« ای دلت درياچه‌ی نور | صفحه‌ی اصلی | به دور از جهانی که دوستش می‌داشتم »

December 24, 2005

ديوانگی

تا دوباره کی از سرم بیفتد نمی‌دانم، مونيکا جليلی می‌خواند و من وسوسه می‌شوم به نوشتن، به فکر کردن ... از اين نوشتن هم راضی نيستم ... چون آن چيزی نيست که شما فکر می‌کنيد و حتی آن چيزی نيست که خودم قصد نوشتن‌اش را دارم ...
آيه لعنت به تو!! ننويس دختر ... نمی‌خواهم خبر داشته باشم از شهری که ديوانه‌وار دوستش دارم و دورم از خيابان‌های خاکی‌اش ...
ديوانه می‌شوم اينجا ... ديوانه ...

مطالب مرتبط

نظرها

Salaam

In divanegi nist, in eshgh baed az kamal va yaghin ast, ta hast chenin bada, Alslamo alal jonoon !!

ma hameh yekjur divuneyim. welcome to reality.

اين زندگي سگي نيز با ما سر پايان ندارد . مي خواهد غلام عقلم شوم
من خسته زاحساس زندگي فهمم به سياه ميزند .امضاي تازه من ديگر امضاي روزهاي دبستان نيست اي كاش آن نام را دوباره پيدا كنم اي كاش آن كوچه را دوباره ببينم آنجا كه ناگهان يك روز نام كوچكم از دستم افتاد و لا به لاي خاطره ها گم شد آنجا كه يك كودك غريبه با چشمهاي كودكي من نشسته است از دور لبخند او چقدر شبيه من است ! آه ، اي شباهت دور ! اي چشمهاي مغرور ! اين روزها كه جرات ديوانگي كم است بگذار باز هم به تو برگردم ! بگذار دست كم گاهي تو را به خواب ببينم ! بگذار در خيال تو باشم ! بگذار . . . بگذريم ! اين روزها خيلي براي گريه دلم تنگ است . سري به من بزن شايد حرف مشترکي داشته باشيم.

هر بار كه اين دفترت را می‌گشايم .اگر چيزی نوشته باشی روحم تازه می‌شود.حتی اگر آنطور كه ميخواهی نباشد.

نظر بدهيد

(نظر شما پس از تأييد منتشر خواهد شد. نيازی به دوباره فرستادن نظر نيست.)