« پاريس - لندن - تهران | صفحه‌ی اصلی | رفت »

September 13, 2006

خواب مخمل

باز هم جابه‌جايی ... خسته‌ام از اين همه کندن ... و خسته‌تر از اين‌که می‌دانم جايی که می‌رويم هم زمان زيادی خانه‌ی‌مان نخواهد بود ... برای همدم کوچک‌ام نگران‌ام که از امشب ديگر عطر تن‌اش را با من تا مدتی به اشتراک نخواهد گذاشت ...
می‌خواهم بخوابم و وقتی که بيدار می‌شوم همه چيز تمام شده باشد ... اين ده روز گذشته باشد ...

غربت فاجعه است ...

مطالب مرتبط

نظرها

یکی چون تو می نالی از درد غربت و یکی چون دیگری می خواهد جای تو باشد! عجب...

آدمی که غریبه است ... که در خانه اش غریبه است ... هزار درد می کشد اما هرگز طعم غریبگی را حقیقتا نمی چشد تا که آنرا ترک کند برای پیدا کردن خانه ای دیگر ... یا شاید ساختنش.
بعد تازه می فهمد غریبگی یعنی چه. غربت یعنی چه.
اما خوب ...

لیلای لیلی

نظر بدهيد

(نظر شما پس از تأييد منتشر خواهد شد. نيازی به دوباره فرستادن نظر نيست.)