« December 2005 | صفحه‌ی اصلی | February 2006 »

بايگانی: January 2006

January 29, 2006

ما کتک خورديم به طرزی وحشتناک، گوشی‌های موبايل هردويمان را هم دزديده‌اند ... هيچ کسی هم به دادمان نرسيد. هشت تا ده بچه‌ی پانزده تا بيست سال تا می‌خورديم جلوی چشم مسافران اتوبوس و اتومبيل‌هايی که می‌گذشتند زدندمان ... پليس هم بيست دقيقه‌ی بعد از راه رسيد ... هيچ کاری هم برايمان نکردند ...

نوشتم شايد دلم خنک شود ... اما هنوز نشده است ... نمی‌شود .... همه‌ی بدن و تنم درد می‌کند ... داريوش هم تمام سرش ورم کرده ... آنقدر در پهلوها و کمرمان با پا و مشت زده اند که ...

اين هم از مملکت متمدن بريتانيای کبير ...

من از تمام تين‌ايجرها متنفرم

January 22, 2006

دو چشم جيحون

نهنگی هم برآرد سر خورد آن آب دريا را
چنان دريای بی‌پايان شود بی‌آب چون هامون
شکافد نيز آن هامون نهنگ بحر فرسا را
کشد در قعر ناگاهان به دست قهر چون قارون

January 21, 2006

ای زبان تو بس زيانی مر مرا

گاهی اوقات خيلی حرف می‌زنم ... امروز هم از آن روزهای حرافی بود! ... بعد که فکر می‌کنم شايد نود درصد چيزهايی که گفته‌ام اطلاعات اضافی بوده که به هيچ درد مخاطب‌ام نمی‌خورده ... اين‌جا می‌نويسم که يادم بماند ... روزه‌ی سکوت هم برای من بد چيزی نيست ...

January 20, 2006

دلقک

...
می‌نشستيم و غذا را می‌خورديم. من از تو می‌گفتم و دلقک تندی پيازهايی را که ساعت‌ها پيش خرد کرده بود بهانه می‌کرد و اشک‌هايش را که با رنگ‌های تند صورتش قاطی می‌شدند پاک می‌کرد و رنگ‌های صورتش کم‌رنگتر و کم‌رنگتر می‌شدند. آن آخرها ديگر می‌شد صورتش را ديد. همين شد گمانم. دلقک بهانه‌ای پيدا کرد و شهر را ترک کرد. بازگشت.
من فکر می‌کردم: «اگر جوانتر بودم نمی‌گذاشتم برود»
فکر می‌کردم: «باز هم زنی برای دوست داشتن»
فکر می‌کردم: «نه»
...

ليلای ليلی

January 14, 2006

عقاب آسيا

احمدرضا عابدزاده

خاطرات سال‌های نوجوانی من پر است از حضور اين مرد. هرجا که هست به سلامت باشد. باور نمی‌کنم بازنشستگی‌اش را ... وقتی که شناختم‌اش تنها 19 سال‌اش بود ... و دروازه‌بان تيم تام اصفهان ... حالا ... 39 سال ... يعنی واقعا بيست سال گذشته؟ باورش برايم دشوار است.

January 12, 2006

بی ابر، بی انتها

بيابانی می‌خواهم بی‌انتها که جراحت جاده بر گرده‌اش نباشد و آسمانی که لکه‌ی ننگ ابر باران‌زا بر دامن‌اش ننشسته باشد.

January 10, 2006

بسم لله ای عين‌ اليقين

باز هم يک عيد قربان ديگر و من هنوز باور نکرده‌ام که سال‌هاست ديگر عيد قربان بيستم ارديبهشت ماه نيست. و من چند روز بعدش در هفده سالگی يک هفته مانده به امتحان‌های آخر سال آبله مرغان نمی‌گيرم و عاشقانه‌ترين و پر شور و هيجان‌ترين بيماری عمرم را پشت سر نمی‌گذارم!
دلم برای شادی، آزاده، ندا، ناديا، مريم، نسيمه، هانيه، زهره، مليحه، کتايون، اکرم، سالومه، فرشته، سميه، فاطمه، و همه‌ی دخترکان شاد آن‌ سال‌های دبيرستان توحيد تنگ می‌شود.

