من زن ايرانی
تا کجا بايد بهای زن بودن را پرداخت؟ خيلی هم به مليت و قوميت ربط ندارد.
« July 2006 | صفحهی اصلی | September 2006 »
تا کجا بايد بهای زن بودن را پرداخت؟ خيلی هم به مليت و قوميت ربط ندارد.



مادرهای بيچاره يا بايد غذای بچهها را بچشند تا ثابت شود که مادهی منفجره نيست يا اينکه حق بردن حتی شيشهی شير نوزادانشان را به داخل هواپيماهايی که از فرودگاههای انگليس پرواز خواهند کرد ندارند ...
باز اين شهر جهنم شده است ...
بنويسم که خوشحال شويد؟ عمری!!
هيولای درون ... دست از سرم برنمیداری؟
همسايهی ابله برايم اعصاب نگذاشته ... نمیدانم اين عتيقهها از کجا پيدايشان میشود. باغچه، حياط يا همان گاردن اين انگليسیهای زبان نفهم مشترک است. شما چه کار میکرديد اگر به جای من سر ميز نهار نشسته بوديد و مهمان هم داشتيد و ناگهان زن هندی-افريقايی همسايه پشت پنجره-در اتاقتان پيدا میشد به تو سر میکشيد و از اينکه چه زمانی برای جمعآوری زباله میآيند میپرسيد؟ زبانم بند رفته بود! حماقت و بلاهت هم حدی دارد آخر! اين خانم تمام اين سه روز گذشته را با آن صدای گوش خراشش هوار کشيده و نيمه شب ديشب (ساعت چهار بامداد) با شوهرش شروع به دعوا کرد ... امروز هم که مثل رژيم اشغالگر قدس به شِد (يک آلونک که گوشهی حياط برای انبار داريم) حمله کردند و وسايلشان را به روی وسايل ما تلنبار کردند ...
به خدا من چه صبری دارم ... حالا میدانم ... داريوش میآيد و میخواهد با آرامش مساله را حل کند اما من هم آخر از حقوق اوليهی يک انسان بايد برخوردار باشم ...
بزرگترين درد من از زمان آمدن به لندن محترم شناخته نشدن حريم خصوصیام از سوی ديگران بوده ... لااقل اگر ايران بوديم شايد مردک به خودش اجازه نمیداد که هر وقت حال کرد و عشقاش کشيد پشت پنجره-در اتاق رژه برود و من ناچار نمیشدم تمام پردهها را کيپ بکشم ... اينها ديگر خيلی خارجی شدهاند! من اينقدر روشنفکر نيستم که هرکس هر وقت خواست در خانهام چشم بدواند ... آن يکی صاحبخانه که در میزد و اگر خواب بودم و صدای در را نمیشنيدم ناگهان کليد به در میانداخت و وسط خانه رژه میرفت ... به آن ديگری که میگويی يک ساعت ديگر بيا، پنج دقيقهی ديگر پشت در است و در میزند و بايد در را باز کنی ... آن يکی مهمان که در خانه را بیاجازه باز میکند و داخل میشود ... بچههای همسايهی خانهی قبلی که هرچه آشغال داشتند به در خانهی من میکوبيدند و از راه انداختن نامه به راهرو فرياد میکشيدند و مرا میترساندند ... آن بچه مدرسهای های ديوانه که آن شب زمستانی گوشیهايمان را به سرقت بردند ...
خيلی خستهام ... فقط خدا و يک معجزه میتواند از اين شهر لعنتی خرابشده نجاتام دهد.
من دارم حال میکنم ... خيلی هم حال میکنم ...
بعضی آهنگها واقعا آزار دهنده هستند، شر و ور به معنای کامل اما همان چند ترانه (موسيقی، آهنگ، يا هر چيز ديگر) ی جانانه حال عجيبی میدهد. اين را نوشتم که بیخدايان عزيز به اندازهی لازم جوش بزنند.
آزاده يا جواب ایميل میدی يا اينکه ديگه به زمانه لينک نمیدم! خود دانی! اصلا هم از صدات تعريف نمیکنم.
مساله اون حس وطنه است که باعث میشه بيشترمون از اون آهنگ جنگی بيشتر خوشمون بياد ... کلی هم فحش و بد و بيراه وسطش داره اما اينی که هنوز ما حب وطن داريم و هم سن و سالهامون هم اين حس رو دارند انقدر اين آهنگ کوتاه رو قشنگ و شنيدنی و دل لرزون میکنه که هنوز يک ساعت از پخش نگذشته به گفتهی آزاده کلی تقاضای پخش مجدد براش میاد، تازه کلیها هم که تماس نگرفتن مطمئنام توی دلشون میخواستن دوباره بشنوناش ... زمانه رو گوش کنيد، حتما دوباره پخشاش میکنه ...
پشت درياهای اين گروه بیام يک فاجعه است. صدای خواننده مثل کاپيتان کشتی دزدهای دريايی میماند. اين موسيقی روی درياست به جای موسيقی زيرزمينی! ولی خب بالاخره وقتی از هلند پخش میشود بايد دريايی هم باشد.
پخش آزمايشی راديو زمانه
اين خانم گوينده هم عجب صدايی دارد ها! فقط چرا سوار فاطی بيچاره میشويد؟!
ای لشکر صاحبزماناش فوق العاده بود.
نفس اين آزادهی بيچاره بند نيامد اينقدر يک نفس حرف زد؟ آزاده خانم دوزار تحويل!!!
بیانصافی است اگر ياد نکنم از کسی که در سختترين روزهای زندگیام گوش شنوای دردهايم بود و بهترين اتفاقی که در آن روزهای سياه میتوانست برايم بيافتد حضور او بود. برای مرجان مالکی مینويسم که دوستش دارم. و فراموشش نکردهام. کاش اينجا را هنوز بخواند و بداند که دوستش دارم.