« چتر | صفحه‌ی اصلی | از نو »

May 23, 2006

شهر من، من به تو می‌انديشم نه به تنهايی خويش

اين شيروانی روبرو و حلزون‌های باغچه را وقتی که باران می‌بارد دوست دارم. وقتی باران می‌بارد باغچه و ديوار پر می‌شوند از حلزون‌های ريز و درشت زيبايی که آرام آرام می‌خزند و به نمی‌دانم کجا می‌روند. اين لحظه که می‌نويسم خورشيد از پشت ابرها سرک می‌کشد. و آبی آسمان را گاهی می‌توان از لابه‌لای ابرها ديد. و من بعد از مدت‌ها دوباره هوای تهران به سرم زده ... شايد عنوان نوشته‌ام تکراری باشد ... دوباره يکی دارد می‌خواند ... تن من پاره‌ای از آن تن توست ...

مطالب مرتبط

نظرها

تهران هيچ خبري نيست . خيالت راحت باشد .هوايي نشو سرت به كار و درست باشه .بچه جون .

نظر بدهيد

(نظر شما پس از تأييد منتشر خواهد شد. نيازی به دوباره فرستادن نظر نيست.)