« May 2006 | صفحه‌ی اصلی | July 2006 »

بايگانی: June 2006

June 26, 2006

وقتی يک داور همه را بد عادت می‌کند

«چطور ممکنه دو تا تيم صد و بيست دقيقه بازی کنند و حتی يک گل هم نزنند و کسی هم اخراج نشه، کارت زرد هم نگيرند؟»
داريوش در حالی که روی سوفا لم داده و مخمل هم کنارش دراز کشيده جمله‌ی بالا را می‌گويد.

من: اين از بازی ديشب پرتغال و هلند چه بد عادت شده، زير شانزده تا کارت زرد رضايت نمی‌ده!!

گزارشگر انگليسی هم بد عادت شده: اصلا امشب قراره کسی گل بزنه يا نه؟

مخمل

makhmal_001.jpg

makhmal_002.jpg

makhmal_003.jpg

June 25, 2006

عشق سيم!

پريشب که شب اولش بود، پشت در اتاق خواب خيلی گريه کرد ... اما ناچار بوديم که گوش نکنيم. طفلک زود به ما عادت کرده ... دوست دارد يا به داريوش لم بدهد و بخوابد يا به من ... البته از حالت از دو دست آويزان به روی پاهای ما هم اصلا بدش نمی‌آيد. محض خاطر دل زينب هم که شده قضای حاجت‌اش را سر جای مخصوص می‌کند.
 پسرک از صدای زنگ تلفن و در وحشت می‌کند و پشت گلدان پنهان می‌شود ... کلا هر چيز دراز نازکی را دوست دارد بجود، می‌خواهد سيم موس باشد که پاره پاره اش کرده يا دم اسباب‌بازی‌هايش يا سيم برق! اين آخری را اگر پاره کند اما خطرناک می‌شود. کلا همه چيزش برعکس است ... از چيزی که بايد بترسد نمی‌ترسد و از چيزی که ترسی ندارد چنان وحشت می‌کند انگار عزراييل ديده ... پايه‌ی کوچک‌ترين توجهی به دعواهای من و داريوش با خودش نيست که پشت تلويزيون نپرد و روی ميز غذاخوری نيايد ... الان هم اميدوارم زودتر سهم بيست دقيقه‌ای از خواب شانزده ساعته‌ی روزانه‌اش را شروع کند که من به کار و زندگی‌ام برسم نه اينکه با ظرف آب از آمدن به روی ميز بترسانم‌‌اش!

June 23, 2006

اسم‌اش رو نبر

اين بچه من رو به مادری قبول نداره :( از عصر که اومده از دست من همش فرار می‌کنه و فقط گاهی که حوصله‌اش سر می‌ره مياد من رو بو می‌کشه و می‌ره ... الان هم اولين پرش به روی سوفا رو انجام داد. اميدوارم زودتر به هم عادت کنيم و الا افسرده می‌شم ... اسم هم هنوز براش انتخاب نکرديم ...
مثل اسب يورتمه می‌ره از اين طرف خونه به اون طرف ...  

June 20, 2006

رِگم لِه مِگره

تو رو خدا يکی به من کُردی ياد بده! قلبم داره وای ميسته بفهمم اين چی داره می‌خونه ...

June 19, 2006

شاد باش

حالم خيلی خرابه ... همه به اندازه‌ی کافی خوشحال هستيد؟ يا بازم بيشتر به هم بريزم که ديگه از شادمانی منفجر بشيد؟ دلتون خنک شده؟

June 14, 2006

نيستی

ای کاش تا پاييز نباشم ...

آلودگی صوتی

آپارتمان کناری در حال تعمير کلی است! ساکنين طبقه‌ی بالايی مدام در حال جفت پا بر روی سقف پريدن هستند. بچه‌ی بالايی يک ريز صداهای عجيب و نامفهوم درمی‌آورد ... هواپيماهای جنگنده با فاصله‌ی يک متری از روی سقف رد می‌شنود. صدای جيرينگ جيرينگ ياهو مسنجر قطع نمی‌شود ... ساکنين جديد خانه‌ی کناری يا روی ديوار حياط در حال رفت و آمدند يا ميخ به ديوار می‌کوبند ... آن طرفی‌ها با پتک و کلنگ به جان ديوار افتاده‌اند ... صدای بويلر ديوانه کننده است ... هر دو ثانيه يک بار شروع به کار کردن می‌کند ...
واقعا چه خانه‌ی آرام و باصفايی ... حياط و حلزون‌ها بر فرق سرم بخورند!!

