« عشقه | صفحه‌ی اصلی | مرجان »

July 31, 2006

ما بردگان

ويترين اين سو و آن سو ندارد
تو آن سو ايستاده‌ای و انحنای بدن‌ات را به حراج گذاشته‌ای
من اين سو می‌گذرم و چشم‌هايم را حراج می‌کنم
نور سرخ که در پشت پرده‌ها ناپديد می‌شود
دلم می‌لرزد
باران بر سينه‌بند سرخ‌ات امشب هم نخواهد باريد.

ساغر - جولای ۲۰۰۶ - لندن

مطالب مرتبط

نظرها

سلام! چند گاهي است كه در بارة پارسي سره مطالعه مي‌كنم. در اين وارسي‌هاي اينترنتي سر از خانة شما درآوردم.آيا شما تاجيك هستيد يا ايراني؟ نوشته‌هاتون كمي به رنگ ايراني است و اندكي بوي تاجيك مي‌دهد! به هر حال شاد باشيد.

سلام، شعرت بسیار زیبا بود. لینکت را هم اضافه کردم و هنوز دارم خواب قالب می بینم. بیلی هم مخمل را گاز می گیرد.

رسيدن به خير .هميشه به گردش

خيلي زيبا بود
بيش از حد مورد نظر شما خوشم آمد

va az dur pesaraki ramibini ke dar donyaye khish ba damaghe chasbide be vitrine yakhzade damane madarash ra mikeshad ta baraysh ....

نظر بدهيد

(نظر شما پس از تأييد منتشر خواهد شد. نيازی به دوباره فرستادن نظر نيست.)