« July 2006 | صفحه‌ی اصلی | September 2006 »

بايگانی: August 2006

August 30, 2006

من زن ايرانی

تا کجا بايد بهای زن بودن را پرداخت؟ خيلی هم به مليت و قوميت ربط ندارد.

August 21, 2006

مخمل تنبل تميز

makhmal-ha5-01.jpg

makhmal-ha5-02.jpg

makhmal-ha5-03.jpg

August 10, 2006

دوباره

مادرهای بيچاره يا بايد غذای بچه‌ها را بچشند تا ثابت شود که ماده‌ی منفجره نيست يا اينکه حق بردن حتی شيشه‌ی شير نوزادانشان را به داخل هواپيماهايی که از فرودگاه‌های انگليس پرواز خواهند کرد ندارند ...
باز اين شهر جهنم شده است ...

August 7, 2006

هزار حرف

بنويسم که خوشحال شويد؟ عمری!!

توبه

هيولای درون ... دست از سرم برنمی‌داری؟

August 5, 2006

شهر خراب شده

همسايه‌ی ابله برايم اعصاب نگذاشته ... نمی‌دانم اين عتيقه‌ها از کجا پيدايشان می‌شود. باغچه، حياط يا همان گاردن اين انگليسی‌های زبان نفهم مشترک است. شما چه کار می‌کرديد اگر به جای من سر ميز نهار نشسته بوديد و مهمان هم داشتيد و ناگهان زن هندی-افريقايی همسايه پشت پنجره‌-در اتاقتان پيدا می‌شد به تو سر می‌کشيد و از اين‌که چه زمانی برای جمع‌آوری زباله می‌آيند می‌پرسيد؟ زبانم بند رفته بود! حماقت و بلاهت هم حدی دارد آخر! اين خانم تمام اين سه روز گذشته را با آن صدای گوش خراشش هوار کشيده و نيمه شب ديشب (ساعت چهار بامداد) با شوهرش شروع به دعوا کرد ... امروز هم که مثل رژيم اشغالگر قدس به شِد (يک آلونک که گوشه‌ی حياط برای انبار داريم) حمله کردند و وسايلشان را به روی وسايل ما تلنبار کردند ...

به خدا من چه صبری دارم ... حالا می‌دانم ... داريوش می‌آيد و می‌خواهد با آرامش مساله را حل کند اما من هم آخر از حقوق اوليه‌ی يک انسان بايد برخوردار باشم ...

بزرگترين درد من از زمان آمدن به لندن محترم شناخته نشدن حريم خصوصی‌ام از سوی ديگران بوده ... لااقل اگر ايران بوديم شايد مردک به خودش اجازه نمی‌داد که هر وقت حال کرد و عشق‌اش کشيد پشت پنجره-در اتاق رژه برود و من ناچار نمی‌شدم تمام پرده‌ها را کيپ بکشم ... اين‌ها ديگر خيلی خارجی شده‌اند! من اينقدر روشنفکر نيستم که هرکس هر وقت خواست در خانه‌ام چشم بدواند ... آن يکی صاحب‌خانه که در می‌زد و اگر خواب بودم و صدای در را نمی‌شنيدم ناگهان کليد به در می‌انداخت و وسط خانه رژه می‌رفت ... به آن ديگری که می‌گويی يک ساعت ديگر بيا، پنج دقيقه‌ی ديگر پشت در است و در می‌زند و بايد در را باز کنی ... آن يکی مهمان که در خانه را بی‌اجازه باز می‌کند و داخل می‌شود ... بچه‌های همسايه‌ی خانه‌ی قبلی که هرچه آشغال داشتند به در خانه‌ی من می‌کوبيدند و از راه انداختن نامه به راهرو فرياد می‌کشيدند و مرا می‌ترساندند ... آن بچه مدرسه‌ای های ديوانه که آن شب زمستانی گوشی‌هايمان را به سرقت بردند ...

خيلی خسته‌ام ... فقط خدا و يک معجزه می‌تواند از اين شهر لعنتی خراب‌شده نجات‌ام دهد.

ابو فاضل

من دارم حال می‌کنم ... خيلی هم حال می‌کنم ...

بعضی آهنگ‌ها واقعا آزار دهنده هستند، شر و ور به معنای کامل اما همان چند ترانه (موسيقی، آهنگ، يا هر چيز ديگر) ی جانانه حال عجيبی می‌دهد. اين را نوشتم که بی‌خدايان عزيز به اندازه‌ی لازم جوش بزنند.

آزاده يا جواب ای‌ميل می‌دی يا اينکه ديگه به زمانه لينک نمی‌دم! خود دانی! اصلا هم از صدات تعريف نمی‌کنم.

August 4, 2006

ای لشکر صاحب زمان

مساله اون حس وطنه است که باعث می‌شه بيشترمون از اون آهنگ جنگی بيشتر خوشمون بياد ... کلی هم فحش و بد و بيراه وسطش داره اما اينی که هنوز ما حب وطن داريم و هم سن و سال‌هامون هم اين حس رو دارند انقدر اين آهنگ کوتاه رو قشنگ و شنيدنی و دل لرزون می‌کنه که هنوز يک ساعت از پخش نگذشته به گفته‌ی آزاده کلی تقاضای پخش مجدد براش میاد، تازه کلی‌ها هم که تماس نگرفتن مطمئن‌ام توی دلشون می‌خواستن دوباره بشنون‌اش ... زمانه رو گوش کنيد، حتما دوباره پخش‌اش می‌کنه ...

موسيقی دزدان دريایی

پشت درياهای اين گروه بی‌ام يک فاجعه است. صدای خواننده مثل کاپيتان کشتی دزدهای دريايی می‌ماند. اين موسيقی روی درياست به جای موسيقی زيرزمينی! ولی خب بالاخره وقتی از هلند پخش می‌شود بايد دريايی هم باشد.

زم... بقیه‌اش را نميام!

ماجرا خيلی از توليد به مصرفه! خوشم اومد! زمانه واقعا متفاوته! شما توی وبلاگتون نفس بکشيد، زمانه می‌شنودش. تو رو خدا هر جا که هستيد بريد گوش بديد ... موسيقی بی‌نظيره، قول می‌دم که تا به حال نشنيده باشيد، برای همه‌تون چيزی پيدا می‌شه که گوش بديد و لذت ببريد.

نفس من بيدی آزاده!

راديو زمانه

پخش آزمايشی راديو زمانه

اين خانم گوينده هم عجب صدايی دارد ها! فقط چرا سوار فاطی بيچاره می‌شويد؟!
ای لشکر صاحب‌زمان‌اش فوق العاده بود.
نفس اين آزاده‌ی بيچاره بند نيامد اين‌قدر يک نفس حرف زد؟ آزاده خانم دوزار تحويل!!!

August 3, 2006

مرجان

بی‌انصافی است اگر ياد نکنم از کسی که در سخت‌ترين روزهای زندگی‌ام گوش شنوای دردهايم بود و بهترين اتفاقی که در آن روزهای سياه می‌توانست برايم بيافتد حضور او بود. برای مرجان مالکی می‌نويسم که دوستش دارم. و فراموشش نکرده‌ام. کاش اينجا را هنوز بخواند و بداند که دوستش دارم.