January 6, 2006

به حلاوت بخورم زهر

به جهان خرم از آن‌ام که جهان خرم از اوست
عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست
به غنيمت شمر ای دوست دم عيسی صبح
تا دل مرده مگر زنده کنی کاين دم از اوست
نه فلک راست مسلم نه ملک را حاصل
آنچه در سر سويدای بنی آدم از اوست
به حلاوت بخورم زهر که شاهد ساقی است
به ارادت ببرم درد که درمان هم از اوست
زخم خونينم اگر به نشود به باشد
خنک آن زخم که هر لحظه مرا مرهم از اوست
غم و شادی بر عارف چه تفاوت دارد
ساقيا باده بده شادی آن کاين غم از اوست
پادشاهی و گدايی بر ما يکسان‌ است
که برين در همه را پشت عبادت خم از اوست
سعديا گر بکند سيل فنا خانه‌ی دل
دل قوی‌دار که بنياد بقا محکم از اوست

فقط يک گام ديگر مانده تا پای بلند دار، کمی آهسته‌تر شايد ... نه! محکم‌تر قدم بردار

از خريد و خيابان‌گردی که برگشتيم تمام راه را در تيوب خواب بودم. خواب که نه، خواب و بيداری، چيزی که آن‌چنان لذتی هم نداشت. به خانه که رسيديم ديگر چشم‌هايم باز نمی‌شد، گوشه‌ای روی تخت خوابيدم به اميدی که چند دقيقه‌ی بعد بيدار شوم که چند دقيقه چند ساعتی شد و حالا در اين نيم‌شب زمستانی يک‌ساعتی می‌شود که بيدارم.
در وب‌گردی شبانه‌ام از اينجا به اينجا رسيدم و صدای نه چندان خوش محمد اصفهانی بردم به زمستان 80 و بهار 81 که ناگهان از همه بريدم و آن آپارتمان خالی و برهوت ميزبان روز و شب‌ام شد و از دار دنيا فقط يک پخش صوت، يک کامپيوتر و يک گوشی تلفن همه‌ی دارايی‌ام بود و صد البته کتاب‌های کنکوری دوباره ...
صبح‌های آن سال را دوست داشتم، اصولا همه‌ی صبح‌ها را دوست دارم ... هر صبحی که پيش از آفتاب بيدار شده باشم را دوست دارم ... و از صبح‌های لندن بيزارم که نمی‌گذارند آفتاب ميهمان چشم‌های نيمه‌بيدار من باشد ... حتی آن صبح تنهای بلوار اوشان را هم دوست داشتم ...
هی ... هی ... خدا جان! آن بالا نشسته‌ای حال می‌کنی اين‌طوری پر پر می‌زنم، ها؟

January 2, 2006

فکر من

خوب است وقتی می‌بينی هنوز ته نکشيده‌ای. هنوز هم چند نوشته می‌توانند قلقلکت دهند و دو سه روزی فکرت را مشغول کنند. به خدا گاهی وقت‌ها کاملا از خودم نااميد می‌شوم که چرا ديگر هيچ چيز زيبا و هيجان‌انگيزی برای فکر کردن نمی‌يابم اما همين که ناگهان و بی‌مقدمه دلم گر می‌گيرد، خيالم آسوده می‌شود که هنوز زنده‌ام و تا مدتی باز بی‌خيال يک گوشه می‌نشينم و فکر می‌کنم ... فکر می‌کنم ... همان‌طور که همان دختر دوازده ساله‌ی عاشق فکر می‌کرد ... با اين تفاوت که دخترک قصه‌ی ما کسی را نداشت که برايش از فکرهايش بگويد اما من هرچه در ذهن دارم را حتی پيش از به ذهن آوردن با هم‌خانه‌ و هم‌پيمانه‌ام شريک می‌شوم ...

January 1, 2006

January

حالا ديگر اول ژانويه‌ی 2006 است و برای من هنوز هيچ فرقی نمی‌کند که امشب يک ژانويه باشد يا بيست و هشت فوريه. تنها چيزی که مهم است اين است که اگر 1978 را از 2006 کم کنی حالا ديگر بيست و هشت می‌شود و من باور می‌کنم که يک سال ديگر به سی‌سالگی نزديک شده‌ام.
دو هفته فرصت دارم تا تکاليف دانشگاه را تحويل دهم و هنوز حتی نگاه‌شان هم نکرده‌ام که چه بايد کنم. هيچ کدام از کارهايی که به خودم قول داده بودم را هم انجام نداده‌ام. به معنی واقعی دور خودم چرخيده‌ام و بی‌برنامه‌ترين روزهای عمرم را گذرانده‌ام ... تنها ماجرای خوب اين روزها حراج‌های کريسمس بود که در حد امکان خودمان را خفه کرديم! اين لپ‌تاپ گل‌منگلی جديد هم که به اندازه‌ی يک آدم زنده شعور دارد از تلفات اخير حساب بانکی‌مان است. البته خواهرش که دو سه روزی زودتر به دنيا آمده هم يک شهر آن‌طرف‌تر در خانه‌ی طبيب‌الملکوت و بانو است!