«من سرحال نيستم و تورنتو سرد و معمولا (نه امروز) خاکستری است و بر حواسم تاثير میگذارد ... اما بیربط نيست اگر بگويم که من همهی آن حس شاد و بچگانه و خندانم را از ياد بردهام. آن حس که هر روز مرا از يکسر شهر به سر ديگر میکشاند برای ديدار يک دوست. حس خندههایمان در خور ... دعواهایمان در قلعهی حسن صباح ... و ديدن يک تئاتر در تئاتر شهر. من اينجا تنها يکبار به ديدن تئاتری رفتم و با خودم فکر کردم چطور میشود دنيايی را که دوستش دارم پشت سر بگذارم و از نو شروع کنم به دوست داشتن اين دنيای ناآشنا. فکر میکردم عجب قدری دارد دوست داشتن. فکر میکردم کاش میشد مرد.حالا من نه به تئاتر میروم و نه به هيچ جلسهی سخنرانی يا گردهمايیای از هر دست ... من اخبار را نمیخوانم و تحليلها را و کتاب نمیخوانم. من بیحس مینشينم به انتظار زمان که بگذرد. هيچ فکر کردهای که من در قلعهی خودم در حال پوسيدنم ... به دور از جهانی که دوستش میداشتم. ...»
از وبلاگ ليلای ليلی
