« Flora's secret | صفحه‌ی اصلی | تهران، دامنه‌ی البرز »

March 17, 2006

بهار پا به ماه

رويای خوشی است، بهار و بابونه و باران ... کوهستان البرز ... سپيدی قله‌ی دماوند در پيچ‌های مدرس و صدر ... خانه‌ی امن و آرام  و آرامش شيرين بعد از جنگ و دعواهای خريد سال نوی هر سال ... مجله‌های فيلم و گزارش فيلم پخش و پلای کف اتاق من پر از يادگاری‌های جشنواره و ويژه‌نامه‌های نوروز ... دلهره‌ی بليط قطار روز سيزده به در ... ناخنک زدن به بادام‌های ظرف آجيل ... پروژه‌های ناتمام شاهپسندزاده ... دلشوره‌ی ماکت نساخته‌ی کلاس سلطان‌زاده ... تولد آيه ... سه روز مانده به عيد ... و ياد اينکه چقدر دوستش داشتم ... غرق شدن در ميان رنگ‌های گواش و مقواها و کاغذهای کلاس بيان معماری ... معماری ... معماری ...

اتاق کوچکمان در ويکتوريا ... و اولين نوروز دور از ايران ... هفت سينِ هنوز ايرانی ... بوسه‌ی داريوش ...
خانه‌ی کوچکترمان در ايست اکتون ... و سال تحويلی که اصلا به يادش نمی‌آورم به جز هفت سينی که به زور روی ميز کوچکمان جای شده بود ...

.... هر کجا که باشم اين بوی عيد ديوانه‌ام می‌کند حتی اگر خريد سال نو را در آکسفورد استريت و آکسبريج کرده باشم به دور از بوی ماهی و تنه‌های رهگذران شتابان بازار تجريش و قائم ...

بايد يک روزی دل بکنم ... يک روزی از تمام اين خاطره‌ها ... اين خاطره‌های شيرين اما دردآور ... بايد راه نجاتی باشد از اين همه درد ... اين همه فشردگی قلب ... اين همه حسرت ... مثل اين روح فيلم ديشب شده‌ام که باور نمی‌کرد مرده ... من هنوز باور نکرده‌ام ... هنوز باور نکرده‌ام که آن دخترک هميشه دانش‌آموز و دانش‌جوی پر جنب و جوش سر به هوای عاشق مرده ... و کم کم برای باور اين جابه‌جايی دارد دير می‌شود ... برای رسيدن به پنير ديگر دير می‌شود ... اما من باور نمی‌کنم که پنيرم را جابه‌جا کرده باشند ... يا حتی خودم خورده باشم‌اش ... يکی پنير مرا دزديده است ... يکی تمام شادی مرا دزديده است ...

مطالب مرتبط

نظرها

با سلام خدمت شما .چند تا از متن های ادبیتان را خواندم .بااینکه دور از وطن هستید اما طراوت قلم تان همچنان حفظ شده. درمتن های شما مثل متن ها ونوشته های همه ما نوعی سردگمی دیده میشود .من چند سالی است که به دنبال منشا این سردرگمی کلاسها وجلسات گوناگونی را زیر ورو کرده ام، مخصوصا دراین دوسه سال اخیر بیشتر در کلاسهای متافیزیک و تفسیر قرآن شرکت کرده ام .دیروز سرکلاس تفسیر قرآن از زبان استاد فرزانه ام منشا این سردرگمی را پیدا کردم .دور بودن از معصوم زمان وغفلت از یاد اومنشا تمام این سردرگمی ها وبه دورخود پیچیدن هاست . آنکسی که درهمه فرهنگ ها وادیان نامی دارد ما ایرانیان مسلمان به اسم امام زمان (عج) اورا میشناسیم .یهودیها اورا "سرورمیکائیلی " مینامند.زرتشتیان اورا " سوشیانس " یعنی نجات دهنده مینامند .مسیحیان "مسیح " وار به دنبالش هستند گاهی اوقات فکر میکنم کم کم دارم از یاد خدا فراموش میشوم چرا که تنها بهانه عالم هستی برای زنده بودن را فراموش کرده ایم وزندگی میکنیم وخیال میکنیم که زندگی میکنیم اما این زندگی نیست ،مانند کلاسی که معلم نداشته باشد وبچه های کلاس درحیاط مدرسه هرکدام مشغول کاری باشند ، هر کداممان مشغول کاری هستیم واز هدف اصلی غافلیم .تازه اگر آدمهای مثبت وسالمی باشیم وفقط بخواهیم به مجموعه سالم دنیا نگاه کنیم ، یکی با اینترتت خودش را سرگرم کرده ،یکی با ورزش یکی با یکی با جلسات روضه ، یکی با کلاس متافیزیک خودش را را مشغول کرده از این مصیبت بدتر غافل بودن نسبت به خود این مسئله است یعنی اینکه ندانیم ونخواهیم که بدانیم بدون حضور او چقدر خوب بودن سخت است .درجایی خواندم خداوند زمانی این گل سرسبد هستی را تقدیم بشریت میکند که تمام بشریت به مرحله شکایت برسند واز وضع حاضر شاکی باشند.شما عزیزان دوراز وطن این حقیقت گمشده وغریب را فراموش نکنید تااز یاد امام زمانمان فراموش نشوید درمواقع دلتنگی بخصوص صبح جمعه خواندن دعای ندبه ودعا کردن برای ظهور ایشان خیلی باصفاست وچقدر انسان را بزرگ میکند . درجای دیگری خواندم اگر نجات دهنده بشریت ، تشریف بیاورند علم به نهایت درجه خود خواهد رسید واگر کل علم بشر حدود بیست حرف باشد تا قبل از حضورفیزیکی ایشان فقط دوحرف آن شناخته شده است! امیدوارم تا آنرزو جاذبه های دنیایی من وشما را از این حقیقت بزرگ دور نکند .به امید آن روزو روزهای بهتر. با تشکر فاطمه ا ز شیراز.

