بیحوصله
خوشبختی حوصله میخواهد، که من ندارم.
« February 2006 | صفحهی اصلی | April 2006 »
خوشبختی حوصله میخواهد، که من ندارم.
يک دندان عقل ديگر ... و منِ گيج و گنگ ... نبايد حرف بزنم ... سخت است ...
باز هم اينجا تهران است، نيمشب گرم بهاری اقدسيه، شب گردی خوشی را به پايان بردهام و پر از عطر و بوی هزار خاطرهی خيابانهای تهران به خانه بازگشتهام. هنوز بهار نيامده اين کوهها رنگ تابستانی به خود گرفتهاند. انگار که شب مرداد باشد و کوههای البرز زير مهتاب شبانه بدرخشند ...
کمی بهتزدهام، میترسم تا به خودم بيايم وقت رفتن رسيده باشد ... تنهايی در ابتدايش سخت بود اما حالا بدک نيست ... بيشتر به روزهای تنهای گذشته فکر میکنم و اين حال و هوا برای مرور خاطرات بد نيست ...
بهار تهران زيباست حتی اگر چنين بیسابقه گرم و تبدار باشد ... جای همهی شما که آنسوی مرزهاييد خالی ...
اينجا تهران است، چند ساعت مانده به تحويل سال ... در دامنهی البرز نشستهام و مینويسم ... با ياد تمام روزهای گذشته ... با ياد خليج فارسی که از فراز آسمانش با شوق رسيدن به خانه گذشتيم و آسمان شيراز که بوی بهار نارنجش در آن بالا هم توانست مستم کند ... و تهران ... شهر من ... خانهی هميشگیام ... وطنم ...
بهار اين کوچهها بوی ديگری دارد ... با بهار لندن زمين تا آسمان متفاوت است ... ابرهای اين سرزمين زيباترند، درختانش سبزتر، آسمانش مهربانتر، خورشيدش گرمتر، کوههايش سربلندتر، رودهايش خروشانتر، بوسههايش شيرينتر ... و عشقهايش جاودانهتر ...
اين وسوسه اما از سر من نمیافتد ... اين هوس ... اين شوق ... اين جنون ... در آغوشش که باشم هم باز انگار حسرت آغوشی از جنسی ديگر دارم ...
به هر روی ... اينجا خانه است و من هنوز عاشقم ... و هنوز پر وسوسهی ديدار ... يک روزی بالاخره به سراغت خواهم آمد ... چه اين بهار باشد، چه چهل بهار ديگر ... يک روزی جرأتش را پيدا میکنم ...
رويای خوشی است، بهار و بابونه و باران ... کوهستان البرز ... سپيدی قلهی دماوند در پيچهای مدرس و صدر ... خانهی امن و آرام و آرامش شيرين بعد از جنگ و دعواهای خريد سال نوی هر سال ... مجلههای فيلم و گزارش فيلم پخش و پلای کف اتاق من پر از يادگاریهای جشنواره و ويژهنامههای نوروز ... دلهرهی بليط قطار روز سيزده به در ... ناخنک زدن به بادامهای ظرف آجيل ... پروژههای ناتمام شاهپسندزاده ... دلشورهی ماکت نساختهی کلاس سلطانزاده ... تولد آيه ... سه روز مانده به عيد ... و ياد اينکه چقدر دوستش داشتم ... غرق شدن در ميان رنگهای گواش و مقواها و کاغذهای کلاس بيان معماری ... معماری ... معماری ...
اتاق کوچکمان در ويکتوريا ... و اولين نوروز دور از ايران ... هفت سينِ هنوز ايرانی ... بوسهی داريوش ...
خانهی کوچکترمان در ايست اکتون ... و سال تحويلی که اصلا به يادش نمیآورم به جز هفت سينی که به زور روی ميز کوچکمان جای شده بود ...
.... هر کجا که باشم اين بوی عيد ديوانهام میکند حتی اگر خريد سال نو را در آکسفورد استريت و آکسبريج کرده باشم به دور از بوی ماهی و تنههای رهگذران شتابان بازار تجريش و قائم ...
بايد يک روزی دل بکنم ... يک روزی از تمام اين خاطرهها ... اين خاطرههای شيرين اما دردآور ... بايد راه نجاتی باشد از اين همه درد ... اين همه فشردگی قلب ... اين همه حسرت ... مثل اين روح فيلم ديشب شدهام که باور نمیکرد مرده ... من هنوز باور نکردهام ... هنوز باور نکردهام که آن دخترک هميشه دانشآموز و دانشجوی پر جنب و جوش سر به هوای عاشق مرده ... و کم کم برای باور اين جابهجايی دارد دير میشود ... برای رسيدن به پنير ديگر دير میشود ... اما من باور نمیکنم که پنيرم را جابهجا کرده باشند ... يا حتی خودم خورده باشماش ... يکی پنير مرا دزديده است ... يکی تمام شادی مرا دزديده است ...
Lovers in the long grass
look above them,
only they can see
where the clouds are going,
only to discover
dust and sunlight
ever make the sky so blue.
Afternoon is hazy,
river flowing,
all around the sounds
moving closer to them,
telling them the story
told by flora,
dreams they never knew.
Silver willows,
tears from Persia,
those who come
from a far-off island,
Winter chanterelle lies
under cover,
Glory -of -the-sun in blue.
Some they know as passion,
some as freedom,
some they know as love
and the way it leaves them,
Summer snowflake
for a season
when the sky above is blue,
when the sky above is blue.
Lying in the long grass
close beside her
giving her the name
of the one the moon loves,
this will be the day
she will remember
when she knew his heart was
loving in the long grass
close beside her
whispering of love
and the way it leaves them
lying the long grass
in the sunlight,
they believe it’s true love,
and from all around them
floras’secret
telling them of love
and the way it breathes and
looking up from eyes of amaranthine
they can see the sky is blue,
knowing that their love is true,
dreams they never knew,
and the sky above is blue.
امشب از روی کدام آتش پريدی که پر نورتر و گدازندهتر از آتشفشان چشمهای تو باشد؟
ديشب را تا به صبح در به در دنبال تو بودم در خواب...

اين وسوسه ديوانه کننده است.
من برای نوشتن چيزی دارم؟ فکر نمیکنم. پس بیدليل خيره به مانيتور نگاه نمیکنم و انگشتهايم را روی صفحهی کليد نمیخوابانم. باشد برای يک روز که حرفی برای نوشتن و چشمی برای خواندن بود.
اما به هر حال از آن پلکان بی نردهی آسمانخراش خواب ديشب هنوز میترسم.