ويترين اين سو و آن سو ندارد
تو آن سو ايستادهای و انحنای بدنات را به حراج گذاشتهای
من اين سو میگذرم و چشمهايم را حراج میکنم
نور سرخ که در پشت پردهها ناپديد میشود
دلم میلرزد
باران بر سينهبند سرخات امشب هم نخواهد باريد.
ساغر - جولای ۲۰۰۶ - لندن

نظرها
سلام! چند گاهي است كه در بارة پارسي سره مطالعه ميكنم. در اين وارسيهاي اينترنتي سر از خانة شما درآوردم.آيا شما تاجيك هستيد يا ايراني؟ نوشتههاتون كمي به رنگ ايراني است و اندكي بوي تاجيك ميدهد! به هر حال شاد باشيد.
آرین | August 1, 2006 2:00 PM
سلام، شعرت بسیار زیبا بود. لینکت را هم اضافه کردم و هنوز دارم خواب قالب می بینم. بیلی هم مخمل را گاز می گیرد.
بیلی و من | August 1, 2006 7:04 AM
رسيدن به خير .هميشه به گردش
آزاده | August 1, 2006 6:14 AM
خيلي زيبا بود
بيش از حد مورد نظر شما خوشم آمد
sli.nvidia | August 1, 2006 12:03 AM
va az dur pesaraki ramibini ke dar donyaye khish ba damaghe chasbide be vitrine yakhzade damane madarash ra mikeshad ta baraysh ....
parisa | July 31, 2006 9:20 PM