ليلا: عجیب است یا احمقانه ... الان که در دفتر پروژه نشستهام و این نوشته را مینویسم به او فکر میکنم. به قلب کوچکش که راهی برای فهمیدن آن ندارم. و به تنهاییاش.
خوب اين هم غصّهی تازه که بايد به گربههای بيچاره فکر کنم که تنهایاند و کسی نه زبانشان را میفهمد و نه قلبشان را ...
چند روز آينده را به حول و قوّهی الهی اينترنت نداريم ... خانه را عوض کردهايم و به جايی نزديکتر به ايستگاه قطار میرويم ... هنوز حتی نصف وسايلمان را هم پک نکردهايم ... معلوم نيست خانه تا فردا هم آماده شده باشد. از اين خانه به دوش کشيدن خستهام ...
يک ساعت ديگر اينترنت قطع میشود تا چند روز ديگر در خانهی تازه وصل شود و من در حال خفه کردن خودم با وبلاگ خواندن هستم.
راستی تا به حال کسی را ديدهايد که سينههايش را دور انداخته باشد؟ نه به خاطر بيماری ... از ديروز که نوشتهی پرگلک را خواندهام هر وقت به يادش میافتم در سينههايم درد میپيچد ...

نظرها
خونه نو مبارك ما هم تازه اثاث كشي داشتيم حالت را خوب ميفهمم.خسته نباشي
آزاده | May 14, 2006 7:49 AM
سلام دوست عزيز
يه سوال داشتم . خواستم بدونم شما تشريف برديد منزل جديد يا ليلا خانم ؟
احمد | May 13, 2006 1:55 PM
ساغر جان
من که زیان آدمها را نفهمیدم آخرش .... حالا سرگرم گریه ها شده ام :)
اگر امدی تورنتو قمبلک را می بینی.
با دوستی
لیلای لیلی
لیلای لیلی | May 12, 2006 1:22 PM