« ابو فاضل | صفحه‌ی اصلی | توبه »

August 5, 2006

شهر خراب شده

همسايه‌ی ابله برايم اعصاب نگذاشته ... نمی‌دانم اين عتيقه‌ها از کجا پيدايشان می‌شود. باغچه، حياط يا همان گاردن اين انگليسی‌های زبان نفهم مشترک است. شما چه کار می‌کرديد اگر به جای من سر ميز نهار نشسته بوديد و مهمان هم داشتيد و ناگهان زن هندی-افريقايی همسايه پشت پنجره‌-در اتاقتان پيدا می‌شد به تو سر می‌کشيد و از اين‌که چه زمانی برای جمع‌آوری زباله می‌آيند می‌پرسيد؟ زبانم بند رفته بود! حماقت و بلاهت هم حدی دارد آخر! اين خانم تمام اين سه روز گذشته را با آن صدای گوش خراشش هوار کشيده و نيمه شب ديشب (ساعت چهار بامداد) با شوهرش شروع به دعوا کرد ... امروز هم که مثل رژيم اشغالگر قدس به شِد (يک آلونک که گوشه‌ی حياط برای انبار داريم) حمله کردند و وسايلشان را به روی وسايل ما تلنبار کردند ...

به خدا من چه صبری دارم ... حالا می‌دانم ... داريوش می‌آيد و می‌خواهد با آرامش مساله را حل کند اما من هم آخر از حقوق اوليه‌ی يک انسان بايد برخوردار باشم ...

بزرگترين درد من از زمان آمدن به لندن محترم شناخته نشدن حريم خصوصی‌ام از سوی ديگران بوده ... لااقل اگر ايران بوديم شايد مردک به خودش اجازه نمی‌داد که هر وقت حال کرد و عشق‌اش کشيد پشت پنجره-در اتاق رژه برود و من ناچار نمی‌شدم تمام پرده‌ها را کيپ بکشم ... اين‌ها ديگر خيلی خارجی شده‌اند! من اينقدر روشنفکر نيستم که هرکس هر وقت خواست در خانه‌ام چشم بدواند ... آن يکی صاحب‌خانه که در می‌زد و اگر خواب بودم و صدای در را نمی‌شنيدم ناگهان کليد به در می‌انداخت و وسط خانه رژه می‌رفت ... به آن ديگری که می‌گويی يک ساعت ديگر بيا، پنج دقيقه‌ی ديگر پشت در است و در می‌زند و بايد در را باز کنی ... آن يکی مهمان که در خانه را بی‌اجازه باز می‌کند و داخل می‌شود ... بچه‌های همسايه‌ی خانه‌ی قبلی که هرچه آشغال داشتند به در خانه‌ی من می‌کوبيدند و از راه انداختن نامه به راهرو فرياد می‌کشيدند و مرا می‌ترساندند ... آن بچه مدرسه‌ای های ديوانه که آن شب زمستانی گوشی‌هايمان را به سرقت بردند ...

خيلی خسته‌ام ... فقط خدا و يک معجزه می‌تواند از اين شهر لعنتی خراب‌شده نجات‌ام دهد.

مطالب مرتبط

نظرها

صبور باش عزيزم

سلام، فکر میکنم یه مقداری، زیادی شاید سخت میگیرید. آن هم نه اینکه حق با شما نباشد، حق کاملا با شماست و این کاملا بدیهی است که هر شخصی باید حریم و حد و حدود خودش را حفظ کند. اما متاسفانه از این جور آدمها و فرهنگها تا دلتان بخواهد ریخته. خدا واقعا پدر و مادر ما ایرانیها را بیامرزد. ماها اصولا انسانهای تمیز و مرتبی هستیم. اقلا یه یه سری اصول اعتقاد و احترام قلبی داریم. اصلا توی گوشت و خونمان است. متاسفانه عموم اقشار محترم از کشورهایی همچون همسایگان شما، دارای همین خصایص بکر و دست اول هستند. کاریش هم نمیشه کرد. تنها راهش این است که خودتان را نجات دهید. محلی را برای زندگی انتخاب کنید که بیشتر به حال و هوایتان میخورد.

نظر بدهيد

(نظر شما پس از تأييد منتشر خواهد شد. نيازی به دوباره فرستادن نظر نيست.)