« فکر من | صفحه‌ی اصلی | به حلاوت بخورم زهر »

January 6, 2006

فقط يک گام ديگر مانده تا پای بلند دار، کمی آهسته‌تر شايد ... نه! محکم‌تر قدم بردار

از خريد و خيابان‌گردی که برگشتيم تمام راه را در تيوب خواب بودم. خواب که نه، خواب و بيداری، چيزی که آن‌چنان لذتی هم نداشت. به خانه که رسيديم ديگر چشم‌هايم باز نمی‌شد، گوشه‌ای روی تخت خوابيدم به اميدی که چند دقيقه‌ی بعد بيدار شوم که چند دقيقه چند ساعتی شد و حالا در اين نيم‌شب زمستانی يک‌ساعتی می‌شود که بيدارم.
در وب‌گردی شبانه‌ام از اينجا به اينجا رسيدم و صدای نه چندان خوش محمد اصفهانی بردم به زمستان 80 و بهار 81 که ناگهان از همه بريدم و آن آپارتمان خالی و برهوت ميزبان روز و شب‌ام شد و از دار دنيا فقط يک پخش صوت، يک کامپيوتر و يک گوشی تلفن همه‌ی دارايی‌ام بود و صد البته کتاب‌های کنکوری دوباره ...
صبح‌های آن سال را دوست داشتم، اصولا همه‌ی صبح‌ها را دوست دارم ... هر صبحی که پيش از آفتاب بيدار شده باشم را دوست دارم ... و از صبح‌های لندن بيزارم که نمی‌گذارند آفتاب ميهمان چشم‌های نيمه‌بيدار من باشد ... حتی آن صبح تنهای بلوار اوشان را هم دوست داشتم ...
هی ... هی ... خدا جان! آن بالا نشسته‌ای حال می‌کنی اين‌طوری پر پر می‌زنم، ها؟

مطالب مرتبط

نظرها

امروز ميخواستم با اين تيتر كه نوشتي بنويسم .رو كاغذ تقويم نوشتم ....بيا اي جان بي ارزش بيا دست از سرم بردار.جالب بود

سلام.خوبي؟تو هم كه بدتر از من ردي به جا نمي ذاري:)

نظر بدهيد

(نظر شما پس از تأييد منتشر خواهد شد. نيازی به دوباره فرستادن نظر نيست.)