صدای کاظم ساهر بعد از اين همه سال چه عجيب آرامم میکند ... خاطرهی خوشی ندارم از تمام آن روزها اما صدايش و اين ترانهی «من و ليلی» (أنا و ليلی) که داستانی واقعی است نمیدانم چرا یاد صبحهای رمضان آن روزها میاندازدم ...
وا غربتاه ... وا غربتاه ...
روزی باز خواهم گشت ... نه به آن روزها ... به آن همه آرزوهای خوب ...
دعاهای من در محراب چشمانت مردند
پرچمهای من در برابر بادهای نااميدی تسليم شدند
پشت در بستهی تو لحظههای من به نااميدی منجر شد، ليلی!
و فريادهای من هيچ ثمری ندادند
دو سال است که هيچ آواز من سيم سازی را تکان نداده
و آسمانهايم از هيچ نوری بيدار نشدهاند
عشق را در قلبم کهنه خواهم کرد و آن را خواهم فشرد
و اندوه را در جامهايم تا آخرین جرعه خواهم خورد
من پاره پارهای هستم بیشکوه و بیبرخورداری از زندگی
تو در کار من به فريب مشغولی، پس مرا به آههای خودم بگذار
اگر تمام سالهای عمرم را بفشاری
از زخمهايم خون روان خواهد بود
اگر من در زندگی از چيزی برخوردار بودم تو عشقم را رد نمیکردی
در حالی که تنگدستی، فقر و ضعف من ... اينها از بدبختیهای زندگی من هستند
سختی کشيدم، سختی کشيدم اما نه اندوهم را آشکار کردم
و نه تو چيزی از مشکلات من میدانی
راه میروم و میخندم ای ليلی اما به دروغ
شايد که بتوانم از مردم دردهايم را پنهان کنم
مردم میدانند که چه بر سرم آمده است به اين جهت معذورم میدارند
و نه راهی برای همدردی با من پيش رويشان است
در مژگانم حرمانی است که خونم را میمکد
و اگر بخواهد خندههايم را میدزدد
تو معذوری اگر آرزوهايم را از بين بردی
گناه، گناه تو نيست بلکه من تاوان حماقتهای خودم را میدهم
در گسترهی صحرا کاروانم را گم کردم
و آمدهام تا در چشمان تو در پی وجود خويش بگردم
و آمدهام که در آغوش سرسبز تو باشم
همچون طفلی آرزوهای معصومانهی خود را در دست گرفتهام
تو دست فراز کردهای که گل مرا از بن و ريشه بر کنی
و بدون هيچ اعتنايی آروزهای مرا بر باد دادی
وای از غربت! ... وای از غربت!
گم شدهای هستم که کشتیام مرا گذاشت و رفت
در حالی که من بادبانهايم را برای دريا بلند نکرده بودم
تبعيد شدم و بيگانگان در سرزمين من ساکن شدند
و تمام آنچه را که دوست داشتم ويران کردند
با دروغ و نيرنگ چشمان تو به من خيانت کردند
يا آنکه تو را بانوی من! آن متقلب دروغگو فريب داد
پروانهای بودم که آمدم تا بالهايم را نزد تو سرمه بکشم
که به ستم بالهايم را آتش زدی
فرياد میزنم در حالیکه شمشير در پهلويم فرو رفته است
ولی پيمانشکنی آروزهای بزرگم را از بين برد
تو هم دستات بريده باد، دستات بريده باد
اگر خواستی مرا بکشی
بر من منت بگذار با حذف نام زلالات از واژگان من
تا حکايتهای من بدون ليلی شب را به سحر برسانند
و أنت أيضاً ألا تبّت يداک ... ألا تبّت يداک

نظرها
bekhatere moarefiye in khaanande azat mamnoonam.
Parisa | May 3, 2006 5:48 PM
وه... چه صدايي... چه كلامي... چه حكايتي...
باد صبا | May 3, 2006 7:03 AM
چقدر عمیق شده این تنهاییت. نگو که می شکنم..
زینب | May 2, 2006 12:09 PM
ای نامردو تهران بودی؟ اینم شد رسم رفاقت؟ حالت خوب؟
شیما | May 2, 2006 10:20 AM
بسیار زیبا بود.
بابا لنگدراز | May 2, 2006 8:08 AM
Salam :)
zibaa bood ... baa tamaame vojood mikhaanad
aan rooz haa ?!
Naslidigar | May 2, 2006 12:53 AM