بارسین | October 30, 2006 11:46 AM
خبری هست به ما هم خبر بده بابا جون مبارکا باشه یا سر کاریم؟
نسیمه | October 29, 2006 11:19 AM
نه الههههههههههههههههههه...... راست میگی؟ تو رو خدا خبر مبریه؟ یو هوووووووووووووووووووووووووووووو
م.س. | October 28, 2006 11:36 PM
سلام...قسمت اول فكر مي كنم تقصير متوجه ي آنهاست. قسمت دوم مبارك است انشاءالله.
نكته گو | October 28, 2006 7:23 PM