نکته: آقای مؤدب! کامنت‌ها را از دو روز پيش پابليش نکرده بودم، کامنت شما را هم هيچ وقت پابليش نمی‌کنم ... اينجا وبلاگ من است ... هر چيزی که دوست داشته باشم می‌نويسم، نمی‌گذارم شما هم به لجن بکشيدش ... خدا روزی‌تان را جای ديگری حواله کند ... البته می‌دانم که برای شما خدايی در کار نيست ... به داس و چکش‌تان برسيد که از برق نيفتند ...

يک فروند مهسا

مهسا گل

June 12, 2006

نکبت

عکس تجمع زنان از وبلاگ کسوف

بدون شرح، با درد ...

June 5, 2006

آه ای همه‌ی زنان کارگر!

من اين وجهه‌ی خانه‌نشينی که از خودم برای ديگران آفريده‌ام را دوست ندارم. کار در خانه لزوما کار ِ خانه نيست عزيز دل‌ام! از همان ابتدا هم کار ِ خانه بر عهده‌ی من ِ تنها نبود، سهم من و داريوش يکسان بود و هست.شايد کار مفيدی که من صبح تا شب انجام می‌دهم از تمام کاری که شما در يک هفته پشت ميز اداره انجام می‌دهيد بيشتر باشد. لااقل در خانه‌ی ما همکاری نيست که از صبح سحر تا غروب مغزش را با چرنديات صد من يک غاز منفجر کنم. بايد حتما کت و دامن بپوشم و جلوی ارباب رجوع خم و راست بشوم تا کار کرده باشم؟ تا مثل شما باشم و به قول خودتان تنبل نباشم؟ نمی‌شود کمی از تکنولوژی استفاده کرد؟
امان از دست و زبان آدم‌های کوته‌فکر ِ کوته‌بين.

سخت است رفتن با دو پای گر گرفته

نوشتن و در واقع فرياد زدن گاهی چقدر سخت می‌شود. آدم‌ها آزارم می‌دهند و من سخت‌تر از گذشته آزارشان را به جان می‌پذيرم! آدم‌ها همان آدم‌ها اند، و آزارشان به همان سختی گذشته، اما برای منی که روز به روز ضعيف‌تر می‌شوم زخمی که برمی‌دارم کاری‌تر می‌شود.

يک روز، يک روز که اصلا دور نيست ... اصلا دور نيست ...

June 3, 2006

شانس

امروز توی پارک دو تا سگ سفيد پشمالو بودن که يکيشون يواش اومد طرف من و شروع کرد به بو کشيدنم، صاحبش از اون طرف گفت مواظب باشيد اين نابيناست، نمی‌بينه ... اين هم از شانس من ... لابد اگر چشم داشت طرف من نمی‌اومد ... :(

June 2, 2006

عکاس‌باشی××

عکاس‌های هش‌الهفت در دنيا زيادند، يکی‌شان خودم که هيچ وقت ياد نگرفتم چگونه عکاسی کنم، اما يک نفری خيلی توی ذوق می‌زند با آن همه ادعا و اسم حتی يک عکس زبان‌بسته هم از او نديده‌ام که کادر درست و حسابی داشته باشد. در حال وبگردی بودم که با ديدن عکس و پيش از خواندن نام عکاس با خودم شرط بستم که عکس از فلانی است و تا آخر مطلب که رفتم ديدم که بله!! کار حضرتشان است! يادش به خير! همين جناب چقدر سعی کرد عکاس‌ام کند که خدا را شکر نتوانست ... البته که کار ايشان از آن رفيق اصفهانی‌مان که کلکسيون از پياده روهای تمام بناهای تاريخی درست کرده بود و ادعای عکاس معماری بودن داشت بهتر است ... دنبال عکس برج می‌فرستاديم‌اش با يک حلقه پر از پياده رو با برج تا کمر بر می‌گشت ...

×× ياد کپل‌باشی آشپزباشی نبايد باشی افتادم ...

سيوی سور

کردها وقتی پاپ می‌خوانند خيلی بانمک می‌شوند، تا به حال نديده بودم و نشنيده بودم!!  اين آقايی که وسط آشپزخانه موبايل به دست ايستاده و پرتقال نصف می‌کند و کردی هوار می‌کشد خيلی بامزه ست! خدا پدر و مادر پی‌ام‌سی را بيامرزد که ساعتمان را خوش کرد.