« April 2006 | صفحه‌ی اصلی | June 2006 »

بايگانی: May 2006

May 26, 2006

از نو

حالا که قرار است عاشق‌ات کنم، از اول بازی کنيم.

May 23, 2006

شهر من، من به تو می‌انديشم نه به تنهايی خويش

اين شيروانی روبرو و حلزون‌های باغچه را وقتی که باران می‌بارد دوست دارم. وقتی باران می‌بارد باغچه و ديوار پر می‌شوند از حلزون‌های ريز و درشت زيبايی که آرام آرام می‌خزند و به نمی‌دانم کجا می‌روند. اين لحظه که می‌نويسم خورشيد از پشت ابرها سرک می‌کشد. و آبی آسمان را گاهی می‌توان از لابه‌لای ابرها ديد. و من بعد از مدت‌ها دوباره هوای تهران به سرم زده ... شايد عنوان نوشته‌ام تکراری باشد ... دوباره يکی دارد می‌خواند ... تن من پاره‌ای از آن تن توست ...

May 22, 2006

چتر

اين باران بی‌امان پايان ندارد ...

May 12, 2006

غصّه‌ی جديد

ليلا: عجیب است یا احمقانه ... الان که در دفتر پروژه نشسته‌ام و این نوشته را می‌نویسم به او فکر می‌کنم. به قلب کوچکش که راهی برای فهمیدن آن ندارم. و به تنهایی‌اش.

خوب اين هم غصّه‌ی تازه که بايد به گربه‌های بيچاره فکر کنم که تنهای‌اند و کسی نه زبانشان را می‌فهمد و نه قلبشان را ...

چند روز آينده را به حول و قوّه‌ی الهی اينترنت نداريم ... خانه را عوض کرده‌ايم و به جايی نزديک‌تر به ايستگاه قطار می‌رويم ... هنوز حتی نصف وسايلمان را هم پک نکرده‌ايم ... معلوم نيست خانه تا فردا هم آماده شده باشد. از اين خانه به دوش کشيدن خسته‌ام ...
يک ساعت ديگر اينترنت قطع می‌شود تا چند روز ديگر در خانه‌ی تازه وصل شود و من در حال خفه کردن خودم با وبلاگ خواندن هستم.

راستی تا به حال کسی را ديده‌ايد که سينه‌هايش را دور انداخته باشد؟ نه به خاطر بيماری ... از ديروز که نوشته‌ی پرگلک را خوانده‌ام هر وقت به يادش می‌افتم در سينه‌هايم درد می‌پيچد ...

May 2, 2006

أنا و ليلی

کاظم ساهر

صدای کاظم ساهر بعد از اين همه سال چه عجيب آرامم می‌کند ... خاطره‌ی خوشی ندارم از تمام آن روزها اما صدايش و اين ترانه‌ی «من و ليلی» (أنا و ليلی) که داستانی واقعی است نمی‌دانم چرا یاد صبح‌های رمضان آن روزها می‌اندازدم ...
وا غربتاه ... وا غربتاه ...
روزی باز خواهم گشت ... نه به آن روزها ... به آن همه آرزوهای خوب ...

دعاهای من در محراب چشمانت مردند
پرچم‌های من در برابر بادهای نااميدی تسليم شدند
پشت در بسته‌ی تو لحظه‌های من به نااميدی منجر شد، ليلی!
و فريادهای من هيچ ثمری ندادند
دو سال است که هيچ آواز من سيم سازی را تکان نداده
و آسمان‌هايم از هيچ نوری بيدار نشده‌اند
عشق را در قلبم کهنه خواهم کرد و آن را خواهم فشرد
و اندوه را در جام‌هايم تا آخرین جرعه خواهم خورد
من پاره پاره‌ای هستم بی‌شکوه و بی‌برخورداری از زندگی
تو در کار من به فريب مشغولی، پس مرا به آه‌های خودم بگذار
اگر تمام سال‌های عمرم را بفشاری
از زخم‌هايم خون روان خواهد بود
اگر من در زندگی از چيزی برخوردار بودم تو عشقم را رد نمی‌کردی
در حالی که تنگ‌دستی، فقر و ضعف من ... اين‌ها از بدبختی‌های زندگی من هستند
سختی کشيدم، سختی کشيدم اما نه اندوهم را آشکار کردم
و نه تو چيزی از مشکلات من می‌دانی
راه می‌روم و می‌خندم ای ليلی اما به دروغ
شايد که بتوانم از مردم دردهايم را پنهان کنم
مردم می‌دانند که چه بر سرم آمده است به اين جهت معذورم می‌دارند
و نه راهی برای همدردی با من پيش رويشان است
در مژگانم حرمانی است که خونم را می‌مکد
و اگر بخواهد خنده‌هايم را می‌دزدد
تو معذوری اگر آرزوهايم را از بين بردی
گناه، گناه تو نيست بلکه من تاوان حماقت‌های خودم را می‌دهم
در گستره‌ی صحرا کاروانم را گم کردم
و آمده‌ام تا در چشمان تو در پی وجود خويش بگردم
و آمده‌ام که در آغوش سرسبز تو باشم
همچون طفلی آرزوهای معصومانه‌ی خود را در دست گرفته‌ام
تو دست فراز کرده‌ای که گل مرا از بن و ريشه بر کنی
و بدون هيچ اعتنايی آروزهای مرا بر باد دادی
وای از غربت! ... وای از غربت!
گم شده‌ای هستم که کشتی‌ام مرا گذاشت و رفت
در حالی که من بادبان‌هايم را برای دريا بلند نکرده بودم
تبعيد شدم و بيگانگان در سرزمين من ساکن شدند
و تمام آن‌چه را که دوست داشتم ويران کردند
با دروغ و نيرنگ چشمان تو به من خيانت کردند
يا آنکه تو را بانوی من! آن متقلب دروغ‌گو فريب داد
پروانه‌ای بودم که آمدم تا بال‌هايم را نزد تو سرمه بکشم
که به ستم بال‌هايم را آتش زدی
فرياد می‌زنم در حالی‌که شمشير در پهلويم فرو رفته است
ولی پيمان‌شکنی آروزهای بزرگم را از بين برد
تو هم دست‌ات بريده باد، دست‌ات بريده باد
اگر خواستی مرا بکشی
بر من منت بگذار با حذف نام زلال‌ات از واژگان من
تا حکايت‌های من بدون ليلی شب را به سحر برسانند

و أنت أيضاً ألا تبّت يداک ... ألا تبّت يداک