تا دوباره کی از سرم بیفتد نمیدانم، مونيکا جليلی میخواند و من وسوسه میشوم به نوشتن، به فکر کردن ... از اين نوشتن هم راضی نيستم ... چون آن چيزی نيست که شما فکر میکنيد و حتی آن چيزی نيست که خودم قصد نوشتناش را دارم ...
آيه لعنت به تو!! ننويس دختر ... نمیخواهم خبر داشته باشم از شهری که ديوانهوار دوستش دارم و دورم از خيابانهای خاکیاش ...
ديوانه میشوم اينجا ... ديوانه ...

نظرها
Salaam
In divanegi nist, in eshgh baed az kamal va yaghin ast, ta hast chenin bada, Alslamo alal jonoon !!
Hooman | December 25, 2005 11:53 PM
ma hameh yekjur divuneyim. welcome to reality.
eshg | December 24, 2005 4:47 PM
اين زندگي سگي نيز با ما سر پايان ندارد . مي خواهد غلام عقلم شوم
من خسته زاحساس زندگي فهمم به سياه ميزند .امضاي تازه من ديگر امضاي روزهاي دبستان نيست اي كاش آن نام را دوباره پيدا كنم اي كاش آن كوچه را دوباره ببينم آنجا كه ناگهان يك روز نام كوچكم از دستم افتاد و لا به لاي خاطره ها گم شد آنجا كه يك كودك غريبه با چشمهاي كودكي من نشسته است از دور لبخند او چقدر شبيه من است ! آه ، اي شباهت دور ! اي چشمهاي مغرور ! اين روزها كه جرات ديوانگي كم است بگذار باز هم به تو برگردم ! بگذار دست كم گاهي تو را به خواب ببينم ! بگذار در خيال تو باشم ! بگذار . . . بگذريم ! اين روزها خيلي براي گريه دلم تنگ است . سري به من بزن شايد حرف مشترکي داشته باشيم.
کلاغ سياه | December 24, 2005 8:14 AM
هر بار كه اين دفترت را میگشايم .اگر چيزی نوشته باشی روحم تازه میشود.حتی اگر آنطور كه ميخواهی نباشد.
آزاده | December 24, 2005 6:05 AM