« آرزو | صفحه‌ی اصلی | حتی نفس آخر »

October 28, 2006

در دسترس

پس از آن اتفاق می‌گفت: «نمی‌گذاشتی ببينمت ... حالا می‌بينمت» ... اما ديگر دير بود. نه ديگر من آن من بودم و نه ديگر او جذابيتی برايم داشت. حالا می‌خواست هرچقدر عکس‌های بيست و پنج سالگی‌ام زيبا باشد و صدای او پشت تلفن برخلاف هميشه آرام باشد.
يعنی من به چند نفر ديگر فرصت ديدن‌ام را نداده‌ام؟ اشتباه از من بود يا آن‌ها چشمشان را بسته بودند؟ بعضی وقت‌ها برای ديدن چيزی يا کسی بايد از آن فاصله گرفت ... فاصله گرفتن را آن‌ها بلد نبودند يا من زيادی در دسترس بودم؟
اينکه ديده نشدم خوب بود يا بد؟

چقدر سؤال دارم و روزها هم به سرعت نور می‌گذرند و حتی حوصله‌ی فکر کردن به آن‌ها را ندارم ... حالا گيرم فکر هم کردم ... تضمينی وجود دارد که جوابی پيدا کنم؟ اگر جوابی داشتند بايد چه کنم؟ اگر جوابی نداشتند چه؟
حتی خوابم نمی‌آيد که اينجا بنويسم خوابم می‌آيد و بروم.

دخترکم را دوست دارم ... حتی از همين روزها تمرين عاشقی می‌کند ... از همين روزها که فرشته‌ها گيسوان سياهش را شانه می‌کنند ... چقدر دوستش دارم ... چقدر می‌خواهم زودتر ببوسم‌اش ...

مطالب مرتبط

نظرها

من زیاد گول تو رو خوردم و استعاره هاتو باور کردم . ایندفعه تا شکم برآمده و حالت تهوعت رو نبینم (البته گلاب به روم! ) باورم نمی شه که خبریه ! شیرفهم شد؟؟؟ ؛)

بی خیال دلفین شدی ؟
مبارک- مبارک تولدش هم مبارک

داستان چیه؟

خبری هست به ما هم خبر بده بابا جون مبارکا باشه یا سر کاریم؟

نه الههههههههههههههههههه...... راست می‌گی؟ تو رو خدا خبر مبریه؟ یو هوووووووووووووووووووووووووووووو

سلام...قسمت اول فكر مي كنم تقصير متوجه ي آنهاست. قسمت دوم مبارك است انشاءالله.

نظر بدهيد

(نظر شما پس از تأييد منتشر خواهد شد. نيازی به دوباره فرستادن نظر نيست.)