« August 2006 | صفحه‌ی اصلی | October 2006 »

بايگانی: September 2006

September 20, 2006

استخوان‌درد بی‌اينترنتی

تلفن و اينترنت هنوز وصل نشده، مخمل هنوز برنگشته، البته ديشب پيش دوستان مهربانمان برای ديدنش رفتيم و داريوش طی يک عمليات محيرالعقول ناخن‌های بچه را گرفت. ببخشيد که در بسته‌بندی و خواب مخمل مانده‌ام!

September 14, 2006

بسته‌بندی

مثلا ميز کار، البته کاربردهای مختلفی از جمله ميز ناهارخوری بودن هم دارد!

برای بسته‌بندی دوباره‌ی هر وسيله‌ای هميشه به اين مشکل برمی‌خورم که پلاستيک‌ها، کاغذها، مقواها و يونوليت‌های داخل جعبه هميشه زياد می‌آيند ... نمی‌دانم بسته‌بندی اوليه به چه شکلی بوده که اين همه چيز اضافی داخل جعبه مانده ...

خوب است که جراح نيستم، و الا نصف محتويات داخل بدن بيمار را بعد از عمل بيرون از تن‌اش پيدا می‌کردند!

امشب شايد از خانه چند عکس گذاشتم که ببينيد موقع جابه‌جايی خانه‌ی ما به شکل می‌شود.

September 13, 2006

رفت

داريوش مخمل را برد ... دلم نيامد بروم ... خداحافظی در خانه آسان‌تر است تا جای ديگر ... خيال می‌کنم رفته پيش دامپزشک‌اش ... برمی‌گردد ...

خواب مخمل

باز هم جابه‌جايی ... خسته‌ام از اين همه کندن ... و خسته‌تر از اين‌که می‌دانم جايی که می‌رويم هم زمان زيادی خانه‌ی‌مان نخواهد بود ... برای همدم کوچک‌ام نگران‌ام که از امشب ديگر عطر تن‌اش را با من تا مدتی به اشتراک نخواهد گذاشت ...
می‌خواهم بخوابم و وقتی که بيدار می‌شوم همه چيز تمام شده باشد ... اين ده روز گذشته باشد ...

غربت فاجعه است ...

September 11, 2006

پاريس - لندن - تهران

آهان! يک چيزی هم يادم رفت بگويم ... اتفاقا بر خلاف برداشتی که از نوشته‌های من تا حالا شده، من از پاريس خوشم آمد ... شهر زنده و جان‌داری بود ... البته نه خيابان‌های فرعی و بناهای سيمانی‌اش که چيزی از کانسل فلت‌های لندن کم ندارند ... مردم بامزه‌ای هم داشت ... ولی خوب ... اينکه برای مسافرت جايی رفته باشی خيلی فرق می‌کند تا اينکه بخواهی آن‌جا زندگی کنی ... ولی هوايش روشن‌تر بود و بناهايش گرم‌تر ...
اما در آخر ماجرا هيچ‌جای دنيا برای من ايران نمی‌شود ...

پست تشکر

از خستگی در حال جان‌دادن‌ام! مخمل کنار لپ‌تاپ دراز کشيده و گاهی با دمش به دستم می‌کوبد و خميازه می‌کشد. لطف کرده و سيم صدای رسيور را تا ته جويده و قطع کرده و ديگر هيچ صدايی از تلويزيون در نمی‌آيد ...
از مهناز و فرشيد تشکر می‌کنم که اين دو روز را به خوبی از اين وروجک مراقبت کرده و شيطنت‌هايش را تحمل کردند. از آن خانم و آقای راهنما از راه دور هم ممنونم برای هتل و باقی قضايا ... از راهنمای شبانه‌ی ايفل هم هزار بار تشکر می‌کنم و اميدوارم با هيچ کليسا و بنای دو به پنجی ديگر روبرو نشود ... از دوست‌جان خودم هم ممنونم که کلی دلداری‌ام داد ... خلاصه با تشکر از کليه‌ی دست اندر کاران، نور، صدا، تصوير، پيتزا هات، لوور، مترو، پرکاشن، کی‌برد، مايکل شوماخر، ايفل، بلر، نرم‌کننده و کرم قبل و بعد، تونی بلر، شيراک، اون قازقارک کنکورد از مصر دزديده، مولن روژ که خدا را شکر پيدا نشد، موناليزا که نديديم ... و با تشکر از همکاری شما در اين برنامه و کليه‌ی هم‌وطنان در اقصا نقاط دنيا ..
در پايان توجه شما را به مشاهده‌ی تعداد اندکی از داروخانه‌های پاريس جلب می‌کنم:





