بالاخره اينترنت واقعی وصل شد! بدون برادبند زندگی ديگر سخت میگذرد اما آن طور که فکر میکردم ناممکن نمیشود.
مخمل روزها را بيشتر میخوابد يا در حال فرار کردن از دست من است که محکم در آغوشم میچلانمش! بيچاره صداهای وحشتناکی میدهد وقتی در حال فشار دادناش هستم.
يک کار جديد هم ياد گرفته. میرود زير پتوی روی تخت و خودش را پنهان میکند تا پيدايش نکنم. و بالاخره در مقابل پيشپيش کردن از خودش عکسالعمل نشان میدهد.
بالاخره خودم ابروهايم را برداشتم ... حالا خيلی هم از آينه بدم نمیآيد. شما چقدر سخت میگيريد!! بخوانيد و بگذريد ... دليل ندارد تمام چيزهايی که اينجا مینويسم راست باشند ... شايد اصلا چيز خاصی نباشد ... و شايد حتی بدتر از آن چيزی باشد که شما فکر میکنيد ... به هر حال ممنون که نگران میشويد ... ممنون که برايتان مهم است!

نظرها
ممنون که برای تو هم مهم است که ما نگرانت هستیم ساغر بانو!
م. س. | October 11, 2006 10:16 PM
ما هم يه مخمل داريم...
سياهه...
عكس بچهگياش با دادشاش و خواهراش تو فوتوبلاگم هست...
ابوالفضل | October 10, 2006 9:35 PM
واي من اين مخمل خان را بخورم!! :* چه موشي شده بچه.
خوشحالم كه همه چيز بهتر شده:* مراقب خودت باش.
پرگلك | October 10, 2006 4:18 PM