باز هم يک عيد قربان ديگر و من هنوز باور نکردهام که سالهاست ديگر عيد قربان بيستم ارديبهشت ماه نيست. و من چند روز بعدش در هفده سالگی يک هفته مانده به امتحانهای آخر سال آبله مرغان نمیگيرم و عاشقانهترين و پر شور و هيجانترين بيماری عمرم را پشت سر نمیگذارم!
دلم برای شادی، آزاده، ندا، ناديا، مريم، نسيمه، هانيه، زهره، مليحه، کتايون، اکرم، سالومه، فرشته، سميه، فاطمه، و همهی دخترکان شاد آن سالهای دبيرستان توحيد تنگ میشود.

نظرها
میشه بگی کدوم دبیرستان توحید؟ خیابون فرصت؟
× نه پانتهآ جان ... دبيرستان توحيد نوبنياد
ساغر
پانته آ | January 16, 2006 8:52 PM
ربطی نداره ولی نمیدونم چرا وقتی وبتو خوندم این شعر به خاطرم اومد
دست ما کوتاه بود و
خرما بر نخیل دستان خود را بریم و بسوی نخل انداختیم خرما افتاد اما دیگر دست نداشتیم
سربلندباشی
fariborz | January 11, 2006 2:20 AM
عيد شما هم مبارك باشه.اميدوارم بازم از اين روزاي پر خاطره داشته باشي. سر بزن خوشحال ميشم.
صبا | January 10, 2006 7:42 PM
سلام عزیزم
عیدت مبارک دل ما هم تنگ می باشد برای تمام ان روزهای دوست داشتنی که ایمان دارم هرگز باز نخواهد گشت.اما لااقل از اینجا که از تو راهها دورم میتوانم برایت بنویسم و اشک در چشمانم ....
بگذریم عیدت مبارک
نسیمه | January 10, 2006 2:25 PM
و ما هم دلمان براي عشق ابراهيمي تو تنگ شده وما هنوز هم هرجا تو را در حال و هواي هاموني ميبينيم.
آزاده | January 10, 2006 6:56 AM