September 9, 2006

قرار مدار عروسی در پيتزا هات

بعد از سه چهار ساعت پياده روی و بازديد از کل اماکن توريستی پاريس در يک روز بالاخره به کمک يک راننده تاکسی عزيز که کلا فقط فرانسه حرف می‌زد و تنها يک کلمه را به کار می‌برد بالاخره به پيتزا هات محبوب و عزيز خودم رسيديم. با حيرت هرچه تمام‌تر ما خانم پيشخدمت انگليسی را فصيح صحبت می‌کرد که کلی دعا به جان آمريکايی‌ها کرديم.
بعد از استقرار در ميز کوچک دونفره‌ی دنج پشت يک درختچه! منتظر بوديم که آنچه سفارش داده بوديم آماده شود که از خوش روزگار گوشمان به گفتگوی دو مرغ عشق که پشت درختچه‌ی سبز داستان بودند نواخته شد ...
آقا و خانم مورد نظر دو جوان عزيز ايرانی بودند که صورت خانم پشت شاخه‌های انبوده درخت پنهان بود و آقا هم به نظر چهل‌ساله می‌رسيد و در تمام مدت در حال خالی‌بندی (ببخشيد روشنگری) در مورد درآمد و وضعيت مالی و دخل و خرج‌شان بود. ايشان ارقام را يک بار به پوند و بار ديگر به يورو تکرار می‌کردند تا خانم که ظاهرا ساکن انگليس بودند به خوبی شيرفهم شوند و بعد بر روی يک تکه کاغذ هم می‌نوشت تا با هم جمع بزند که به غير از خرج خانه ماهی ۱۷۰۰ پوند برای ماليات و اجاره خانه و مابقی چيزها پرداخت می‌کردند ... هرچه هم ما بلند بلند فارسی حرف می‌زدیم که بدانند ما می‌فهميم چه می‌گويند انگار برايشان مهم نبود و آقا هم‌چنان ادامه می‌داد ...
قرار شد که مراسم عروسی‌شان را در يکی از باغ‌های اطراف پاريس بگيرند و به نظر آقا از سالن خيلی بهتر بود و می‌شد خواهش کرد تا فلان آشپز برايشان غذا بياورد و ... خلاصه ... ماجرايی بود ...

ماجرای نرم‌کننده‌ی مو خريدن هم که کلا داستانی بود و من هرچه برای خانم با ايما و اشاره و پانتوميم توضيح می‌دادم که نرم‌کننده با مو چه کار می‌کند تا برايم پيدا کند او به فرانسوی يک سری په و ژه را سر هم می‌کرد و بعد که می‌ديد من هيچ نمی‌فهمم سعی می‌کرد بخش بخش و شمرده شمرده صحبت کند انگار که اگر هجی کند من خواهم فهميد ...

پاريس، شهر داروخانه‌ها (به ياد رُم، شهر بی‌دفاع)

يک داروخانه

يک مسأله‌ای اين‌جا دارد کم کم شک‌برانگيز می‌شود. به نظر شما، مردم يک خيابان که سر تا تهش به اندازه‌ی ولی‌عصر تهران خودمان است به چند داروخانه احتياج دارند؟ يکی؟ دوتا؟ چهارتا؟ ده تا؟ ...
در پاريس تا جايی که چشم کار می‌کند داروخانه وجود دارد. يعنی مغازه‌های کنار خيابان يک در ميان داروخانه هستند با يک صليب سبز‌رنگ!
فکر می‌کنم اين نام داروخانه يک پوششی باشد برای مکانی ديگر و الا که مگر چقدر بايد بيمار در اين شهر باشد که اين همه داروخانه نتواند جوابگوی نيازشان باشد؟ همه هم به قدرت خدا مگس می‌پرانند ... لوازم آرايشی هم مگر چقدر تقاضا دارد؟ اين‌ها قطعا با رژ لب و ريمل و کرم‌پودر دوش که نمی‌گيرند، می‌گيرند؟

September 8, 2006

پاريس خراب شده

اه اه اه اه از اين فرانسوی‌ها، زورشون مياد دو کلمه انگليسی حرف بزنند.

اينم واسه دل بر و بکس که اينجا هم دست کمی از لندن نداره. همه چيزشون بی‌برنامه و درهم برهم ... چمدان‌های ۵ تا پرواز روی يک نقاله ميان ... نيم ساعت طول می‌کشه تا سواد اولين چمدان از دور پيدا بشه ... تاکسی چهل و پنج دقيقه طول می‌کشه بياد ... هيچ بروشوری به انگليسی نيست ...

تا اين ساعت که همه چيز افتضاحه! بماند که پرواز هم دو ساعت تأخير داشت اما خلبان فاصله‌ی هيثرو تا مارشال دوگل رو توی نيم ساعت اومد ... فکر کنم قبلا خلبان جنگنده شکاری بوده! کلی حال داد با سرعت ۸۵۰ کيلومتر در ساعت روی آسمون!

الان هم با اينترنت بيست يورويی هتل در خدمت شما هستم که برای ۲۴ ساعت هست و ايشالا که کوفتشان بشود!

September 5, 2006

شاهکار داريوش

ديروز عصر وقتی برای خريد داشتيم از خانه بيرون می‌رفتيم هرچقدر دنبال مخمل گشتيم پيدايش نکرديم. زير تخت، پشت پنجره، پرده، مبل، گلدان، توی حمام، جاکفشی، کوله پشتی داريوش (!) ... خلاصه هيچ‌جا نبود. فقط گاهی صدايی شبيه غرغرهای هميشگی‌اش می‌آمد ... اما پيدا نمی‌شد.
بعد از چند دقيقه ... آخرين جايی که ممکن بود بشود پيدايش کرد را گشتم ... همان‌جا بود ... توی کمد با در بسته!!!
در همان فاصله‌ای که داريوش لباس‌هايش را توی کمد می‌گذاشته، پسرک به طبقه‌ی پايين خزيده بود و داريوش هم در را به رويش بسته بود ...

بيچاره توی آن تاريکی و بی‌هوايی وحشت کرده بود ... اين گربه اگر هرچه زودتر ميو کردن ياد نگيرد يک بلايی سرش می‌آيد ... اگر دو تا ميو کرده بود حتما شنيده بوديم ... فقط غرغر و خرخر می‌کند ديوانه!

September 3, 2006

دمت گرم دختر

Period از وبلاگ پرگلک

عطر تو

عطر تو می‌آيد ... عطر تو ... عطر تو ... عطر تو ...