سلام سال نو برات مبارک باشه .یه چیز جالب بهت بگم که ما هم هنوز در خیالات ان روزها هستیم جایت خالی من و ازاده دیروز ساسر تجریش را گز کردیمو کلی خرید عیدانه و یادمان سالهای قبل.جایت خالی بود

laye bargaye ketaba donbale khodet nagard
to ghobara, to sarba khodet ro gom nakon,gom nakon khodet ro to donya tardio dorogh, zire avaro negaha donbale khodet nagard, bavaresh kon mane taze ro khode toye, oon gharibeh k azabe lahze hat shodeh khode toye, sooratet barat neghabe khodeto neshon bedeh
.......
shayad alan ...

سوختم،آتشم زدی !

Neveshtehaat ro gahgaah mikhoonam. sharaayate moshaabahi daaram va hamishe khoob mifahmamet . man ham fekr mikonam ke paniram gom shodeh .vali lahazaati ham hastand ke bejaaye panir donbaale Noor migardam ke dar jaai ya zamaani madfoon nist!

حتي اگه تو ايران هم باشي و نزديك بازار تجريش ميتوني دلتنگ اون روزا بشي و باور نكني كه از اون دخترك هميشه اميدوار خبري نيست ، خودمو ميگم. ديروز كه داشتم صندوق كوچيك يادگاريهامو زيرو رو ميكردم تقويم سال 1375 رو ديدم كه توش روزهامو مينوشتم...اتفاقات تلخ و شيرين رو. اشكهام روونه شد و دلم تا سر حد مرگ براي اون دخترك شاد و اميدوار تنگ شد. كجا رفت؟ چي شد؟
ولي UN راست ميگه. بيا اين تغيير رو از بالا نيگا كنيم. به درخت شدنمون بباليم.

گاهی وقتها فکر می کنی که خودت تنهایی که حس گمگشدگی و حسِ دوری از روزهای شادِ گذشته رو داری. وقتی تنهایی، وقتی دل تنگی، وقتی خاطره ها اینقدر زنده اند که عذاب آور می شند...
زندگی خاطره هاست
غم تنهایی هاست
غم دل باختن است
زندگی یک نگه است
نگهی پر شرر از چشم سیاس‌ت...
...
اما اینجور نیست. چون من میام اینجا و گفتهء شما هم همینِ و گفتهء خیلی های دیگه...
گاهی وقتا دوست دارم بخوابم و وقتی بیدار میشم هیچ خاطره ای نمونده باشه... شادی روزهای قدیمی هم یادم نباشه...
بلکه زیبایی این روزها رو بهتر ببینم، بلکه بتونیم ببینیم که این روزها هم سال دیگه خاطره شده اند و چه بهتر که شیرین باشند...
امید وارم عیدی شما، شادیِ بی نهایت باشه.. و آسودگی خیال

از صندق خونه اینجا سر در آوردم!
اول صدای رویایی Enya جذبم کرد بعد نوشتت.

...........

وقتی به یه درخت نگاه میکنی نمیگی اون نهال چند سال پیش خشگ شده. میگی رشد کرده. نه؟

maman migoft bozorg shodan o pir shodan khobe chon adam khodesho peyda mikone belakhare ...nemidoonam chi shod ke man dar astaneye si salegi khodamo gom kardam...be nazaram in hollandiha yek chizi too abeshoon mirizan

نظر بدهيد

(نظر شما پس از تأييد منتشر خواهد شد. نيازی به دوباره فرستادن نظر نيست.)